تبليغاتX
هذیونهای دوران دلتنگی

هذیونهای دوران دلتنگی

وقتی خسته هستی و دیوونه.

میگن که هر آدمی در زندگیش یک آرزوی قلبی داره.

خوب منهم فکر میکنم که میدونم اون آرزوی قلبی من چیه. و میدونم که اون آرزو از بچه گی باهام بوده و البته به همون نسبت که بزرگ شدم. اون آرزو هم با من بزرگ و بزرگ تر شده و حسابی شاخ و برگ پیدا کرده توی دلم.

ها..چی؟ .. صدا ضعیفه!.. آقا تو چی میگی؟ میگی به من چه؟ خوب حق داری.. مگه این ارزو شخصی نیست... جان.. بله.. شما چی خانم میگین اون آرزو چیه؟... خوب حقیقتش مدتها فکر میکردم که نمیتونم به اون آرزو جنبه عمل بپوشونم و الان هم فکر میکنم بهترین کار اینه که از خودم شروع کنم. که متاسفانه در زیر جریانی از  زندگی و کار و گرفتاری های ریز و درشت فعلا دچار مفقود شدگی هستم.

اما امروز چی تو چنته دارم!!؟

دو سه روزی هستش که مریض شدم.... احساس سرگیجه خستگی و خواب آلودگی شدید دارم بهمراه اینکه نمیتونم براحتی از خواب پا شم. طفلکی بانو حسابی بهم شک کرده بود. میگفت آخه شربت سرفه هم نمیخوری که بدونم راستی راستی تو هم بعععله!!!

ما هم به پر قبامون برخورد و به آخرین حربه متوسل شدم.اوایل ازدواج و بعد از اون با بانو که دو شغله بودم و هر روز تا ۹ شب که از بیرون میومدم و کوهی از کارهای موجود برای گرفتن روحیه و انرژی سی دی یانی اجرای هند و چینش رو میذاشتم تو کامپیوتر و صوتی و تصویری کیف میکردم. به اصطلاح خودم رو به اوماج نغمه ها و سازها می سپردم و چنان لذت بخش که خستگی روزانه از تنم در میومد و کلی روحیه میگرفتم تا نصف شب مطالعه میکردم.

امشب هم همون سی دی چند سال قبل رو گذاشتم و شروع. چنان در بهر آهنگ اولش بودم که ناگهان متوجه شدم تو یه جای آهنگ وقتی که ویلون ها ساز غالب نبودن چی میزدن. یه تکه حدود ۵ ثانیه.

دا دا دا ... دادادا. دا  دا  دا... دارارا دا دادا دا...

همیشه اینطوری بودم از فهمیدن یه چیزی که تا حالا نمیدونستم چنان اخساس لذت و سبکی ( پرواز) بهم دست میده که حد نداره. مریضی و خستگی و بیحالی در کسری از ثانیه... پر!

پی نوشت: آرزوی قلبی نه تنها شاخه و برگ داره بلکه تعدادی از آرزوهای دیگه رو هم مثل موسیقی متن فیلم بدنبال خودش بوجود میاره. برای من موسیقی یکی از همین آرزوهای جنبیه

پی نوشت ۲: از خودم حرف در کنم. لابد قلبم خیلی بزرگه نه

پی نوشت ۳: به نظر شما. نوشته هام جالب هستن. میدونین یکی دیگه از آرزوهام اینه که بتونم داستان بنویسم. بنظرتون میتونم تو این شرکت کنم مسابقه داستانک نویسی سایت فانتزی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 19:5  توسط مجید  | 

خوب بهرحال یه چیزی رو باید برای شروع این مطلب بگم. هرچند که شاید قبلا بهش اشاره کرده باشم.

من بهمون دلیلی که قبلا گفتم گواهینامه رانندگیم رو خیلی دیر گرفتم و تا قبل از اون نه گواهینامه داشتم و نه پشت رل نشسته بودم. آخرین روز سال ۸۳ گواهینامه رسید دستم. از اون موقع تا حالا کلی مسافرت و داخل شهر ماشین روندم.یه بارم تصادف کردم و یه زانتیا با ۲۰۰ تا سرعت از پشت زد بهم. با ماشین شوت شدم تو پیاده رو. اما طوریم نشد. دست فرمونم بد نیست و تو تهران که دست فرمون حرف اول رو میزنه بارها ماشین رو از تصادف با سه قشر راننده نجات دادم. آدمهای ناشی پر مدعا. جوونای الکی خوش پر سرعت و راننده تاکسی جماعت که انگار خیابون ارثیه بابشونه. ( اتوبوس شرکت واحد هم بهکذا).

