تبليغاتX
هذیونهای دوران دلتنگی

هذیونهای دوران دلتنگی

وقتی خسته هستی و دیوونه.

-سلام چت چطوری!؟

-سلام فری. من خوبم تو چطوری؟

-عالی. امروز با مژ ( دوست دخترم )قرار دارم. می خوام ازش خواستگاری کنم.

-تبریک می گم. خیلی بهم میایین.

-راستی بهت بر نخورد که دیروز اونطوری ازت بردم. آخه تو تا دیروز قهرمان درخت نوردی ما بودی.

-نفهمیدم چکار کردی؟ تا خواستم تکون بخورم ۵ تا درخت رو رد کرده بودی. تازه تو میتونی رو زمین هم رو دو تا پاهات راه بری. هیچکدوم از افراد این قبیله و سایر قبیله ها نمیتونن اینکار رو بکنن! تازه اون لونه ای هم که ساختی خیلی جالبه. بجای اینکه رو درخت باشه. رفتی تو دل ان سنگ سیاه جا گرفتی.

-مرسی از لطفت. آره بعد از اون روز که من و چته اون گیاه عجیب رو خوردیم خیلی مریضی کشیدیم و اگه تو و قبیله از ما نگهداری نکرده بودین حتما می مردیم.

- خوب آره تو خیلی خوب بودی و هستی و همه بخاطر محبتهایی که بهشون داشتی دوست داشتن. اگه طوریت میشد هممون متاسف میشدیم.

- خوب من برم. میترسم به قرارم با مژ دیر برسم.

- ....

- سلام فری. خبرو شنیدی!!؟

-سلام توک. آره خیلی وحشتناک بود. میگن چت و مژ زیر درخت نشسته بودن که صاعقه مستقیما می خوره بهشون و جزغاله میشن.

-آره من رفتم دیدمشون. حسابی سوخته بودن.

- آره خیلی حیف شد.

...

( ۵۵۰ هزار سال بعد )

( گوینده اخبار علمی )

دانشمندان اخیرا در منطقه سیبری روسیه بقایای دو موجود عجیب رو یافته اند. تحقیقاتی که توسط زیست شناسان انجام شده حاکی از این هستش که این موجودات از دی ان آ با ژنهایی که شباهت بسیار زیادی با ژن های انسان داشته است برخوردار بوده اند.توضیحات بیشتر رو همکارم در مصاحبه با پروفسور زارامیشوف به اطلاعتون میرسونه....

... بله. مرسی تام. پروفسور اونطور که از گفته های شما متوجه شدم این موجودات از سیستم دی ان آ بسیار پیشرفته تر از انسان برخوردار بودن!

-بله. مطالعات ما نشون داده که این موجودات سیستم سلولی بسیار پیشرفته ای داشته اند که از انسان پیشرفته تر بوده. و در اینصورت می بایست نتیجه گرفت که اونها بسیار بسیار از انسان باهوش تر بوده اند.

-پروفسور به نظر شما دلیل انقراض اونها چی بوده!؟

-خوب. برای پاسخ به این سوال می بایست تحقیقات دامنه داری انجام بشه و باید بررسی های بیشتری انجام بشه تا معلوم شه که آیا از این موجود تعداد بیشتری پیدا میشن.اما اگه نظر من رو بخواهین با بررسی هایی که تیم دانشگاه ما و سایر دانشگاه ها سالها است که در این مکان انجام دادن ما بجز باقیمانده حیواناتی که شبیه نوعی میمون فعلی به نام چیتا بوده اند موجود دیگری پیدا نکرده ایم و عقیده شخص من این است که این دو موجود از خانواده همان چیتا بوده اند که بدلیلی دچار جهش ژنتیکی شده اند و تبدیل به این ابر موجود شده اند.

-خوب پس به نظر شما دلیل انقراض اونها چی بوده!؟

-تنها کلمه ای که میشه برای این تراژدی عنوان کرد فقط یه کلمه است.

بدشانسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 21:52  توسط مجید  | 

مطمئنا دزاین موزد اینقدر شنیدین که دیگه می گین واقعا که ...

