تبليغاتX
هذیونهای دوران دلتنگی

هذیونهای دوران دلتنگی

وقتی خسته هستی و دیوونه.

 

به ما گفته شده انشایی در باب دولت و معنای آن بنویسیم.

دولت در کلام به معنای ثروت و توان مالی بوده و دولتمند به کسی گفته میشده که از ثروت و مکنت فراوانی برخوردار بوده است.

شاید در ادامه متمدن شدن بنی بشر بوده که همان دولتمندان گرامی به تشکیل حکومت دست یازیده اند و دولت به معنای دیگر که اکنون بیشتر به معنای حکومت است شکل گرفته است.

اما ویژگی خاص آن دولتمندان که همانا ناخن خشکی و خساست آنها بوده در همین دولتمردان هم آشکارا وجود داره.احتمالا به همان دلیل.

اما در آداب دولتمندی گفته شده که دولتمندان برای انجام امور بسیار زیاد و به خصوص کمتر مهم اقدام به استخدام کارپرداز و نیروهای دیگر میکرده اند تا به آنها خدمت کنند و رسم بر این روال بوده که در روزگارانی این خدمتکاران و کارپردازان در همان سرایی که دولتمند زندگی می کرده روزگار بگذرانند.

در روزگار فعلی خدمتکار اسمش به کارمند تغییر کرده و امروزه این کارمند توسط فرآیند های دشوار و گاها بسیار طولانی از بین عده ای از خیل تحصیل کردگانی که بعضا بسیار باهوش و با سواد هستند با منت فراوان استخدام شده و سپس به کار گل واداشته می شوند و تا مدتی قوت بخور و نمیری به او میدهند تا با آن به رتق و فتق امور شخصیه خود برسد اگر بتواند.

همانطور که در کتاب عالیه شریفه زیبای خوشگل .... گفته شده. حالا گوینده اش الکساندر دوما بوده و نام کتاب کنت مونت کریستو.

همانطور که میدانید کنت مونت کریستو از ابتدا کنت نبوده که هیچ مونت هم نبوده. لابد میدانید که کریستو هم نبوده و یه بدبخت مادر مرده بوده به اسم ادموند ملخص به دانتس ( شاید هم بالعکس ).

اما این ادموند بدبخت که دست بر قضا آدمی شریف و ملوانی احیانا زبل بوده. به دلیل حسادت دو تن از همکارانش به خیانت متهم می شود و با این خیانت به زندان و از آنجا به سیاه چال افکنده میشود. و خائنین کار و نامزدش را می ربایند. هر چند که در این جین بیگناهی ادموند مشخص می شود. اما فردی که از دولتیان بوده به دلیل اینکه دست بر قضا ادموند و پرونده اش بر سر راه ترقی اداری ایشان قرار میگیرد. از اعلام بیگناهی ادموند سر باز زده و این جوان بی گناه چندین سال در سیاه چال به تنهایی باقی میماند.

اما  یک زندانی دیگر که به تهمت جنون به سیاه چال افکنده شده بود. در راه فرار و بصورتی اشتباه سر از سیاه چال این محکوم در می آورد و باقی داستان که خود بهتر میدانید. این فرد که دست بر قضا یک دانشمند به نام آبه فاریا بوده راز گنجی را بر ادموند آشکار میکند تا او در راه فرار از یک زندانی به اسم ادموند دانتس به کنت مونت کریستو مبدل شود. 

داستان بالا نشان می دهد که فرآیند دولتمندی به این سادگی که ما گمان می بریم نبوده و چه بسا نیاز به لگد مال کردن مردان و زنان جوانی بوده تا یک دولتمند از بی دولتی به دولتمندی برسد. اما همین دولتمند از آن غافل است که پیشکار و خدمتگزارانش که به آنها حقوقی بس بخود و نمیر میدهد. به دلیل نیاز از او دزدی میکنند. دوما به خوبی از زبان کنت به این مسئله اشاره می کند که در جایی گفته ...

به هر حالا آنجا که این دولت مردان از نسل همان دولتمندان هستند به همان سبک و سیاق سابق با کارمندان ( همان خدمتگزاران سابق ) مماشات کرده اند که باعث شده به همان دلیل کارمندان نیز احیانا از سر نیاز گاها و احیانا بعضی از آنها برای گذران زندگی دست به دزدی بزنند.

با اینحال از آنجایی که قانون دنیا بر این منوال است که تخم مرغ دزد به شتر دزد تبدیل می شود. بعدا که به اصطلاح عوام گندش در اومده و اون تخم مرغ دزد الان شتر که سهله کشتی هم هکذا احیانا کار به کشور رسیده  باعث شده که دولتمردان به این سوال فکر کنند که واقعا چرا دزدی !!؟

اما در این بین عده ای هم مثل من گردن شکسته که روزگاری بخشی از درامد خودم را برای پیشبرد علم ( منظور تکنیک ) هزینه میکرده ام. هم اکنون و در پی گرانی و تورم بالا از یک سو. باطل شدن احکام سال پیش از سوی دیگر دایر بر کمتر بودن افزایش نرخ حقوق از نرخ تورم و احیانا مطابق معمول ناراحت شدن دولتمردان و سپس تصمیم به عدم قبول و نهایتا دعوای زرگری ( شایدم خاله زنکی ) و در نتیجه عدم اعلام تطبیق احکام سال گذشته و افزایش احکام امسال و در نتیجه دریافت حداقل حقوق که در ماه کمتر از نیمی از خط اعلام شده فقر مربوط به سال ۱۳۸۵ بوده که به عبارتی از قسط خونه که یه وام نا قابل مسکن بوده کمتره. نتیجه میگیرم امروز که برای خرید تعدادی دی وی دی نرم افزار اونهم فقط کپی برابر اصل بوده رقم ناچیز ۱۶ هزار تومان ناقابل وجه سابقا رایج مملکت از طرف فروشنده خواسته شده. و بنده به همان دلیل نتوانسته ام آنرا خریداری کنم. اعلام میدارم که ..