اما همون دیدی رو که شما از من تو این مدت سراغ دارین. ایندفعه قراره بره سراغ رانندگی.

من افتخار می کنم که اکثرا خیلی متمدنانه رانندگی می کنم. الکی ویراژ نمیدم و اگه بخوام به چپ یا راست بپیچم حتما راهنما میزنم. اینم بگم که اگه لازم بدونم ورود ممنوع میرم. لایی میکشم. جلوی راننده های پر مدعا هم می بندم ت... حسابشون نمی کنم./ ولی بندرت و اگه خیلی لازم باشه.

تو این مدت دو تا موضوع خیلی جالب رو دیدم. اول اینکه و این قدیمی تره. یه عده از راننده ها که بالاخص از جنس اناث هستند. عقیده دارن راهنما زدن بی کلاسیه و عده بیشتری ( اعم از مذکر و مونث و بقول من درهم!!) راننده ای رو که راهنما میزنه ناشی میدونن. بارها شده بود که رانده پشت سری برای اینکه اذیتم کنه از همون طرفی که می خواستم بپیچم راهم رو می بست. اول فکر می کردم حواسشون نیست اما بعدا مجبور میشدم که بد جوری ضد حال بزنم و این وقتی ماشین طرف مدل بالا بود و جاش بد خیلی طرفو دستپاچه می کرد.

اما موضوعی که الان داره زیاد میشه و خیلی میبینم اینه که ماشین ها مد شده که چراغ خاموش حرکت می کنن و بالاخض چراغ خطرشون هم خاموشه. فرق هم نداره هم زن و هم مرد. تین اجیر هم نیستن که بگم جو بلوغ گرفتشون. پس تنها نتیجه ای که میگیرم اینه که مد شده اینطوری رانندگی کنن.

اما از اونجا که اینهم مثل خیلی از مشکلات راهنمایی رانندگی تا گندش در نیاد و چند نفر عابر لت و پار نشن یا کلی تصادف رخ نده کسی کاری نمی کنه. اونم به این دلیل که چراغ روشن یا خاموش بعد از تصادف قابل اثبات نیست.

شما به این موضوع اضافه کنین آیینه بغل پراید رو که یا ماشین پهلوییت رو باهاش میبینی یا ماشین پشت سر رو بخصوص در حال دور زدن

اینم مد روز که توسط این جانب کشف و امیدوارم توسط یه ضابط ضبط شده و به گونی افکنده شود

این بود انشای من

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:40  توسط مجید  | 

وقتی دوباره نوشته هام رو میخوندم. متوجه شدم که بعد اینهمه سال هنوز هم همون مشکل قدیمی که تو حرف زدنم بوده تو نوشته هام هم وجود داره و گریبان من رو گرفته.

مشکل اینه که من دچار خودسانسوری از نوع مزمن هستم. نه بدلیل اینکه مطلب مهمی برای گفتن باشه بلکه بیشتر به این دلیل که تو بچه گیم فکر میکردم هر چی من میدونم و بهش فکر میکنم. همه هم همون رو میدونن. اینه که تو صحبتهام مطلب رو خلاصه می کردم.

این موضوع رو وقتی رفتم دانشگاه فهمیدم که تو اونجا گاهی اوقات برو بچ بهم می گفتن چی داری میگی و منظورت چیه!

الان هم تو نوشته هام همین مسئله مطرحه.