بهر حال سرتون رو درد نیارم. من هم بالاخره فهمیدم که قدرت کلمات یعنی چی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:18  توسط مجید  | 

دقیقا این رو یادمه وقتی شش سالم بود برام یه کتاب خریدن که داستان خوکی بود که با یه دسته بادکنک پرواز می کنه و در جایی دیگه فرود میاد. خیلی از اون داستان خوشم میومد برای همین هر کس که میومد خونه ما ازش می خواستم که داستان روبرام بخونه. اونقدر که کاملا حفظ بودم و می دونستم در هر صفحه چی نوشته شده. بعدش از اون به بعد هر کی میومد خونه می گفتم بشین تا داستان رو برات بخونم اونهم بدون حذف حتی یک کلمه تو هر صفحه.

سال بعدش رفتم کلاس اول دبستان هنوز اسم معلمم رو یادمه خانم شهبازیان مدرسه پاستور که نمیدونم هنوز زنده است که اگه اینطوره امیدوارم سالم و تندرست و در کمال عافیت باشه و اگه به رحمت خدا رفته خدا روحش رو قرین رحمت و شادی خودش کنه.

سالها گذشت و دوره دبستان و راهنمایی و دبیرستان هم پشت سر گذاشته میشد. تو همون موقع متوجه چیز جالبی شدم. سواد به نوبه خودش فراگیری حروف و کلمات و معانی اونها بود. اما در حقیقت کلیدی بود بر گنجینه اندیشه های دیگران. با خواندن کتاب های دیگران میشد به اندیشه اونها پی برد و اینکه نتیجه اونها چی میتونسته باشه.

اینکه این کلید چه تاثیراتی در پیشرفت جامعه بشری داشته قابل بازگو کردن در این جا نیست. اعم از اینکه وبلاگ اجازه این کار را نمیدهد و اینکه بضاعت نویسنده در حد درویشی بیش نیست.

با اینحال موضوعی همچنان باقی ماند. سواد به نوبه خود و به همراه توسعه تفکر بشری که به نوبه خودش پیشرفتهای علمی و فن آوری رو به دنبال داشت. مسائل جدیدی رو هم به همراه خودش آورد. بطور مثال در گذشته مردم شهری از یک کشور مثل ایران به سختی از شهرهای دیگر باخبر بودند و مثلا ممکن بود با گذشتن یک کاروان متوجه بشوند که در شهرهای دیگر چه می گذشته. البته در این بین سیستمهایی هم بوده نظیر اولین سیستم شبیه پست امروزی که در ایران بوده اما اکثریت رو تحت پوشش قرار نمیداده.

به عبارت دیگر اگر حرف انشتین رو بخاطر بیاریم که گفته بود:" نمیشه مشکلات رو در همون سطحی که بوجود اومدن حل کرد". در اینجا هم بصورت کاملا برعکس این ابزارهای همه گیر در سطحی بالاتر از اونچه که بوجود اومدن مسائلی رو برای بشریت پیش آوردن.

بطور مثال داشتن سواد کامپپیوتری همچنان که اعلام شد تونست فاجعه ۱۱ سپتامبر رو ایجاد کنه. یا در سطحی متفاوت میشه گفت که همون سوادی که باعث پیشرفت بشریت شده. دقیقا میتونه باعث دگم شدن عده ای از افراد بشه و یا نوع دیگر. میشه افراد رو با اطلاعاتی تغذیه کرد که همون چیزی رو فکر کنن که صاحبان اطلاعات می خواهند. آلمان نازی دوره هیتلر از سیستم رادیو های تنظیم شده با موج خاص برای گسترش تفکر نازیسم استفاده شایانی برد.

به هر حال آنچیزی که میبایست در نظر گرفت این است که افرادی که از چنین امکاناتی استفاده می کنند انسان هستند. یکی از ویژگیهای اولیه هر انسانی حس آزاد بودنش است ( شاید هم نوعی غریزه دخیل باشه) . این آزادی در اوایل باعث رشد و توسعه توانهای افراد میشود اما در زمانی که فضای تنگ جبر پیرامونی موجب تداخل آزادی ها می شود. نزاعی در جهت کسب امکانات بیشتر بوجود می آید.

ممکن است در جواب پاراگراف بالا بگویید این که ویژگی حیوانات است و ما انسان هستیم.