این بود انشای من.

امیدوارم با خواندن تعریف دولت به معنای آن پی برده باشید.

راستی اخیرا مدت چند سالی است که لفظ مردم به ادبیات دولتمردان اضافه شده است. به نظر شما این مردم چه ویژگی ای دارند که هم راضی هستند و هم به اینقدر به مسافرت می روند که آمار مسافرتهای نوروزی را ۳۰ درصد بالا می برند و از طرف دیگر دچار مکنت و غیره هم هستند و احیانا چه و چه.

خوب اینها کدوم مردم هستند که ما نیستیم. و آیا احیانا  اسم ما مردم نیست و مردم ( یعنی مردم یا به عبارتی مرده شدم شاید هم به درک واصل شدم شاید هم به هلاکت رسیدم شاید هم بوی بعضی چیز ها که سر سفره مردم هست به مذاقم خوش نرسید و در نتیجه برای جلوگیری از اینکه مثل سوسک با شنیدن بوی آن مرده تر شوم سر سفره من نیامد و غیره ) هستش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:45  توسط مجید  | 

 

خوب خبر اینکه از اونجا که من پسر خیلی خوبی هستم. بدون هیچ دلیل قبلی و بعدی. یه بار تقاضا کردم که منو همتراز کنن. اما موافقت نکردن.

این داستان مال قبل عید بود. اما بعد عید تو راه رو اداره بودم که یه هو معاون اداری و مالی سازمان دستمو گرفت و به مدیر کل امور استخدامی گفت. آقای ... عضو هیات علمی دانشگاه ... بودن. به دو سه نفر دیگه همینو گفت و منو فرستاد قسمت کارگزینی پیش یکی از همکارا. پرسیدم موضوع چیه؟ گفت که از دست کمیته همترازی عصبانی شده که چرا فلانی رو که سابقه هیات علمی داره همتراز نکردین و اگه اون رو ردش کردین پس چه کسی رو میخواستین تایید کنین و بعد هم به رئیس کمیته گیر داده بوده که حتما باید بیان پاچه خواریت رو بکنن تا کار راه بندازی. خلاصه قرار شد من یه نامه در خواست جدید بدم و تایید شم.

که شدم.... البته جای تشکر فراوان از ایشون داره.

امروز رفتم اداره پیش یکی از برو بچ امور اداری. کمی تا قسمتی گپ می زدیم که گفت فلانی. حضور تو توی این اداره باعث شده که یک سری دچار احساس خطر شن. تعجب کردم. یکیش به خاطر اینکه بنا به تجربیات قبلی از اول سعی کردم که حساسیتی ایجاد نکنم. دوم اینکه کسایی که احساس خطر میکردن اصلا از نظر کاری و یا حکمی تو یه اداره نبودیم. این موضوع بود که خیلی برام عجیب بود.

به نظر میرسه که نهایتا من هنوز هم کاملا با زیر و بم ایرانیزه بودن آشنا نیستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:20  توسط مجید  | 

 

يه مدته كه يه موضوع تو ذهنم جا خوش كرده.اما هر موقع كه مي خوام بنويسمش ذهنم به جاي ديگه اي منحرف ميشه. احتمالا ميگه اعتراف نكن. اما اينم موضوع ديگه/

 

تو قرآن عذابهايي كه به اقوام گناهكار اومده، بيان شده. قوم لوط به زمين فرو برده شدن. قوم فرعون در دريا غرق شدند. طوفان نوح و غيره.

 

هر كدوم از اين عذابها بسته به گناهاني كه انجام ميشده نازل شده.

اما حالا در اين دوره خيلي از اين گناه ها داره انجام ميشه . يكي مي پرسيد واقعا چرا عذاب نازل نميشه.

دو سه روز پيش داشتم به گزارشات مربوط به گرم شدن كره زمين و مسائل مربوطه به اون نگاه ميكردم.

ديدم واقعا چه عذابي ميتونه شديد تر از اين باشه.

اول يه موضوع جانبي. من عاشق داستان هاي علمي و تخيلي هستم. تو اين داستان ها اصولا يكي از وعده هايي كه داده ميشه اينه كه بشر ميتونه با فتح كائنات به زندگي خودش ادامه بده. اما الان به نظرم ميرسه كه اين وعده ها كمي اغذاق اميز از كار در اومدن.

حالا نتيجه گرم شدن كره زمين كه يواش يواش زمزمه هايي مبني بر اينكه تنها كاري كه بشر ميتونه بكنه كند كردن اين روند هستش و نه متوقف كردنش. خيلي ساده ميتونه باعث بشه حيات فعلي روي زمين ار بين بره. چطوري؟ عين همون اتفاقي كه براي زهره افتاده. تو سيستم منظومه شمسي حد فاصل بين زهره و مريخ رو كمربند حيات مينامند كه در اين محدوده در شرايط مناسب حيات ميتونسته آغاز بشه كه خوب روي زمين اين اتفاق افتاده .و .....