مثلا اونهایی که شهر آشوب و شاهزاده ای که خر شد رو خونده باشن میدونن منظزورم چیه اما برای اکثریت که احتمالا این کتابها رو نخوندن چون کتابهای مشهوری نبوده و سالها هم چاپ نمیشده. داستان ملانصرالدین رو بصورت یه مرد زرنگ که با بیعدالتی والی شهر ها مخالف بوده و با اون مبارزه می کرده معذفی شده.توش عشق و عاشقی و حتی عرفان هم وجود داره. و خوب طبق یکی از نظریات من که بارها گفتم. که تاریخ همواره در حال تکراره اونم بصورت کمدی تراژیک شما میتونین همون اثرات رو در زندگی روزمرمون نیز دنبال کنیم

بله نهایتا پوزش من رو بدلیل این اراجیف بی سر و ته بپذیرین

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 10:23  توسط مجید  | 

امروز برای کاری سوار مترو صادقیه شدم و اما داستانی که اتفاق افتاد

خوب توی مترو همه جور آدمی پیدا میشه. ( این بخصوص برای اینکه فرهنگ عامه رو بشناسیم خوبه وگرنه سوار بنز آخرین سیستم چیزی دستمون نمی ایدش)

کنار جایی که واستاده بودم یه پسره و یه پیرمرده نشسته بودن و داشتن می حرفیدن

پسره به پیرمرده می گفت که در یه جایی یه دره هستش که توش جواهرات پیدا کردن و بعد فلانی اومده روش دست گذاشته و اونها رو بالا کشیده اما رسیده به یه سری گنج که طلسم داشته و وقتی رمال میارن میگه که این طلسم با اومدن اما زمان (عج) باطل میشه و به دست ایشون این طلسم باز میشه و ...

و بعدشم یه داستان دیگه که یه مرد میانسال داشت به من میگفت که آره توی این مترو ۲۰ برابر اون چیزی که باید فلانی خورده و همچنین این مترو رو برای این کشیدن که بتونن جواهرات و طلایی که مدفون شده رو بالا بکشن.و البته اینم می گفت که موقعی که اما زمان ظهور کنن موقعی هستش که حتی یه نفر هم به ایشون اعتقاد نداشته باشه.

خوب وقتی من میگم به این فرهنگ نمیشه اعتماد کرد برای همینه.

بعضی اوقات ویرم میگیره که بزنم برجک حضرات رو بپرونم.

به اولی چیزی نگفتم . اما جوابشو به پیرمرده دادم. گفتم که ببین مملکت ما توی این ۲ سال تقریبا ۲۰۰ میلیارد نفت فروخته که میشه ۲۰۰ هزار میلیارد تومن اونوقت واسه یکی دو میلیارد بین اینهمه مصیبت بکشن.

بعدشم کاری به هیچ حرف و حدیثی نداریم. مگه نه اینکه پیامبر و ائمه اومدن که مردم رو آدم کنن و اونها رو رشد بدن. من اصلا کاری به حکمت خدا ندارم. اما آیا این داستان که شما میگی منطقی هستش. اصلا اینطوری اما زمان برای چکاری باید بیاد؟

بعدا هم که با خودم فکر میکردم میبینم این طرز فکر از اونجا ناشی شده که یه عده فکر میکنن اما زمان می خواد بیاد و حکومت و مثلا یه چیزی تو مایه های سلطنت و این حرفها رو راه بندازه .

در صورتی که اگه صدر اسلام رو بررسی کنیم میبینیم که حتی ایجاد حکومت مرکزی توسط پیامبر برای توسعه اهداف وسیعتری بوده نه صرفا خود حکومت و حکومت ابزاری بوده برای اهداف متعالی تر.

خلاصه بگم . لئونید سالاویف دو تا داستان باحال داره

شهر آشوب و

شاهزاده ای که خر ( یا الاغ) شد. ( شایدم خدیو زاده ای که جادو شد) به همه اسمها وجود داره اما یکیش یه خورده جرح و تعدیل شده برای بچه ها.

خلاصه از ما گفتن بخونین که غفلت موجب پشیمانی است. قهرمان هر دو داستان هم ملا نصرالدین هستش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:6  توسط مجید  | 

برنامه های موجود

۱- خواندن دروس جهت امتحان دوره بدو خدمت ( بخونین بعد خدمت ) در سازمان ... جهت نه گرفتن مدرک بلکه گرفتن حقوق بیشتر در حکم

۲- آمادگی و مطالعه ریاضی جهت آزمون دکترای شریف و سپس شهید بهشتی و علم و صنعت و تربیت مدرس ( که تو همشون آشنا دارم که شاید تو مصاحبه ردم نکنن). البته تا اطلاع بعدی دانشگاه امیر کبیر به دلیل مردود کردن بی دلیل ( از نظر من ) و با دلیل ( از نظر خودشون که منو نمی شناختن) بایکوت می گردد ( نه که راهم نمیدادن کدخدا هم نداشتن که سرغ شو بگیرم )

