نیلی عزیز
ایده آل بوده من به یک دلیل از بقیه همیشه جلوتر بودم و اونم اینه که وقتی دیگران می گفتن ما این هستیم . من می گفتم نه من باید یه قدم جلوتر باشم اما همین مطلب پاشنه آشیل من هم بوده بخاطر اینکه بعد از اونکه دیگران سعی می کردن مثلا با کلاس خصوصی و معلم و حتی تقلب به نتیجه برسن من عقیده داشتم که نه باید ایستادگی کرد و تمام توان رو بکار برد تا موفقیت بدست اومده کاملا نتیجه کار خودم باشه . ها
اما اشتباه می کردم. خیلی اوقات نتیجه حاصله به زحمتی که می کشیم بستگی نداره از هر دو سمت و خیلی اوقات هم چیزی رو که الان نمی فهمیم گذر زمان برامون حل میکنه
در مورد تغییر شغل هم علاوه بر ایده آلی و شاید کمی یک دنده بودنم . اینکه شرایط اقتصادی من رو تامین نمی کرد اونها رو عوض کردم. اونهم با کار بهتر.
اما اون مطلبی رو که میگی و در کتاب های مختلف هست. ( عقیده مسیح بوده که دشمن خودت رو ببخش که نتایج موثری داشته اما کو گوش شنوا. کم کسی به این مطلب گوش داده تا نهایتا خودش رو ببخشه و خود مسیحیت هم اعتقاد به این نداره . توان نظامی دنیا دست چه کشورهایی هست!؟)
من اعتقاد دارم که اگه قراره اسلام که بهش اعتقاد دارم بهتر باشه پس باید در همین موضوع هم کامل تر ظاهر شه. ...
بگذریم. این موضوع بخشش که بهش اشاره کردی به این سادگی نیست.
ببخشیم که چه شود. که به آرامش برسیم. کینه از درونمان پاک شود یا چه. نهایتا باید چه چیزی پیش بیاد.
کتاب داستان بی انتها که از قسمت اول اون کتاب فیلمی ساخته شده رو در نظر بگیرین.
قهرمان داستان " باستین بالتازار بوکس" به سرزمین آرزوها یا همون فانتازیا میره. سرزمینی که در حال نابود شدنه و نیستی داره اون رو و ساکنان اون سرزمین رو از بین میبره.
اما این ساکنان که در قعر نیستی از بین می روند. آیا از بین میروند. در یک جا گرگی به یکی از اهالی سرزمین فانتازیا میگوید شما باید به انسانها ارتباط بر قرار کنید یک راه اینست که انسانها به سرزمین شما بیایند که راه درست این است راه دیگر اینکه شما از طریق همین نیستی به سرزمین انسانها بروید که در این صورت به صورت آرزوهای پوچ و دروغ به ذهن انسانها راه پیدا می کنید.
شاید راه خوبی برای بیان بحثم نبود اما همین سوال را دارم. وقتی من نمی خواهم ببخشم چرا !؟ چه دلیلی باعث میشود که به این کار تن در ندهم و یا با همین مثال صورت دیگر این کینه و ناراحتی از دیگران و یا خود چیست. آن صورت اصلی که باید به آن می رسیدیم.
در مدرسه می خواندیم که غرایز چهار مرکب ( حیوان سواری بخونید زانتیا) هستند که به ما داده اند تا با آنها پرواز کنیم نه به زمین می خکوب گردیم/
اگر من نمی خواهم ببخشم برای این امید است که هنوز میتوانم بخشی از گذشته ای را که به من تحمیل شده و یا خود در از دست رفتنش نقش داشته ام را جبران کنم و لا غیر
هنوز این احساس در من شکل نگرفته که اگر بخواهم ببخشم انگیزه لازمه را از چه منبعی می بایست پیدا کنم
میدونین که تنفر یکی از مهمترین عوامل ایجاد انگیزه در انسانها است
اول بخونینش تا بعدش بگم..
رهای عزیز
مرسی از لطفت.
اما به نظر تو من بلند شم و چه کار کنم!؟
چه کاری که می بایست می کردم و انجام ندادم!؟
تو 7 سال گذشته 3 بار کار عوض کردم و سطح کارم رو ارتقا دادم از کار تو سایت در پیت یه دانشگاه که از اول همه کار هاشو و حتی بستن سیم برق و کابل کشی شبکه اش رو هم انجام دادم تا تدریس تو دانشگاه و در همون موقع 7 تا کار نیم وقت و پروژه ای و پیمانکاری تو شرکت های خصوصی و دولتی داشتم. یه بار یکسری کار داشتم که فقط به دلیل اینکه نا وارد بودم از دست رفت ولی اگه میتونستم نگهشون دارم میتونستم کار های پیمانکاریم رو تبدیل به یک شرکت بزرگ با تعدادی مهندس به عنوان زیر دست راه بندازم. به نظرم همون کارآفرینی اسمش باشه.