 

بگذريم. حدا در قرآن ميگه كه اگه بخواهيم شما را مي بريم و گروهي را مي آوريم كه از ابتدا عابد به خدا باشند. حالا ما با دست خودمون و حرص و طمعمون داريم به همين سرنوشت دچار ميشيم/

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:31  توسط مجید  | 

 

امروز بعد از چندین ماه خانه نشینی خود خواسته به دیدن سر دائی جان رفتم.

دفعه قبلی که بچه هاش رو دیدم و باهاشون حرف زدم  سه چهار سال یش بود. نه که تو این مدت ندیده باشمشون اما هر دفعه تو موقعیت جالبی نبود. دو بار تو مراسم ختم فامیل اونها و یه بار هم تو یه مراسم دیگه.

 

امشب متوجه شدم همونطور که زمان برای من میگذره و دارم به پایان دوران اولیه جوونی نزدیک میشم. زمان برای اون بچه ها هم گذشته و حالا نوبت اونها است.

 

اما تفاوت از کجا تا به کجا.

موقعی که من کوچک بودم. به موسیقی خیلی علاقه داشتم.

مطمئنا صدای خوبی برای آواز نداشتم. اما از همون موقع هر بار یه موسیقی میشنیدم. کل اونرو حفظ میشدم و شاید همون علاقه به موسیقی بود که یکسری از مشکلات من رو در صحبت کردن و ارتباطات با دیگران مرتفع کرد.

اما اون موقع . یعنی تو سن ۱۲ سالگی سوال مهم من این بود که موسیقی حرام هستش یا حلال!

میدونم این سوال از نظر خیلی ها احمقانه جلوه میکنه. ( خوب چکار کنم!! عقیده هر کسی برای خودش مناسبه ) موضوع اینه که از نظر کسایی که در مورد دین مطالعه می کنن. این سوال سوال و پرسش خیلی سختیه که علمای دینی هم در تعیین اون اختلاف نظر دارند و روشن کردن مسئله برای اونها هم بسیار دشواره.

 

اینجا قدری از حرفم دور میشم تا بگم که چه کار کردم. از طرفی موسیقی برای من دنیایی بود که در اون خودم بودم و خودم ( هنوزم هستم ) از طرف دیگه مسئله حرمت و بقیه مسائل در موردش وجود داشت. من مسئله رو کاملا شخصی در نظر گرفتم و گفتم که ببینم موضوع چیه و دلیل اون که موسیقی رو حروم کردن چیه بوده. کلی دنبال این مسئله گشتم و شاید سالها برام طول کشید تا مسئله رو متوجه بشم. اما بالاخره به شم خودم اعتماد کردم.

اما. یه سری اصل موضوع برای منطق خودم در نظر گرفتم.

۱- هدف نزدیک شدن و تقرب به خدا است.

۲- هر چیزی که برای انسان مضر باشد از نظر اسلام و خدا حرام است. ( الان این موضوع تبدیل شده به اینکه هر چیزی که برای انسانها و انسانیت )

حالا با این مسئله موسیقی گوش کردن من چه ویژگی ای داشت. موسیقی باعث میشد که تمرکز من روی مطالعاتم بسیار بالا بره. یک سری آهنگ بود که تو دبیرستان وقتی گوش میکردم . تحمل نشستن و مسئله ریاضی حل کردن توی من شدیدا زیاد میشد.

مسئله دوم جالبتری هم بوجود اومده بود. و یادمه اون موقع به خودم میگفتم که کسایی نظیر صدام تو همون زمان که جنگی رو بر علیه ما ایجاد کرده بودن که باعث صدمات و لطمات فراوانی شده بود . آیا چنین شخصی بیشتر گناهکار هستش یا مثلا کسی مثل من که با گوش کردن به یه آهنگ باعث بهبود عملکرد خودش میشود.

 

موارد خیلی زیادی در پاسخ به این پرسش دیدم. مثلا

- یه مورد همون ضرب المثل معروف که تخم مرغ دزد شتر دزد می شود.

- ما در دلمون جایگاه الله رو داریم که گوش کردن موسیقی باعث میشه سرچشمه اون بسته بشه

-- بعضی از احادیث بود که می گفت گوش کردن به غنا ( نه موسیقی توجه کنید که یه تعریف نا مشخص از موسیقی اینه که انسان رو به طرب وادار کنه. چنین تعریفی به نظر من عذر بدتر از گناهه ) حرامه و بعد مثال یکی از خلفای عباسی رو مطرح میکرد که کنیز آواز خوان مردی باعث شده بود که از راه بدر بشه و خودش رو در حد حمار ( همون الاغ ) کنیز پایین بیاره. بازم این سوال برام پیش میومد که خوب اگه اون آواز برای زنها خونده میشد تاثیرش چی بود  ( عجبا شده بودم یه پا فمینیست )

-خلاصه هز چی بیشتر میخوندم بیشتر به این مسئله پی می بردم که مشکل اصلی در بر داشتهای ما است. مثل حکایت پیاز عکاز و بهشت.

یه جایی بودم که آشنای مادر بانو داشت داستان خضر و موسی و درست کردن دیوار رو تعریف می کرد که داستانش در قرآن هم اومده که گنجی زیر دیوار پنهان بوده. در کتابها نوشته بود که اون گنج یه سری حدیث بوده که بعد یه حدیث از احادیث اسلامی رو مطرح میکرده. اما اون خانم می گفت که گنچ واقعا بوده اما چون اون بچه به پدرش احترام گذاشته بود. خدا اینطوری می خواسته به پسره پاداش بده.