در پاسخ باید بگویم حق با شما است. تا اینجای کار مطلب بالا ویژگی حیوانی انسان است. ذکر دو مطلب خالی از لطف نیست. اول اینکه حیوانیت انسان ضامن بقای انسان بر روی زمین است. خورد و خوراک. نقشه برای کسب امکانات . همسر یابی و غیره. اما مورد دوم متاسفانه این است که ویژگی انسانی ما مدتها است که گم شده. یا من چنین فکری می کنم. شما بگویید . انسانیت به چه معنی است.؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 22:37  توسط مجید  | 

خدا آدم را آفرید و از روح خودش در او دمید. آنگاه به فرشتگان امر فرمود که بر آدم سجده برید. همگی سجده کردن الا ابلیس که سرپیچید و خودش را از آدم بزرگ تر دانست. که خدا تو او را از گل سرشته شده آفریدی و مرا از آتش.

و خدا شیطان را راند و گفت که از آن جایگاه بیرون شو.

و شیطان گفت که من از پایین و بالا و چپ و راست و جلو و از پشت به ایشان در آیم تا آنها را گمراه کنم. مگر کسانی که خود را برای تو { خدا } پاک کرده باشند.

و خدا به آدم و زوجه اش فرمود که شیطان دشمن آشکار شما است.

و خدا به بنی آدم فرمود که شیطان دشمن آشکار شما است.


موقعی که تازه دانشجو بودم از استاد متون سوالی پرسیدم و جوابی لایق سوال.

و اما سوال من این بود که چرا خدا در قرآن به ما می گوید که کارهای ناشایست نکنیم تا در آن دنیا به ما در عوض نعماتی داده شود که تمثیل آنها همان است که در دنیا از ما خواسته شده انجام ندیم.

تفکر این بود. چرا به ما می گویند که در این دنیا مثلا دختر بازی نکنیم اونم خفن که تو اون دنیا به ما حوری بهشتی بدن که هر کدومشون ۷۰ سال ... بله؟ ) اینجا شرو با شریعتی موافقم !!)

جوابی که ایشون داد رو هنوز یادمه. گفت که این بحث ها صرف تمثیل هستش و برای اینه که بتونیم درک کنیم اون ور چه خبر هستش.

واقعا اگه اونطوری که مرگ رو تعریف کردن که در اون همه چیز از ما گرفته میشه. خشم. حسد و سایر چیزها. و همچنین غرایز. دوست دارم بدونم اون چه چیزی هستش که اینقدر در اونجا خواهان داره که در اینجا یک زن بسیار زیبای خوشرو خوشبو برای یک مرد !؟


اما شیطان. یک تمثیل میشه برای شیطان در نظر گرفت. اونهم با برداشتی که در بالا از قرآن نوشتم.( توضیح واجب. من عین آیات رو ننوشتم بنابر این مسئولیت اون رو به گردن نمیگیرم. فقط محتوای اون درسته. به هر حال اگه شک دارین یا هر چیز قرآن به صورت آنلاین در سایت مرتضی آوینی موجوده ببنین!)

شیطان تنها موجودی بود که بر انسان سجده نکرد. دو مفهوم رو مطرح میکنم. یکیش از دوستی بود به نام پدرام که می گفت اگه اسطوره ای نگاه کنیم آنچیزی در برابر انسان سر تعظیم فرود نمی آورد شیطان است.

و تعریف دوم که از خودم است. در هر آدمی مجموع خصلت های ناپاک که باعث تباهی و بدبختی اون هستند شیطان است که نمی خواهد سر تعظیم به آدم فرود بیاورد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:35  توسط مجید  | 

از خیلی وقت پیش تا چند سال گذشته از خودم متنفر بودم. بدم میومد که خودم رو تو آینه ببینم.

امشب که خودم رو تو آینه دیدم مثل یه دختر تازه بالغ که بهش بگن I love you قرمز شدم.

فرداها ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:21  توسط مجید  | 

از بچه گی اینطوری بودم.

صبح کله سحر برای کاری رفته بودم منطقه قلهک و طبق معمول با افازات راهنمایی و رانندگی که خیابون ها رو به ممنوع و مستقیم برو ( همون یطرفه ) تقسیم کرده یه یه ساعتی تو کوچه پس کوچه ها سرگردون بودم.