تو مسائل شخصی بعد از ازدواج ( که کاملا سنتی بود اما بدلیل خاص و به خاطر خجالتی بودن من تو روابط با جنش مخالف و بدلایلی خاصتر همه دوستای خانمم و خودم فکر میکردن ما با هم دوست بودیم که انقدر تو زندگی مشترک به هم علاقه مندیم) ماشین خریدم. خونه ام رو عوض کردم حتی کارهای عادی مثل گرفتن گواهینامه و امثالهم. دو بار هم تو امتحان دکترا شرکت کردم که یک بارش تو مرحله اول قبول شدم تو مصاحبه امتیاز نیاوردم.
تو مسائل شخصی علاقه مند به مذهب ( شناخت دین و درک ماهیت اون) , یکمکی عرفان , به فیزیک, هوش مصنوعی و کامپیوتر , زبان, ادبیات ( قصه های فراوان ) , اگه میشد پزشکی . الان هواشناسی هم دارم یاد میگیرم. علاقه مند به تدریس ( اونم من که یه موقع تو 25 سالگی تو حرف زدن مشکل داشتم) روانشناسی و تحلیل خودم و دیگران. و غیره و غیره بودم. خوب حالا به نظر تو چه کاری رو باید بلند شم و انجام بدم.
همین الان هم دارم فکر میکنم که بعد از این تغییر کار آخر که تو آزمون ورودی یه سازمان دولتی قبول شدم و کاهش درآمد به نصفو البته گرفتاری های ای که برام قابل پیش بینی بود خود رو از تک و تا نندازم
به هر حال بر خلاف نظر دوست دیگری من الان مدیر هیچ جا نیستم. و نشدم و ....
بهرحال من همه جورش رو دیدم. خب و بد و ...
ولی بازهم نفهمیدم که بلند شم و چه کاری رو انجام بدم.بعضی اوقات دوست دارم بلند شم و شیرجه بزنم رو تخت و در حالی که با دست های باز به پشت رو تخت ولو شدم به آسمون آبی و تکه ابرهای در گذر نگاه کنم و غم به دلم راه ندم که قراره چه اتفاقی بیفته.
امروزه مردم اکثرا اتفاق نظر دارن که دوره دوره فرزند سالاری هستش اما بنظر شما آیا واقعا چه اتفاقی افتاده که فرزند سالاری شکل گرفته!؟ آیا یک ژن یا مجموعه ای از ژن ها در بدن این نسل دچار جهش شده و این توانایی رو به اونها داده که بر پدر و مادر هاشون سروری و سالاری کنن!؟ یا اینکه .....
بهر حال حرف هایی که من در این مورد از اطرافیان که بچه داشتن شنیدم همه دایر بر اینه که تو این روزگار هر چیزی که بچه ها لازم دارن رو باید براشون فراهم کنیم.
خوب تصمیم دارم که این مسئله رو برای اینکه خودم موضوع رو بهتر بفهمم بیام و طبقه بندیشون کنم اونهم به روش خودم.
اول از همه حداقل دو نسل گذشته رو در نظر میگیرم. اگر بیاییم و فاصله هر نسل رو 25 سال در نظر بگیریم. نسل اول به دوره رضا شاه و نسل دوم به دوره اوایل انقلاب بر می گردد. در این وضعیت باید شاخصهای زیر رو در نظر یگیریم
الف-آمار جمعیت
ب-سطح سواد عمومی
ج-تعداد افراد تحصیل کرده و موقعیت اجتماعی آنها
د-سطح زندگی افراد تحصیل کرده نسبت به کم و یا بی سوادها در موقعیت مساوی از نظر خانواده پدری و سطح رفاه خانواده پدری
...
این آمار ها باید استخراج گردد اما من فعلا تصمیم به استخراج این اطلاعات ندارم. اما هر که بنا به رشته تحصیلی خودش اگر تمایل به استفاده از این روش را داشت با اشاره به این سایت http://divoon.blogfa.com در مقاله خود می تواند آن را مورد استفاده قرار دهد.
به همین دلیل به همان روش عادی خودمان که حدس و گمان است بر میگردیم.
به نظر من و با مقایسه شرایط زندگی خودمان با نسل قبل که از نظر برخورد برایم مشخص است بحثم را ادامه میدهم.
با مقایسه 5 نفر از یک شهر کویری مسئله خودم را آغاز می کنم . برای اینکار چند نفر را در نظر می گیرم( شخصیت ها واقعی هستند اما اسامی را عوض کرده ام):
1- مراد
2- تقی
3- موسی
4- عزیز
5- یوسف
آقا مراد قصه ما فرد بسیار علاقه مند به تحصیل و مطالعه بوده بصورتی که بنا به گفته خودش پدرش برای حفظ سلامتی او شبها چراغ اطاق رو بزور خاموش می کرده و ایشان برای ادامه مطالعه با چراغ قوه زیر لحاف کتاب می خوانده. در سال 1350 در دانشگاه تهران جزو نفرات اول پزشکی قبول و بعد از یک سال با بورسیه از یک کشور خارجی به آنجا رهسپار و رحل اقامت می افکند. در حال حاضر دارای 3 مدرک فوق تخصصی و 2 تخصص در زمینه جراحی است.