اینطوری میشه که باید به سمعتون برسونم. چیزهایی رو که در یک زمان ما از دین می فهمیم و فکر میکنیم که درست هستن و جالبتر اینه که در همون زمان اون مباحث موثرند رو دانسته یا نادانسته جزو دین محسوب میکنیم و سپس نسل های بعدی فکر میکنن که اونها واقعا جزو دین هستن. و سپس یک عده پیدا میشن که اون رو حربه ای بر علیه دیگران می کنن و اونها رو کافر و مشرک و .... قلمداد میکنن. این موضوع در طول تاریخ بشریت سابقه طولانی داشته و متاسفانه یکی از دامهای شیطان برای گمراه کردن بنی بشر بوده.

داستان قصه های خوب برای بچه های خوب. مهدی آذر یزدی ( خدا حفظش کنه ) در یکی از داستان هایش مثال جالبی اورده که سلیمان در یکی از نبردهایش به پادشاهی تسلط پیدا کرد و دختر اون رو به قصر خودش اورد ( ایشون میگفت که دختر کودک بوده حالا کودک و یا کنیز و یا ملکه !!! ) و بدلیل اینکه اون دختر به دلیل ندیدن پدرش بی تابی می کرده ایشون دستور میده تابلویی یا مجسمه ای از پدرش برای اون دختر بسازن. بعد از اونکه سلیمان فوت میکنه . اون تمثال رو تو قصرش پیدا می کنن و بعد شیطان بین مردم این طور مطرح می کنه که ببینین این تمثال خدای سلیمانه و به این صورت بعد از مدتی دوباره بت پرستی رو بین مردم رواج میده.

 

خلاصه از همین داستان میشه استفاده کرد و گفت که چرا در طول تاریخ ادیان و همینطور اسلام به جای تفکرات اصلی اسلامی تفکرات انسانی ( منظورم بنی بشر هستش. نه انسانیت ) جای اون رو گرفته. اینهمه مذاهب اسلامی که هر کدوم هم فقط خودشون رو بر حق میدونن و بقیه رو کافر و خون و ناموسشون رو مباح میدونن.

 


 

خوب من از موسیقی شروع کردم و به کجا رسیدم!!!؟ به درد دل؟

آره میگفتم که موسیقی بر خلاف واقع و بر سبیل اشتباه حرام قلمداد شد. و همچنین گفته شد که اگه کسی به موسیقی گوش بده تو بهشت صدای الحان خوش بهشتی رو نمیشنوه و ( به نظر من برداشت من اینه که طرف وقتی میره تو بهشت کر تشریف برده و احتمالا کلام خدا هم که میگه تو بهشت رو بروی هم میشینند و کلامی به لغو لهب نمی گویند شامل حالش نمیشه. ) اینها همون تغییراتی در دین بود که عده ای به دلیل اینکه فکر میکردن برداشتشون از دین کاملا درسته و بعد کاری که می کنند و اضافاتی که در دین میاورند بجا است ایجاد شده ( توجه دارین که خدا در قران عده ای رو نکوهش کرده که در دنیا فساد می کنند. آنها می گویند. نه آنچه ما میکنیم به صلح است اما مجددا خدا در قران گفته که آنها فاسد هستند و هشدار داده. بدبخت ها چه میدونستند که زمانی میشه که فهم نوجوون ها ایونقدر زیاد میه که مطلب غیر منظقی از نظرشون قابل پذیرش نیست.)

خوب دیگه چی میشه گفتو فکری که از ابتدای نوشته مرتب تو ذهنم میاد و میره و برای نوشتن اون اینقدر چرند نوشتم.

 

آها. موضوع این طوری بود.

اگه ما هدف رو رضای خدا بدونیم. و سعی کنیم که در راستای رضای خدا حرکت کنیم. و بر اساس اون کارهامون رو انجام بدیم. درست از غلط برامون جدا میشه. هر چند مشکل اساسی باقی میمونه که رضای خدا در چیه!!؟ و هر چند که بیشمار هستند که ادعا دارن رضای خدا در کلام ما است. اما بهترین راه همون چیزی هستش که یکی از دوستانم بهم گفت.

 

" از خود خدا. هر چی که هست. همون نیرویی که ما رو خلق کرده و یا همون چیزی که کائنات قائم به اون هستند. همون چیزی که متدینین هر مذهبی به اسم خدا. یهوه یا هر چه می خوانندش و یا چیزی که مادیون به اسم طبیعت نام گذاشته اند. هر چیزی که هست. خودش به ما بگه که رضایش در چیه "

 

یادمه خاتمی در یه موردی که حالا مهم نیست... گفت که " خدا ما رو هدایت کنه.." منظورش در مورد مطلبی بود. اما برای من سوال بود که چرا چنین شخصی همچین حرفی زده. خیلی زود متوجه شدم که حتی بهترین و درست کردار ترین افراد هم نیاز دارند که مورد عنایت خدا باشند و به حال خود واگذار نشوند و کلام آخر اینکه

اگر خدا ما رو هدایت کنه به هر دینی و یا بی دینی که باشیم به عاقبت خیر میرسیم. ( مثل کی !!!؟ )

اما اگر خدا ما رو هدایت نکنه و به حال خودمون واگذار شیم. میشیم مثل کی!!؟ بلعم باعور که داستانش در ابتدای کتاب مثنوی معنوی ( نه داخل اشعار ) آمده

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:16  توسط مجید  | 

 

من که یه جورایی برنامه ریزی می کنم که مجبور نباشم تو موقعی که اکثر مردم جایی هستن من همونجا باشم. مثلا این یکی از راه های فرار از ترافیک تو تهران میتونه باشه.