اما دیدن اونهمه دختر و پسر دبستانی و نوجوون ها ( که یه تعداد دو تایی بودن! ) و اون عده هم که می رفتن سر کار خیلی برام بامزه است.

در هر حال موقع برگشتن با اینکه مسیرم از بزرگراه هستش.مسیرم رو از خیابونها انتخاب کردم تا مردم رو بیشتر ببینم.

به این میگم عشق به مردم. یا شاید مردم عشقولانه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 8:56  توسط مجید  | 

داشتم از وبلاگ محمد رضا به پیوند های ویکی پدیا راجع به شعرای مرده میرفتم که.

بعله میبینم با مردن هر کدوم از شعرا کلی آدم در سرتاسر ایران راه میفتن و عذا داری و ... نهایتا همون چیزی که شما بهش میگین مرده پرستی ما ایرانی ها.

البته مرده ژرستی که نه. ما میگیم بریم که برای بازمانده ها تسلی باشه و از این حرفها اما وقتی میبینم که برای فوت عمران صلاحی  و منوچهر آتشی اینقدر مراسم میگیرن میبینم تو این گرفتاری که مردم ایران دارن تا میان به یاد زنده ها بشن یکی دیگه میمیره و باید کلی امکانات و وقت نبوده رو صرف مرده  کنن اینه که وقت نمی کنن طفلکا به زنده ها برسن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 13:12  توسط مجید  | 

یکی از دوستان  یه پیغام برام فرستاده بود که بنظرم رسید اینجا در موردش حرف بزنم بهتره.

 


نظرش راجع به داستان من و بعدش نظرات فلسفی و دینیم بود


راجع به اینکه به دوستم چی گفته بودم بر میگرده به حدیثی از امام صادق (ع) که فرموده : جبر و اختیار مسئله ای بینابینی است و نه جبر حاکمه و نه اختیار و البته این از کلام قرآن نبود که ایشون فکر میکرده از قرآنه.

اما مشکل نفهمیه. منظورم کلیه و نه فقط یه شخص خاص.

ما از اسلام چی میدونیم آیا بجز چیزی که تا الان برامون گفتن و از بچه گی برامون پذیرفته شده و البته مشکلات ما انسانها در اینه که بسادگی نمیتونیم از عقاید دوره کودکی خلاص شیم.حملات انتحاری ای که مدتها است داره انجام میشه و دائر بر اینه با کفر می جنگیم ولی عده ای مسلمون ( زن و مرد و کودک ) و حتی غیر مسلمون به خاطر جهالت و سوء استفاده بعضی ها کشته میشن. یا مورد دیگه اش مفتی عربستانه که میگه ذبح شده غیر مسلمان حلاله و ذبح شده شیعه حرام ( ذبح شده: هر حیوان حلال گوشت که با بردن نام خدا ذبح میشه ) چرا که شیعه موقع کشتن حیوان بجای نام خدا نام (امام) حسین رو میبرن.و نتایج دیگه ای مثل درست دونستن کشتن شیعیان و سایر مسائل... حرف در این زمینه بسیار است. کلا ما تعداد زیادی فرق اسلامی داریم. نمیگم اگر الان امام زمان (عج) بیاد. فرض کنید حضرت رسول اکرم (ص) تشریف بیاورند. کدام فرقه اسلامی رو درست میدونن و بقیه آیا به راحتی می پذیرن که اشتباه میکردن.!!؟؟

انشتین دراین مورد حرف معروفی داره :«بعضی از آدمها حتی شجاعت اظهار یک عقیده تازه رو ندارن حتی پیش خودشون.»

اما برای چی من راجع به مسئله جبر و اختیار بحث میکردم.

یه بار رئیسم که بعدش خیلی خفن زدیم به پر هم ( یعنی ایشون زد و الا خودش فکر میکرد شهژر داره نشکنه که بعدا بقیه براش با جوش آرگون بریدنش کیف کرد ) . میگفت که من وقتی میرم پیش مدیر عامل در مورد بعضی از نظرات موافقه بعضی از نظرات مخالف و بعضی ها رو جواب نمیده. تو اونها یی که مخالفه و اونهایی که جواب نمیده ما دیگه نمیاییم ازش بپرسیم چرا. این حالا برای یه شرکت کوچیک و یه مدیر عامل و مدیر. حالا ما فکر میکنیم که مثلا در برخورد با پیامبر و ائمه اطهار اونم تو اون شرایط مسئله اینقدر ساده و بی اهمیت بوده.