آقا تقی قصه ما که بر حسب تصادف برادر آقا مراد بود بعد از سربازی و در زمان جنگ به همان کشور رهسپار و در حال حاضر دارای مدرک وکالت است
آقا موسی در زمان گذشته مدرک فوق لیسانس پیوسته الکترونیک را از دانشگاه تهران اخذ کرده است. پس از چندین سال کار در کارخانه های کشور و چشیدن طعم شیرین بازار کار ایران رهسپار کانادا شده و در حال حاضر مدیر ارشد در شرکت هانیول است.پدر آقا موسی کارمند بلند پایه بوده و از همان شهر کویری بر خواسته
آقا عزیز پس از گرفتن مدرک تربیت معلمی به شغل شریف تدریس در همان شهر کویری مشغول شده و خانواده ای تشکیل داده و مشغول زندگی می باشد.زندگی ایشان پس از 28 سال خدمت در یک حد متوسط رو به خوب در آن شهر کویری است
آقا یوسف با زحمت دیپلم خود را اخذ کرده ( به هر دلیل از جمله کثلا در گذشت پدر و نه تنبلی ) و در حال حاضر بابای یک مدرسه در همان شهر کویری است با گرفتاری های فراوان
خوب این همه حرف ولی تکراری . همه هم همه اینها رو میدونند. پس چرا من اینها رو گفتم به دلیل اینکه من فزضیه ام رو بر همین اساس بنا کرده ام.
اول به خود مشکل می پردازم. بنظر شما مشکل کجا است. مشکل دقیقا در ( ببخشید ها ) طبیعت تنبل و تقلید گرای ما ایرانی ها است. همین که میبینیم یک عده یک راه رو رفتن و موفق شدن بدون اینکه توجه کنیم اونها چه شرایطی رو داشتن و دلیل موفقیت اونها چی بوده همون کار رو انجام میدیم.
خوب یک عده رفتن و درس خوندن اونهم در زمانی که تحصیل کرده کم بوده و بقول یه بنده خدایی تو خدمت ما به فرمانده پادگان ایراد می گرفتیم که چرا گروهبان ها به ما که دیپلم این مملکت هستیم بی احترامی میکنند و نه الان که فوق لیسانس و دکترا هم تا موقعی که درجه نگرفتن مورد تفقد قرار میگیرن.تحصیل کرده کم بوده. مملکت در حال پیشرفت بوده و از خارج مستشار وارد می کردن و یک تحصیل کرده میتونسته خیلی پیشرفت کنه و امکانات برای اینکارش خیلی زیاد بوده. تا الان که تعدا خیلی زیادی مشغول تحصیل هستن در عین اینکه انگیزه برای تحصیل کمتر هستش و از طرف دیگه بنا به دلایلی آموزه ها هم کاربرد کمتری از گذشته دارن مثلا آموزش انتگرال برای دانش آموزی که بعدا قراره بره چکاره بشه؟البته مثلا. و نکته مهمتر اینکه نه بازار کار و نه سطح نیاز کار موجود تحمل اینهمه مشتاق بازار رو نداره بنابر این علاوه بر یک دو مورد دیگر یک مسابقه نگفته و ننوشته شکل گرفته که در اون پدر مادر ها از بچه توقع دارن که در این مسابقه به هر نحو ممکن پیروز از میدان در بیاد بدون اینکه اصلا نه خود بچه بفهمه که آیا اصلا این میدان مبارزه برای اون بوده و نه معلوم شه که آیا پیروزی ارزشش رو داشته. و در اینکار هیچ گونه قصوری هم پذیرفته نیست.
برای اینکار هم تفکر عمومی ( بنا به یکسری دلایل خاص که برای این مطلب دارم) اینطور شکل گرفته که هر چیزی که الان مد روز هست رو بچه باید داشته باشه تا بتونه موفق از مکار در باید.
اما آیا راه حل درست این است
من که چشمم آب نمیخوره
پست مربوطه هم همینطوره
گاهی دنیا برام تنگ میشه. در چند پست توضیحی راجع به کودکی و نوجوانیم گفته بودم و گرفتاری هایی که باعث شده بود تو جریان رشدم و به خصوص رشد روانیم مشکلاتی پیش بیاد.
تو این چند ساله انرژی زیادی رو صرف این کردم که اونها رو رفع و رجوع کنم. اما از دوتا مسئله نباید غافل شیم. اولیش مطلبی بود که تو کتاب وضعیت آخر بهش اشاره شده. افرادی نظیر من درست هنگامی که قیه هم سن و سالهاشون مشغول این هستن که تو روال طبیعی خودشون بزرگ شن و رشد کنن. مشغول غلبه بر موانع گذشته هستند و موقعی که اونها رو حل میکنن باید مشکلاتی رو که جدیدا و بدلیل نداشتن وقت براشون یش اومده رو حل کنن و قص الی هذا.