اما ...

 

امشب بانو از دیدن دوستش با ماشین برگشت و زنگ زد که ماشین برا صبح بنزین نداره.

منهم رفتم ژایین و ماشین را به سر منزل شکم چرانیش بردم.

اما همینطور که تو صف چند لایه بنزین واستاده بودم. یه پژو پارس عرض تراکم ماشین ها رو قطع کرد که بره اون ور و دنبال کارش بره.اما تو گره کور ماشینهایی که متظر نوبتشون بودن متوقف شد. و در حقیقت بخشی از مسیر ماشین ها رو بست. بقیه ماشینهایی که راهشون باز بود. مثل مور و ملخ ریختن و لاین های کناری رو که این پژوئه جلوشون رو صد کرده بود گرفتن.

داشتم تو دلم به این کارشون میخندیدم. اما همون لحظه یاد یه چیزی افتادم که بد نیست بخونینش. فکر کنم لبخند یا زهرخند  هر جور دوست دارین رو لبتون بشینه.

میدونین که دونده های دو و میدانی اکثرا از سیاه پوستهای قاره آفریقا هستن. تو یه برنامه علمی شبکه به بررسی خانواده و قبیله دو سه تا از قهرمانهای المپیک دو و میدانی که از یه قبیله خاص تو آفریقا بودن پرداخت. تو اون برنامه ادعا میکرد که دلیل دونده بودن این قبیله اینه که اجداد اونها به کار دزدیدن رمه سایر قبایل مشغول بودن. و برای اینکه بدام نیفتن مجبور بودن با سرعت بیشتری از بقیه قبایل بدون . این کار رو که بقیه اش رو خودتون حدس بزنین. مثلا بلایی که وقتی دزدها رو میگرفتن سرشون میومده و ربطش بدین به پدیده انتخاب طبیعی باعث شده که اینها اینطوری بشن.

یه بابایی که از انگلستان اومده بود ایران و اسمش هم سر گراوزلی بود. وقتی بر میگرده انگلستان میگه رفتم و دیدم ( مثلا ) ۱۰ میلیون دزد در صفا و صمیمیت کنار هم زندگی میکنن. ( گناه درست و غلط بودنش به گردن خودش ) الان هم وقتی به شوخی به خیلی ها میگم. میگن ۱۰ رو بکن ۷۰.

برای خودمم خیلی عجیبه که بین افرادی که میبینم پشت هم اندازی و دوز و کلک خیلی راحت رواج داره و اصلا یممونم که یارو هر رو از بر تشخیص نمیده . اما همچین ... میمونم اینا این کار ها رو کی یاد گرفتن!!! . اما فکر کنم اگه یه روزی برای ما هم یه همچین تحقیقی بکنن. یه سری ژن که عامل این کارها است رو بتونن تعیین کنن.

البته اگه یه موقع اینطوری بشه. این مطلب عجیب خواهد بود که چرا؟

 

راستی این رو هم زیر طبقه فلسفه مینویسم.

فلسفه که فقط مال امثال کانت و هگل و غیره نیستش که

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:27  توسط مجید  | 

 

مثلا امروز باید خوشحال باشم. میگین چرا!!؟ ... فعلا بگذریم دلیل نوشتن بایدش نیست. چیز دیگه ایه.