۳- آمادگی جهت همون مورد دوم منتهی ایندفعه فیزیک

۴- آمادگی برای امتحان Neuro Science در مركز دانشهاي بنيادي كه شامل مقدمه اي بر اعصاب شناسي. هوش مصنوعي. آمار. الكترونيك. مدار. كنترل از نوع مدرن. خطي. ديجيتال. و آمار رياضي و زبان برنامه نويسي سي و الگوريتم ها اونم به زبان سي

۵ -گذراندن يه دوره يادگيري خودكشي به زبان ساده) به جاي گذراندن ۴ بند بالا(

۶- يه كاري كه مي خوام براي سازمان انجام بدم و احتمالا دارم براش حقوق ميگيرم

۷- نوشتن مداوم هذيونها در همين وبلاگ

۸- مهمتر از همه خانه و خانواده

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:11  توسط مجید  | 

بالاخره ۹۰ درصد از کارهای خونه تموم شد. هفته اول که خونه رو تحویل گرفتم به نام هفته پاک سازی نام گذاری شد و مشغول تمیز کاری و نظافت خانه از لوث وجود اثار مستاجر گردید. همچنین مثل خیلی دیگه از خونه های تهران انواع و اقسام حشرات ۶ پای کوچک و بزرگ و همچنین نوع ۸ پای کوچک موجود بود که با یک فقره سم پاشی نوع ۶ پای بزرگ اون فعلا مفقود گردیده اما نوع کوچک آن پس از اندکی مجددا مشاهده میشود.

بعد هم که اثاثیه با کامیون رسید به چله نصب. راه اندازی. پاکیزاسیون و احتمالا بخشی هم ریزش اثاثیه به خارج از منزل مبتلا گشتیم.

از نصب پرده کرکره و اوستر و سیم کشی گرفته تا خرید همون هایی که گفتم منتهی قبلش نداشتیم.

فقط مونده نصب دو تا لوله برای پشت بوم جهت نصب آنتن ( که اینیکی فعلا به طور غیر رسمی به میله آنتن همسایه تکیه کرده ) و نصب یک فقره طناب کلفت به ارتفاع مناسب جهت عیالات متحده جهت پهنیدن رخوت شسته گشته توسط ماشین لباسشویی. و خرید دو فقره سیم رابط اعلا و در نهایت تعمیر یخچال دومی که فکر کنم کمرش شکسته و احیانا کمی تا قسمتی گاز ها ( گلاب به روتون) فراریده. و در آخر کار هم زور چپون موخره وسایل مانده شده به داخل کمد های موجود ( جای موجود درون کمدها) و زیر تخت و پشت میز و خلاصه هر جایی که دستمون رسید و کشیدن نفسی به راحتی و خوردن یک فقره اضافی چای اعلا ( ما قبلی اونها در حین کار نوش جان گشته است) و پس از کمی تا قسمتی استراحت .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:10  توسط مجید  | 

سلام ...