دومی اونها اینه که یه زمانی میرسه که حس می کنین خسته شدین. خسته شدین از این همه تغییر و اینکه بازم میبینین که مشکلات جدید دارن خودشون رو نشون میدن ( فکر کنم همون اولی شد اما الان که ذهنم داره پالس میفرسته که مشکل . مشکل بعضا رشته افکار از دستم خارج میشه)
الان مشکل اینه که باید با چند تا تلفن و نامه یه سری کار رو رفع و رجوع کنم. اما به بهانه های واهی اون رو به تعویق میندازم. که دلیلش دقیقا بخاطر ترس و نگرانیپنهانی هستش که تو خودم حسش می کنم اما ردش رو نمیتونم بگیرم.
نتیجه گیری اخلاقی به روش خودم: پس ثابت شد که حرفی که می زنم درسته. حداقل در مورد خودم صدق می کنه![]()
![]()
چون بالاخره ما زنده هستیم و فعل زندگی همینطور که میدونین زندگی هستش. اما مدیریت چیزی هستش که کم و بیش مسلط بودن به اون به ما کمک می کنه تا بتونیم کارهامون رو به نحو بهتری سازمان دهی کنیم و احتمالا کارهای بیشتری انجام بدیم.
یادم میاد سال ۷۳ یه دکتر که پیشش میرفتم داشت برام مطلبی رو راجع به بزرگ شدن توضیح میداد. میگفت که :"آدمها در بچه گی همه چیز براشون تازه گی داره هرچی! اما به مرور تعداد رویداد های جدید براشون کمتر و کمتر میشه. تا اینکه به ندرت مسائل تازه براشون پیش میاد"
بعد و در طی این مدت که این فرضیه رو مدام بررسی می کردم دیدم که نه تنها این مطلب درسته بلکه آدمها به طرق مختلف سعی می کنن که این موضوع رو برا خودشون توجیه کنن. از پوچ گرایی گرفته تا لذت طلبی و تازه طلبی.اما بهترین روشی رو که دیدم ترکیبی از دو تا مطلب بود. اول اونکه سعی می کنن که حتی برای مطالب تکراری یک جور تازگی رو فراهم کنن. مثلا خود من وقتی برای بار چندم هم داستان مورد علاقه ام رو می خونم انگار دفعه اولم هستش همون هیجان رو احساس می کنم. راه دوم اینه که مطالب رو از دید های بالاتر و بالاتری نگاه می کنن. مثلا زمین در نظر بچه ها مسطح هستش اما وقتی که اون رو از بالا و مثلا یه فضا پیما ببینیم گرد بودنش معلوم و مبرهنه.
در ضمن این دید نتایج جالبی رو هم بهمراه داره. انیشتین اعتقاد داشت که نمیشه مشکلات رو در همون سطحی که برامون بوجود اومدن حل کرد بلکه باید از سطحی بالاتر به حل اون اقدام کرد.
راستی یه سوال! میتونین حدس بزنین دلیل نوشتن مطلب این بحث چی بوده!!؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جبر و اختیار
این مسئله برای خیلی ، اگه نه همه، سالها مسئله مونده. من به شخصه جوابهای خیلی زیادی در این مورد شنیدم که قانع کننده نبوده حتی بعضی از اونها به کفر و شرک ( نعوذ بالله ) ( و به استعاره ای تف تف ...) بجز چیزی که همه ما شنیدیم که خدا وقتی میدونه یکی میره جهنم براش مقدراتی رو فراهم میکنه که بهتر بتونه بره و برای کسی که قراره بره بهشت هم همینطور. احتمالا...
حتی یکی که حالا نمیدونم در خوب بودنش شک کنم یا نه اعتقاد داشت که خوب این کارهای ما انسانها هستش که علم خدا رو میسازه و به خیال خودش می خواست مسئله جبر رو با این روش حل کنه که اصولا موضوع قشنگ به افتضاح کشیده شد.
برای روشن شدن مسئله برای خودم و شما موضوع رو دوباره مطرح می کنم. مسئله جبر و اختیار در اینجا کجاست.
یه نفر میاد و ادعا می کنه که خوب من سراسر زندگیم آدم بدی بودم و قراره برم جهنم و با دیدی که اول براتون گفتم خدا چون میدونسته که من جهنمی هستم مقدراتی رو فراهم کرده که من حتما در زندگی کلی گناه کنم . دختر بازی کنم. دخترها و زنها ی مردم رو از راه بدر ببرم . دزدی عرق خوری. آدم کشی مردم رو از راه خدا بیرون بردن و هزار کوفت و زهر مار دیگه. خئب پس عدالت خدا چی میشه.