بانو گیر میده که بریم بیرون بگردیم. میگم کجا بریم. میگه نمیدونم. میگم بریم خونه فلان دوستت. میگه چند ماهه که تماس تلفنی یه طرفه شده میخوام تحویلش نگیرم. میگم چه کنیم بریم پیاده روی. میگه باشه واستا تا حاضر شم... اول منو حاضر میکنه. میگین چرا مگه بچه ای که بخوان حاضرت کنن. باید بگم اگه بخودم باشه مثل خیلی از مردای دیگه شلوار لی رو میپوشم یه تیشرت روش میزنم بیرون. اما مگه میشه!! اول من رو تیپ مکش مرگ زدن. سر و پا سبز یشمی. خفن  بعد رفتم پایین تا خودشم حاضر شه بیاد. حتما هم باید در و قفل کنه. کرکره رو بکشه یه قفل محکم هم بزنه روش. انگار که تو خونه گنج داریم و نه اینکه مثلا طبقه آخریم و در پشت بوم هم ۶ قفله است. بالاخره اومدیم پایین. اول که بالا است تصمیم بر این بود که برمی پیاده روی حالا که اومده پایین میگه با ماشین میریم. . آخرشم قرار میشه که بریم از اون وری اول یه چیزی می خواد بخره اون رو بگیره. رفتیم خریدیم و برگشتیم تو راه برگشت. اول یه چیز منو گرفت پشت بندش اون یکی چیز. برگشتیم خونه. یه لحظه رفته تو کمد چیزی رو برداره یهو جیغش رفته هوا  که تو کمد پر مورچه است. جل و پلاس رو ریختیم بیرون میبینم که به چه خبره. اما دلیل ناقابلش. نمیدونم این مورچه ها دیگه از چه نژادی هستن.  چند لایه پلاستیک رو سوراخ کردن رسیدن به باقیمانده پسته ها که از حمله من جان بدر برده بود. فکر کنم سر جمع ۲۰ تا دونه. براش یه قشون مورچه راه افتاده بود. این مورچه ها خیلی باحال هستن. یه بار از شهرستان برام یه جور نون سنتی خشک که روش دونه های شاهدونه بود فرستاده بودن. دندون نون خوری نداشتن. اما شاهدونه ها رو از روی نون می کندن. میبردن اون طرف تر مغزش میکردن. پوستشو مینداختن دور ( اونم چه با ادب. همو رو یه جا تلنبار کردن ) هسته اش رو میبردن تو لونه شون. ... خلاصه درد سرتون ندم . بعد از اقدامات ایمنی و سم پاشی به روش بانو ( پیف پاف ضد پشه با کاربردی بر علیه مورچه ها... چه شود... ) از حال بیرون رفتن و خونه موندن افتادیم رفتیم ببینیم تلویزیون چی نشون میده.  خوبیش اینه که مسابقه ۲۰ سوالی که سهله یک سوال هم زیاده تا بگم تل... میگین بابا خاموشش کن. شبکه یک. چرند. دوم یه فیلم احمقانه ژاپنی که یه دیوونه راننده های بد بد تاکسی رو میکشته. از اون فیلمها که خوراک سال ۵۶ بود . قهرمان بازی به روش من دراوردی. شبکه ۳ مثل ۱ شبکه ۴ یه فیلم مستند علمی راجع به آب و هوای حاره ای. مثلا به رشته و کارم میخوره اما فعلا حالم از هر چی مربوط به Met باشه بهم میخوره. خلاصه شبکه پنج دعای کمیل. ... یه نفر می گفت که حضرت علی (ع) دعای کمیل رو به کمیل یاد دادن. ادعیه دیگه ای هم داریم که اینطورین. اما موضوع اینه که نگفتن اینو به کسایی دیگه هم یاد بدن. وو خلاصه نظرش این بود که هر کدوم از ما باید یه دعا داشته باشیم به اسم خودمون. نه اینکه چیزی رو که اصلا به ما مربوط نبوده هی بگیم. شبکه ۶ اخبار بو و طبق معمول یه عده آدم بد. زده بودن یه آدم خوب اوف شده بود و به خاطر این مسئله یه ملت عزادار شده بودن. خودمون رو میگم ملت...شبکه ۷ و شبکه ۸ و بگذریم بابا. زودتر این امتحان تموم شه ما هم به تکنولوژیهای روز مجهز تر شیم. خسته شدم والا...

خلاصه از حال زندگی و درس و بقیه چیزها افتادم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:51  توسط مجید  | 

 

دنیای عجیبی شده. وقتی به انسانهایی که در این دنیا زندگی می کنن نگاه می کنی میبینی که به سردرگمی بدجوری مبتلا شدن. حتی یه عده دنبال این هستن که به آرامش برسن. و نهایت زندگی رو به آرامش رسیدن میدونن. اما آیا اینطوره و چنین چیزی درسته؟ من که بد گمانم ولی اینطور آرامش منو یاد تعدادی گاو داخل طویله فوق مدرن میندازه!!! یه دوستی دارم که دستگاه خودکار فحل یاب گاو اختراع کرده بود. الان یادش افتادم!

اما مطلب جالب تر دیدگاه های ادیان و عقاید مختلف نسبت به همه. همه فقط خودشون رو قبول دارن و بقیه رو به راه ناراست میدونن. جالبه که به عقیده اصلی خودشون هم اعتقادی ندارن.

مثلا امریکا کشوریه که نسبت به سایر کشور ها مردمش به مسیحیت بیشتر بها میدن. ( شاید ظاهرا!!) اما آیا همین آمریکا بزرگترین نیروی نظامی دنیا رو نداره. در حالی که تو انجیلشون اومده که عیسی فرمود اگر کسی به یک گونه ات سیلی زد تو گونه دیگرت را هم پیش بیاور. و مگر نمیگن که عیسی پیامبر صلح بود.

قبلا گفتم که از نقطه نظر صحبتهایی که در انجیل آمده و مسیحیان به آن اعتقاد دارند. اسلام و پیامبرش نمیتواند درست باشد. ( آنها منتظر پیامبر آخر الزمان از بنی اسرائیل هستند. یهودیان منتظر تولد و مسیحیان منتظر ظهور مجدد عیسی د رحالی که پیامبر اسلام از نسل اسماعیل است و نه از بنی اسرائیل )

به هر حال در مورد اسلام هم مسئله وجود دارد. از اینکه مذاهب مختلفی در اسلام هستند بگذریم. مثلا در همین جریان اخیر فیلم ضد اسلامی نماینده هلند. تلویزیون ایران به نمایش فیلم هایی از صحنه اعتراضات کشورهایی نظیر افغانستان و بنگلادش و ... پرداخت. فیلمهایی که به نظرم خود غربی ها از این صحنه ها گرفته اند. اما مشکل اصلی این مطلب اینه که این حضرات میشن نماینده مسلمانان دنیا در دیدگاه افکار عمومی غیر مسلمانان. یعنی مسلمانان یه عده وحشی هستند که در صورت بروز هر گونه ناراحتی اعتراض خود را به صورت داد و فریاد و آتش زدن پرچم و ... نشان میدهند.

از این صحنه هم بگذریم. موجوداتی مثل القاعده به اسم اسلام مشغول کشت و کشتار مسلمان و غیر مسلمان بوده اند که باز هم همان صحنه خشونت را در دیدگاه دنیا از اسلام به نظاره می گذارد.