بالاخره بعد از مدتهای مدید. کار خونه جدید به سامان رسید. از اسباب کشی یاد کنم که از یه شهر دور که بقول بانو دو سال توش تبعید خود خواسته بودیم به تهران که بعد از اونکه یکی از اقوام نزدیک قبول زحمت کرد و اثاث رو برامون فرستاد. در همین حین یکی دیگه از اقوام ( نکه رفته بودیم ولایت هر کی رو میدیدی یه جوری باهات فامیل بود اما صد رحمت به غریبه! ) می خواست برای دخترش که با پسر پسر عموی بنده مزدوج فرموده اند کمی وسایل خونه بفرسته. اول به آشنای ما پیغام میدن که اثاث فلانی رو که می فرستین مال ما رو هم بار بزنین. ا.ل قرار میشه اگه تو کامیون جا بود این کار رو بکنن. گفتیم باشه اما جا نمی شد. بعدش کلی حرف و حدیث پیش اومد که در نهایت مجبور شدیم علنا بگیم آقا نمیشه و این وسایل یه مشت خرت و پرت کهنه نیستن که بخواهیم همین طوری بار بزنیم. اما از اونجایی که روی سنگ پا قزوین تو اون ولایت رفته بود وقتی آشنای ما اثاثیه رو بار کامیون می کنه راننده کامیون با این پسره میرن و اساس ما رو تحت فشار جابجا کرده و آت آشغالای خودشون رو هم بار می زنن و راه میفتن سمت تهران . تا نصفه شب با راننده در تماس بودم که می گفت من صبح ساعت ۶ میرسم تهران اما از ۶ صبح هر چی زنگ زدم بهش جواب نمیداد. آخرش پدر بزرگ بانو گفت ممکنه پسره رفته باشه دم خونه اخه اینا اینقدر پررو هستن که با اینکه آشنای ما شب پیش پدر مادر دختره و پسره بودن و اونها هم کلی قیافه که چرا گفتین نه و پسره هم خودش ماشین گرفته رفته تهران. از این حرفا .... قبلش کلی رفته بودن مخ پدر بزرگ رو زده بودن که خونه تو تهرانش رو مفت اجاره بده بهشون... ما هم رفتیم دم در همون خونه که دیدیم بله حضرات اونجان و بار خودشون رو هم خالی کردن و بعد هم با پررویی میگن که ما با اتوبوس بار رو اوردیم و .... دیگه منهم دیدم که اگه اینجا نخوام جلوی اینها در بیام خیلی فکر می کنن زرنگن. یکی از اون جملات خیلی خفن رو به کار بردم که قشنگ برن برای خودشون حال کنن. ..

خلاصه از اون طرف کار گرای بار بر ما هم که سر قرار اومده بودن و بخاطر معطلی ما رفته بودن جای دیگه تا عصر پیداشون نشد. و ما هم تا ساعت ۴ منتظر شدیم. از اونطرف پسره دید که انگار طرف من نشده زنگ زده بود به باباش که آقا جون پسر عمو مجید حال منو گرفته. اونم زنگ زده بود بمن و همون اول شروع کرد به داد و بیداد پشت تلفن که آقا این چه کاریه و مگه ما مرده چندر غاز پول بودیم و از این حرفا . منم نه گذاشتم نه برداشتم چنان داد و بیداد سرش گرفتم که حد نداش. بهش گفتم آقا من اصلا انتظار نداشتم. از آدمهای بزرگ انتظار حرفها و کار های بزرگ رو داره نه اینطوری ( طرف رییس شورای شهره اونجاست) و بعد گفتم من میخواستم تو اون شهر کلی پروژه های جدید راه بندازم و دست پسر عمو ها رو بند کنم ( منظورم پسراشونه) اما با این کار ها چه حالی برامون میمونه. آخرش یه دستی زدم که دو دستی تحویلم داد . گفتم البته من دوست دارم فکر کنم شما در جریان نبودین و بچه ها بچگی کردن رفتن این کار رو کردن که طرف هم گفت بله بله چی شده من در جریان نبودم و بعدشم به آشنای ما همین رو گفته بود. مرتیکه خنگ. اونم تو شهری که اگه تو گیلاس توی خونتون آب بخورین فردا هر کی بهت میرسه میگه شنیدم دیشب داشتی تو خونه آب شنگولی می خوردی. با اینحال تو فامیلی این کار ها مثل تف ( ببخشین ها ! ) سر بالاست اینه که بجز تلفاتی که توی وسایل دادیم مثلا یخدون نوی نومون منفجر شده بود ! که بیخیال همه چیزش شدم. دیگه دنبال موضوع رو نگرفتم . بانو هم اوایل عصبانی بود ( دلیل اینکه منهم بد جوری حضرات رو بهم ریختم این بود که وسایل زندگی بانو بود.) بعد یواش یواش با حرفهام آروم شد. اما این درس عبرتی برای من شد که اصلا فکر برگشت به اون خراب شده رو نکنم هر چند که اونجا استاد دانشگاه و عضو هیات علمی بودم و اینجا یه کارمند هستم. اما ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 0:24  توسط مجید  | 

سلام

شدیدا گرفتار اسباب کشی و بقیه مسائل مربوطه بودم. اما هنوز کارها تمام نشده اینه که تا چند روز آینده یه پست راجع به همین داستان میدم ببینید چی بهم گذشت

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 14:22  توسط مجید  |