این مطلب رو داشته باشین
اونهایی که با ریاضیات برداری و هندسه آشنا هستن میدونن که دستگاه مختصات چیه؟ اونهایی که آشنا نیستن حداقل محور مختصات رو دو دوره دبستان خوندن. خوب فرض کنید که من یه محور مختصات دارم که نشوندهنده جهت شمال به جنوبه و مثلا ابتدای اون رو گذاشتم میدون ولی عصر و الان باید انتهاش روی میدون ونک باشه. خوب یه همچین خطی ( اگه بتونه از ترافیک جون سالک بدر ببره ) حتما علاوه بر ابتدا و انتها طول هم داره. موافقین؟
خوب وقتی طول اون معلوم باشه . مثلا 10 کیلومتر. من هر جایی بین میدون ولی عصر و ونک باشم فاصله ام تا میدون ولی عصر مشخصه و بعدش شما میتونین براحتی بگین که من الان مثلا کیلومتر 5 و توی متر 653 هستم ( احتملا جلوی در پارک ساعی)
ممکنه بگین این همه روده درازی برای چیه؟ خوب ببینین الان دو تا مسئله اینجا مطرحه اول اونکه جایی که من هستم با یه عدد بین صفر و 10 کیلومتر ( با خوردش) مشخص میشه. توی ریاضی به این میگن مختصه من. دوم اینه که خوب وقتی من یه جا هستم نمیتونم همون زمان (!!!!!!!!) جای دیگه هم باشم. میتونم؟ عقل سلیم میگه که نه نمیشه.حالا بیاییم و یه دستگاهی رو فرض کنیم که بتونه این مشکل رو حل کنه. چی فکرتون رفته به ماشین زمان و یا جادو جنبل. باید بگم خیلی باهوش هستید اگه اینطور فکر کردین اما موضوع ساده تره. یکسری دوربین داریم که تمام این مسیر رو نشون میده و تمام این دوربین ها وصل هستن به یک اتاق کنترل و حالا شما تو این اتاق کنترل هستین و براحتی میتونین که من رو در هر جایی که هستم ببینین. در این صورت شما از مختصه مکان مستقل هستین و میتونین براحتی من رو در هر وضعیتی که هستم ببینین. و البته نیازی نیست خودتون همونجا باشین.
حالا من میخواهم که زمان رو هم وارد ماجرا کنم. و البته بعد دلیل این امر رو میگم. همون مثال بالا رو در نظر بگیرین. وقتی که گفتم از مختصه مکان مستقل هستین چه حسی بهتون دست داد اگه تا حالا تجربه این چنینی نداشتین با من مخالفت می کنین احتمالا. اما بعد از مدتی نظرتون عوض میشه و اگه داشته باشین متوجه منظورم هستین.
اما زمان اگه حالا شما یه سیستم سریع کامپیوتری داشته باشین که تمام حرکت من رو ضبط کرده باشه ( هر چند مثال خوبی نیست ) و هر لحظهای از حرکت من رو که بخواهید بهتون نشون بده میتونین تا حد زیادی نیز مسئله مستقل بودن از زمان رو درک کنین.شما دقیقا من رو مثلا در موقعی که دارم از در پارک ساعی می رم تو می بینین. و یا موقعی که دارم از زیر پل همت رد می شم.
حالا می خواهم به نکته اصلی برسم. ما ( منظورم اونهایین که هم عقیده هستن) اعتقاد داریم به اینکه خدا قادر مطلقه ( مگه نه!؟) و همینطور خالق همه چی هستش از جمله مکان و از جمله زمان ( قبل از آفرینش به چه کار بودی خداوندی.! یادتونه حرف بوعلی سینا تو فیلمش بود وقتی بچه بود) و مهمهتر از همه که پاشنه آشیل تمام نظراتی که شنیدم بود!! اینه که خدا زمان رو خلق کرده و خدا وابسته به زمان نیست.خوب مثل همون دوربین فرض کنید.
وقتی که من مردم و در قیامت قراره برم جهنم و یا برم بهشت در همون لحظه خدا من رو میبینه که دارم به جهنم ( وای و آخ) و یا به بهشت میرم. و معنی اون این نیست که خدا آینده رو میدونه که با نظری که من دادم از نظر خدا آینده و گذشته بی معنیه.
برای حسن ختام یه طنز رو از یکی از اساتید دانشگاه شریف که سر کلاسش می گفته نقل می کنم که یکی از دوستان تعریف می کرد و خالی از لطف نیست.
میگن دو تا فیزیک دان سالها با هم دوست بودن و قرار میزارن که هر کدوم زودتر مرد بره به خواب اون یکی و بگه اونور چه خبره ( نمیدونین اگه یکی بهم می گفت چقدر ذوق می کردم شایدم ذوق مرگ میشدم ) میزنه یکیشون میمیره و تا یه سال ازش خبری نمیشه. بعد یه سال میره به خواب اون یکی فیزیک دان. دوستش ازش می پرسه بابا کجایی!؟ حالا بگو اونجا چطوریه میگه اینجا حرف نداره . مثل دنیا بلکه پیشرفته تر آزمایشگاه داریم دانشگاه و همه فیزیکدانهای معروف هم هستن. فرمی, دیراک, پاولی, هایزنبرگ. انیشتین هم هفته پیش اینجا یه سمینار برگزار کرد نمیدونی چه حالی داشت. دوستش زنده اش ذوق میکنه و میگه خوب دیگه چی اینهفته کی سمینار می گذاره. دوست مرده در جواب میگه این هفته برای تو سمینار گذاشتن....