قسمت طنز داستان اینه که اینهمه مطلب منو یاد داستان در جستجوی دلتورا میندازه. جایی که در مورد دشمن سرزمینشون گفته. دشمن صبر طولانی داره و هزار سال هم در مقایسه با حسادت و کینه اون مثل یه لحظه میمونه.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:1  توسط مجید  | 

از حضرت رسول اکرم ( ص ) حدیث داریم که در زمان حیات شریفشون فرمودند دروغ گو بر من زیاد شده. احادیثی را که می شنوید بر قرآن عرضه کنید و راست و دروغ آنرا به اینصورت بسنجید.

البته در مورد اینکه قرآن چه معنایی دارد بحث زیاد است. حضرت علی ( ع ) در جنگ نهروان و در قرآن سر نیزه کردن یاران معاویه فرمودند که من قرآن ناطق هستم.

اما در قرآن دو تعبیر داریم که بسیار مهم است. تعبیر اول به این مسئله توجه می دهد که در روز قیامت کلیه نسب ها از بین میرود. به معنای اینکه من فامیل فلانی هستم و غیره و ذلک وجود ندارد.

دوم اینکه قرآن به این مسئله توجه میدهد که کافر شدن اعمال انسان را از بین می برد.

حال ...

اصلا یکی بیاد بگه این حرفها برای چیه؟

فکرشو بکنین یه بابایی بیاد تو تلویزیون بگه که عباس عموی پیامبر ابولهب رو تو خواب دیده که گفته من به خاطر تکذیب پیغمبر به سختی عذاب می شوم. اما یک روز در هفته از عذاب من کم می کنند بخاطر اینکه برادر کوچک ما بچه ای نداشت و وقتی به من خبر بچه دار شدنش ( تولد پیامبر ) رو دادن از خوشحالی کنیز صاحب خبر رو آزاد کردم. به خاطر خوشحال شدنم از تولد ایشون یه روز در هفته تو عذاب من تخفیف میدن.

 

خوب. از چرندیات بالا چه نتیجه ای بگیرم خوشتون میاد. از بلاهت گوینده خبر یا چیز دیگه.

من تو بعضی صحبتهام با مسیحی ها به اونها اعتراض می کردم ک ه خدایی رو که شما دارید ازش حرف میزنید . خدای ناتوان و خیلی بدبختیه. حالا فکرشو بکنین یه همچین خدایی با اون همه جبروت که ما تو اسلام براش قائلیم اونهمه حکمت و علم رو بندازه یه طرف برای یه کار عادی که هر حیوونی هم میتونه انجام بده تو سنت خودش دست ببره.

ببینم مگه میشه اسلامی که اینقدر توش از این دم میزدن که غیرت جایگاهی نداره و بیارزشه. بخواد همچین چیزی رو قبول داشته باشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 16:42  توسط مجید  | 

این خبر رو تو سایت بی بی سی خوندم.

عمیقا از خوندن این خبر متاسف شدم.

برای من که سلامت روحی و روانی و همچنین اخلاقی اجتماعی خودم رو در دوره نوجوانی که تنهایی بزرگترین مشکل من بود مدیون کتابهایی که می خوندم هستش. آرتوز سی کلارک غنیمتی بود که با کتابهایش آشنا شدم.

کتابهایی نظیرمجموعه  اودیسه ها- راما - کتاب های روشنایی زمین و سایر کتابهایی که از این نویسنده خونده بودم جزو گنجینه های ذهن من هستند. داستانهایی که از درون اونها به سرچشمه های خرد دست پیدا می کنم.

از سایت ویکی پدیا مطلبی را که به عنوان سه قانون کلارک معروف هست در اینجا می آورم.

سه قانون کلارک

  1. «هرگاه دانشمندی برجسته، اما سالخورده بگوید چیزی ممکن است، به احتمال قریب به یقین درست گفته‌است. اما آنگاه که بگوید چیزی غیرممکن است، به احتمال زیاد اشتباه می‌کند.»
  2. «تنها راه کشف محدودهٔ ممکن از غیرممکن، کمی پیشروی از ممکن به درون غیرممکن است.»
  3. «هر فناوری وقتی به حدی از پیشرفت برسد، دیگر نمی‌توان آن را از جادو تفکیک کرد.»

 

روحش شاد

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12:30  توسط مجید  | 

به نظر میرسه که ناف ما رو امسال با این موضوع بریدن که همش دچار غم و غصه های قدیمی باشم.

روز اول عید خیر سرشون فیلم اخراجی ها رو گذاشته. بانو با دیدن اون بخش که چند نفر برای باز کردن میدون مین خودشون رو روی مین ها پرت می کنن رو که دید دیگه تحملش تموم شد.

 

اما من باز یاد خاطرات قدیمی افتادم و باید داغ دلم تازه بشه...

 

سه تا برادر من دو تا شون اول جنگ سربازیشون جبهه بودن و سومی آخرای جنگ.

منم شیطون و شر همیشه دفتر خاطرات داداش سومی رو یواشکی می خوندم و در جریان کلیه داستانهاش از دوره دیبرستان بودم....

اما برادر سوم من زیاد خوش شانس نبود که دو سه روز مونده بود به عملیات مرصاد تو یه عملیات زخمی میشه. بعد از مدتها ما خبر دار میشیم. چون من با مادر و پدر مریض و خواهر کوچکم رفته بودیم شهرستان تا هم در جریان موشک باران تهران تنها نباشیم و هم اینکه مادر بزرگم مریض بود که بعد از مدتی فوت کرد از اون نگهداری بشه.