این جوک هم احتمالا پیش در آمد نظریه بعدی من شاید باشه. که باید فکر کنم بگم یا نگم
این فکری بود که وقتی نوجوون بودم همیشه تو ذهنم می چرخید. می پرسین چرا!؟ جند تا دلیل داشت که همگی ریشه تو همون زمان و مشکلاتش داشتن. شاید یکی از اونها این بود که بعلت بیماری و بازنشستگی پدر جان و البته جنگ و ته تقاری بودن من ( تو پسرای خانواده ) و صد دلیل دیگه یکی از گرفتاری هام این بود که توی عید وقتی تک و تنها کوچه ها رو گز می کردم و میدیدم ملت با کفش و لباس نو می گردن در حالی که من با یه جفت کیکرز ( همون کفش کوه ملی ) ارث خرس به کفتار تو خیابون بودم چه حالی میداد.
بگذریم از اونجا که نمیشد مثل خیلی های دیگه مثل بچه آدم باشم و مثلا دوست دختر داشته باشم و غیره .... مجبور بودم برای جلوگیری از صدمات شدیدتر (!) روحی و بعدش جسمی یه دنیای خیالی برای خودم بسازم تا بتونم از خودم در برابر گرفتاری ها مواظبت کنم. و اگه بخواهیم مقایسه کنیم اون چیزی رو که ملت با اکس و کراک و عرق و سکس و این چیزها بهش میرسن من تو کتاب خوندن پیدا کردم و تو موسیقی ( هر چند که از هنر نواختن بی بهره م).
این مقدمه لازم بود تا وقتی می خوام در مورد یک سری کتاب هایی که خوندم صحبت کنم یه عده از جا در نرن که ما هم خلاصه خیلی کتاب خوندیم و از این حرفها. در حقیقت همونقدر که شما زندگی کردین من کتاب خوندم به همون دلیل بالا و البته فکر هم نکنین بدم میموده جای شما باشم . اما...
اما من وجه های واقعی دیگه ای هم دارم که علاقه مندم در مورد اونها بنویسم.
اول تصمیم گرفتم که مطالب رو تو همین سایت تقسیم بندی کنم که تصمیم زیاد خوبی نبود. حالا تصمیم گرفتم که چند تا وبلاگ جدید بسازم تا توی اونها مطلب بنویسم و کم کم اونها رو وارد لیست می کنم.
هر چند که باعث میشه ناشناس بودنم کمی کم رنگ بشه ( که اونقت از بعشی از نوشته هام اینجوری
میشم. اما خوب ضررش از منفعتش کمتره
تا بعد
از اونجا که من خر شانسم ( مثلا ) تو بهبوحه کار ما هم رفتیم سر یه کار![]()
اونم چه کاری. حقوقش حرف نداره ( قلبم از دیدن فیش حقوقی و فکر قسط ها می گیره)
شش ماه هم برامون دوره آموزش بدو خدمت گذاشتن ها.![]()
نه که خودمون فوق لیسانس نیتیم یه دوره فوق لیسانس رو که ملت تو یه سال و نیم میخونن رو برامون گذاشتن تو ۶ ماه. از صبح تا عصر سر کلاسیم بعدشم میاییم خونه خر خونی
خلاصه وضعیت خفنه اونم از نوع خر کشی ( نه خر زنی) قطار خر ها بردیف اینجا واستادن برای امر مربوطه
خلاصه فکر نکنین بی کاره بده. وقتی هم که کار داری خیلی سر کاری
دارم آهنگ ساندرا رو گوش می کنم. فکر کنم جزو آهنگ های دوره تین ایجی خودم باشه. خیلی از این آهنگ ها خوشم میاد و البته اونها برام جزو دسته آهنگهایی هستن که بخش شلوغ پلوغ ذهنمو پر می کنن و وقتی می خوام کار های محاسباتی انجام بدم کاملا بهم تمرکز میدن.
اما این آهنگ یه جورایی سکشوال هستش. فکر میکنم ساندرا وقتی این رو می خونده خیلی جوون بوده. چیز جالبش اینه که از روی صداش و لحن آهنگی که داره میخونه خیلی واضح احساساتش رو درک میکنم همونطور که وقتی کنار دریا هستم مزه نمک رو زبونم حس می کنم.
حس زیبای جوونی رو
اما الان زمانه عوض شده. کشور ها هم عوض شدن. بنظرتون الان اون آواره ها چطورین!!؟ با کیف . کراوات و به اسمی با مسماتر راهی کشور های درو و نزدیک میشن. این گروه نه لزوما تو اردوگاه ها هستند و نه با مشقت روزگار می گذرونن.
تنها یه مشکل دارن
با اینکه اسمشون مهاجره. اما بقول یه جامعه شناس هیچوقت مهاجر های خوبی نمی شن.
احتمالا شما هم این شعر سهراب رو شنیدین
وقتی پدرم مردآسمان آبی بود ...
پدرم من در آخر های شب مرد. فردای روزی که مرد من در حالی که نه میتونم اسم اون رو گرفتگی و بدحالی بگذارم بلکه فقط حیرت بود و حیرت رفته بودم توی حیاط و همون موقع اون بخش از وجودم که هیچ وقت دست خوش تغییر نبوده گفت نگاه کن ببین که ةآیا الان اسمون برای تو گرفته است یا نه!؟
وقتی نگاه کردم در کمال تعجب آسمان رو همون طور دیدم که براتون توصیف کردم. همونقدر آبی و همون قدر تیره و پرنده هایی که توی اُسمان مشغول پرواز کردن بودن.
یعنی اینکه با تمام اون ناراحتی و بهت شدیدی که از فوت پدرم بمن دست داده بود نه تنها دنیا تغییری نکرده بود که حتی ادراکات خودم هم بهم خیانت نمی کرد.
بعد از اون این رو فهمیدم که بر خلاف تمام چیزهایی که خوندیم و شنیدیم مسائل بسیار سهل تر و ساده تر هستند و اینطوری حتی پذیرش مرگ برای خودمون هم نباید زیاد دشوار باشه چون اون حقیقتیه که خواهی و نخواهی برامون پیش میاد.
حالا لابد می پرسین این حرف ها برای چیه!!؟
من هر موقع که ناخوش میشم در معرض یکسری احساسات منفی قرار میگیرم ( کیه که نگیره!؟) و بعضا به فکر مرگ و اینجور چیزها میفتم. امروز هم که دچار همین حس و حال شده بودم به همین موضوع فکر میکردم.
واقعا دوست دارم موقعی که مرگم میرسه در حین دیدن همون آسمان آبی که براتون گفتم و در حین اینکه یکی از آهنگهای ساخته "یانی" رو میشنوم همونی که بعد از سالها هنوز به شنیدنش علاقه دارم و این حس رو به من میده که بعد از همه گرفتاری ها و ناراحتی هایی که در زندگی می کشیم این زندگیه که هنوز ادامه داره، باشم. و بقول رولینگ نویسنده هری پاتر بعد از مرگ هم به راه خودم ادامه بدم.
اوه راستی. همون طور که همتون میدونین ممکنه که هر لحظه آدمی بمیره. خلاصه اگه من نمردم! و طوریم هم نبود و اگه دیدین از من خبری نشد بدونین که بدلیل نوشتن توضیحات فوق الذکر و صحبت راجع به مردن. توسط عیال مهربان به اعدام محکوم و حکم صادره بدون فوت وقت در موردم به اجرا در آمده. خلاصه در اینصورت بگویید:
روحش شاد
پی نوشت ۱. نمیدونین چقدر خودم به نوشته هام خندیدم. بنظرتون عنوان دیوونه برای این وبلاگ برازنده نبود
پی نوشت ۲. اگه الان معلم ادبیات راهنماییمون این ها رو می خوند و می دونست که من اونا رو نوشتم باورش نمی شد. آخه من تو تمام مدت تحصیل حتی یه انشا هم نتونستم بنویسم. کی این استعداد ها شکوفا شده خودم بی خبرم. احتمالا اینهم پس از رویداد بس خجسته ازدواج رخ داده و رخدادهای دوره متاهلی به همراه عوامل صوتی و فیزیکی موجب تکان خوردن بالا خانه و بر قراری برخی اتصالات جدید و قدیم و بقیه رخداد ها شده است.
بهر حال لازم بذکر است که عیالات مربوطه واقعا و از صمیم قلب ممنون
فهم این مسئله در مورد اطرافیانتون چه احساسی رو توی شما زنده می کنه؟ توانایی بیشتر؟ باز هم ناراحتی؟ وسوسه تسلط؟
خوب همه این مقدمات برای این بود که بگم منهم بالاخره تونستم به یکی از نقطه ضعف های یکی از اطرافیانم پی ببرم!
اما نه تصمیم گرفتم که از این طریق سعی کنم که به طرف تسلط پیدا کنم و نه سعی می کنم که طرف رو تغییر بدم.
فقط به این فکر میکنم که چه طور میشه این نقطه ضعف رو به نقطه قوت تبدیل کرد
آخه میدونین سکه دو رو داره
تا حالا براتون اتفاق افتاده که دچار گرفتاری های خورد و ریز بشین.مثلا گرفتار یه سری آدم شین که خودشون رو علامه دهر میدونن و فکر میکنن که از همه عاقل تر و مرتبا براتون نسخه های مختلف بچین که این کار رو اینجوری بکن و اونکار رو اونجوری و اصلا هم توجه نکنن که شاید نظراتشون نه بدرد کس دیگه ای بخوره و نه اینکه اصلا شرایط عوض شده و دیگه اون موارد وجود خارجی نداره که بخواد مورد استفاده قرار بگیره.
یا اینکه فکر کنن که اگه یه جایی مشکل به وجود اومده تقصیر توئه و فکر کنن که همش باید بهت اوردر ( همون فرمایش اونهم از نوع خوردش) بدن که اینکارو بکن اونکارو نکن.
.و و و ...