این بود که تا چند ماه بعد که به تهران برگشتم خبر نداشتم برادرم مجروح شده. تو عملیات ترکش خمپاره از نزدیک شاهرگ گردنش تا پشت گردنش رو می بره که هنوزم بعد از این همه سال. ( خرداد 67 تا الان ) تو گردنش اونقدر ترکش داره که وقتی میره فرودگاه دستگاه ها یه بار براش زنگ بزنن.

اما بعدها فرصت شد تا خاطرات آخرش رو بخونم. که الان با دیدن فیلم اخراجی ها یاد اون موضوع افتادم و اونقدر که حافظه ام یاری می کنه عین اونها رو همینجا می نویسم. محض خالی نبودن عریضه. ممکنه اسما رو یادم نیاد که جاشون رو خالی میزارم.

 

عملیات ایضایی

"... موقع شروع عملیات داشیم میرفتیم جلو که تیربارچی عراقی ها ما رو زمین گیر کرد. بچه ها داد میزدن آرپی جی زن. خاموشش کن ... یکی از بچه ها با آر پی جی بلند شد که تیر دوشکا میخوره تو سینه اش و میفته زمین. زیر نور منور و خس خس نفسش که با خون  از سینه اش میزد بیرون ... یکی از بچه ها چهار پنج تا آر پی جی رو گذاشته بود توی کیسه گونی با سیم تلفن ارتشی بسته بود به خودش.... که ترکش یه خمپاره میگیره به خرج آر پی جی. در دو ثانیه پسره جزغاله میشه. ... موقع سوختن داد میزده مامان ...

 ... گروه بانها می گفتند بچه ها سنگرتون رو بیشتر بکنین.... خورشید تازه داشت طلوع می کرد و خوشحال بودم که اونقدر زنده موندم که صبح روز جمعه رو ببینم....." ظاهرا پشت سرشون میدون مین بوده و بعد از عملیات موقع برگشتن گیر کرده بودن ... " یکی از درجه دار ها زخمی میشه و دوتا از بچه ها اون رو می برن عقب که پای یکیشن میره روی مین. اون یکی با هر بد بختی بوده زخمی رو میبره. اما این یکی افتاده بود و مرتب کمک می خواست. آخرش که دید کسی کمک نمیاد پای خودش رو با بند پوتین بست و کشون کشون رفت عقب. تو همین هیر و بیر یکی دیگه زخمی میشه  و من و دوستم اونرو می بریم عقب. همینطور که می رفتم عقب هر لحظه انتظار داشتم پام بره روی مین...."

تو عملیاتی که مجروح میشه

" ... عراقی ها آتیش تهیه ای رو ما ریختن که دهنمون باز موند. ماشین ما رو رسوند دم خاکریز و به اسم تکاور فرستادنمون جلو... همین طور که جلو میرفتیم تعداد کشته های ایرانی و عراقی زیاد تر میشد. ... رسیدم به یه ایرانی که عین آبکش سوراخ سوراخ شده بود و همینطور که ازش معذرت خواهی می کردم ار پی جی رو گذاشتم اونجا و ژ3 اون رو برداشتم و رفتم تو کانال... کانال رو برو عراقی ها بودن.. نصفه های شب بود ...  خشاب رو عوض کردم و پریدم تو کانل رو برو و عین فیلمها ی آرتیستی شروع به تیراندازی کردم و بچه ها هم سریع رسیدن و تا ساعت 3 صبح کانال رو از وجود سگ های عراقی پاک کردیم... بعد از اون عراق آتیش تهیه ای ریخت رو سرمون که زمینگیر شدیم. یه پسره بود که برام نارنجک تفنگی میاورد و من تا 48 ساعت فقط نارنجک شلیک میکردم که بعد نفهمیدم چی شد... "

داستان بعد از مجروحیتش دردناکه. نه بخاطر جراحت. از اینکه تو بیمارستان کرمونشاه گذاشته بودنش بمیره..و اینکه ملاقاتی هم تختیش زنگ میزنه تهران به همسایمون. ( خدا رحمتش کنه ) شبونه پسرشو می فرسته کرمونشاه دنبال برادرم و اونم میاردش تهران

از اینکه بعدا برام تعریف کرد یکی از دوستاش موقعی که نارنجک میفته جلوی پاش میاد برش داره پرتش کنه بیرون تو دستش می ترکه و سرش نا پدید میشه. از اینکه یکی از بچه هاشون رو موج انفجار خمپاره 120 عراقی می کشه.  یا اینکه تعریف میکرد تو همون عملیات وقتی میرفته جلو دم سنگر جنازه پودر شده یه ایرانی رو میبینه. که به نظر میرسه موقع حمله اومده از سنگر بیاد بیرون خمپاره همون موقع خورده کنارش.

و از این بگم که با اون زخم شدید گردن که هنوز هم بعد از 20 سال داره می کشه. دکتر مسئول بدون دیدن زخم گردن براش فقط 5 درصد بریده در حالی که بعضی ها 60 درصد گرفتن در حالی که احتمالا.....

 

نمیدونم و نمی خوام دیگه چیزی بگم. غصه ایه که خیلی ها کم و بیش باهاش درگیرن. بودن و هستن و خواهند بود و خوب بدتر از اینها هم هست. مگه نه!!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 22:13  توسط مجید  |