الان من اونطوریم. برای دو سال رفته بودم یه شهر کوچیک و دور تو دانشگاه درس میدادم اما چون عیالات خوشش نمیومد طوری برنامه ریزی کردم که کارم تویه اداره دولتی تو تهران درست شد و برگشتم تهران .
تو همین سالها خونه ام رو هم تو تهران تبدیل به احسن کردم و یه خونه بزرگتر تو یه جای بهتر خریدم.
البته تصمیم داشتم که دکترا هم قبول شم که نشد هم بخاطر خستگی مفرط از کار ها و هم یکسری گرفتاری و یه تصادف احمقانه تو اون شهر ( که یه نفر تو یه خیابون کوچیک با ۲۰۰ تا سرعت از پشت بزنه تو ماشین آدم ) و خلاصه اینها باعث شد که تو بقیه برنامه ها موفق نباشم که بازهم جای شکرش باقیه.
حالا بعد دو سال اومدم تهران و با مشکلاتی نظیر بد قولی مستاجر که قرار بود دو ماه پیش بلند شه بره و هنوز نرفته و حکم نخورده و حقوق های نگرفته و یه جورایی مشکلات کم پولی ( که البته دستم به دهنم میرسه اما ...) و اینکه توی کار جدید ظاهرا از کار هام و تواناییهام خوششون اومده و ...
مجبور شدم برای دو ماه بیام خونه پدر و مادر زن جان و البته دچار همون گرفتاری ای بشم که بالا نوشتم.
گرفتار دو تا آدم بزرگ که مثل بچه ها هستن و گرفتار دو تا کوچیک تر که هر کدومش یه سازی میزنن ( منظور عیال و خواهر عیال بید) و گرفتاری های عیال و مادر زن جان ( آخه مشکلات که مثل آدم نباشه اینجوری میشه همه داماد ها با مادر زن ها مشکل دارن بنده بیتقصیر عیال مشکل داره)
حالا این وسط گرفتاری های اینها یه طرف اوردر های اونها یه طرف دیگه کم مونده به نحوه دستشویی رفتن مون هم گیر بدن. یه بار میگن که کولر زیاد روشن میکنین پول برق گرون شده! حالا موضوع اینه که چند سال پیش اینجا بخاطر منطقه اش خنک تر بوده و کولر نمی خواسته حالا اینها مغزشون فریز فریم شده فکر می کنن هوا اونطوریه.اینقدر قر شنیدم مجبور شدم برم فیشهای قبلی رو بیارم بهشون نشون بدم که قبلا هم در سالهای پیش تو این ماه مصرف برقشون بالا میرفته و تفاوتی نداره
یا سر قبض آب میگن که چون تو هر روز میری حموم آب میریزی پول آب زیاد شده!!؟ ( من بد عرقم و اگه یه روز نتونم حموم برم فرداش بوی گند میگیرم اما حموم رفتنم فقط ۸ الی ۱۰ دقیقه که خواهر زن جان یه بار می گفت اصلا خوب خودتو میشوری
؟ . داشته باشین تا بگم ) یاد محضر مبارک آوردم که دو سه بار منبع شوفاژ خونتون ترکیده بود که دوبارش رو من دیدم و این موضوع به دلیل اونه نه آب ریختن من. حالا مبینین.
از اینها بگذریم من که هیچ ولی سر قر زدن مادر زن جان چنان گیس و گیس کشی بین مادر زن جان و زن جان راه میفته ( البته شوخی می کنم بحث فقط کلامیه ) که بیا و ببین.
لابد میگین خوب پدر امرزیده ( دستتون درد نکنه انشا الله خدا همه رفتگان و نرفتگان شما رو هم بیامرزه) خوب تو هم سهم خودتو بده. ... خوب باشه اما مشکل همینجا است اگه من یه چیز کوچولو بگیرم مثلا یه بسته پنیر تا پولشو ندن اروم نمیگین. گاهی اوقات میشه مثل بازی موش و گربه و یا ... .خلاصه ما هر کاری میکنیم میگن نمیشه شما مهمونین !!!!!!!؟؟؟؟؟ ( مثلا )
خوب راه دیگتون اینه که ( لابد دیگه ) که تو که خونه داری چرا نیمیری سر خونه خودت. باید بگم خانم ... ( مستاجرم ) خلا بگم چکارت کنه. آدم میادش به مردم گرفتار خوبی کنه خودشم گرفتار میشه. موقع اجاره بهش گفته بودم که من سر ده ماه خونه رو می خوام گفته بله بله چشم . ... ( زهر مار !) ولی بقول یه بابایی که می گفت: میگن : بله بله .... بعععععععععععله!؟
خلاصه ای افلاطون خدا پدرت رو بیامرزه که گفتی زن گرفتن کار خوبیه آخه می گفت اگه زن یه مرد خوب باشه طرف خوشبخت میشه و اما اگه بد باشه طرف ( مثل خود افلاطون ) میشه فیلسوف و در هر حالت این خوبه
اما در مورد من . احتمالا من میشم چار فیلسوف. شایدم فیلسوف به توان ۴
قربان همگی
دیوونه به توان چهار ( آخرین مدل)