برامون این داستان رو تعریف میکنن که پیرزنی از حضرت رسول (ص) می پرسه آیا من به بهشت میرم و ایشون می فرماید که هیچ پیرزنی ( یا پیری ) در بهشت نمیرود و اخیرا در یه برنامه این داستان رو به یه پیرمرد و چند جای دیگه هم تعمیم داد. و بعد که اونها ناراحت میشدن میفرموده که اول جوان میشن و بعد به بهشت میرن. ... تو چند کتابی که این داستان رو خونده بودم همه به این صورت مسئله رو مطرح کردن که حضرت رسول (ص) چون از مزاح خوششون میومده این کار رو کردن در صورتی که هیچ کدوم به دو مطلب توجه نمیکردن که اول طبق آیه قرآن شان حضرت رسول (ص) رو بالاتر از اون دونسته که شاعر باشه و شعر بگه و برای اینکه وقتی کلام خدا به قلب ایشان نازل شده و اون درک به لسان عربی بر زبان ایشان جاری شده عظمت اون جایی برای رقت قلبی برای شعر گفتن نمیگذاشته و دوم اینکه ایا حضرت برای یک تفریح ساده می بایست باعث آزار دیگران بشوند . من کلا با این داستان مشکل دارم . اما اصل مطلب کماکان درست است و در جامعه آن موقع حضرت شاید به پیر ها می فرموده اند که در بهشت همگی جوان می شوند و به بهشت میروند...

بگذریم این داستان رو برای این تعریف کردم که ببینید ما باید مسایل رو به صورت دقیقتری مورد موشکافی قرار بدیم و برای اینکار می بایست از علم و دانایی برخوردار باشیم و بدور از تعصب برخورد کنیم.

داستان دیگری هم هست. می گویند سه تن از شیعیان ائمه اطهار در زمان هارون الرشید که از عالمان زمان خودشان بودند نگران میشوند که که هارون از آنها خواهد خواست که مسندی را قبول کنند و .... برای این مشکل نامه ای به امام زمان خودشان ( شک دارم امام صادق بوده اند یا بعد از شهادت ایشان امام کاظم ( علیهما سلام ) ) مینویسند و در جواب برای ایشان یک حرف  ج (جیم ) می نویسند. اولی از آن جلا ( جلای وطن یا ترک وطن ) رو برداشت میکنه و از اونجا میره. دومی جبال رو برداشت میکنه و به کوه ها پناه میبره و سومی جنون رو برداشت می کنه و خوش رو به دیوانگی میزنه تا هر سه از گرفتن مسند دیوانی ( منظورم حکومتی ) بگریزند. سومی همان کسی بود که در تاریخ به بهلول معروف است. که میگویند روزی که به سراغش رفتند سوار بر چوبی بود و می گفت کنار بروید که اسبم لگد می پراند..

صحت و سقم این داستان رو من تایید نمیکنم . اما نکته ای که در آن بود واقعا برای هر سه آنها یک حرف کافی بود تا تکلیفشان را بدانند. حالا شما فکر میکنید که ما همان حرف رو هم داریم. یا اگر به ما بدهند میتوانیم از آن بهره مند شویم. ...

اما مسئله جبر و اختیار. ما تا الان فکر میکردیم که از سه جزء تشکیل شده ایم. روح و جسم و روان. اما برای من مسئله دشوار شده. بخاطر اینکه میبینم از روح اثری قابل مشاهده به این سهولت دیده نمی شود و روان در حقیقت شکل مادی دارد. از ترشحات متععد بین نورون های عصب و ارتباط بین سلولی پس مسئله برای من خیلی دشوار شده.

اما راجع به خودت دوست عزیز. تو الان سخت مشغول مطالعه تفکرات و مکاتب مختلف و بخصوص غربی اونها هستی. اما مجبورم که به تو نکته ای رو گوش زد کنم. ابتدا به ساکن همانطور که گفتم اونها فقط مکتب هستند و مکاتب مسائلی هستند که ما احتمال میدهیم درست باشند و صحت و سقم اونها درست نباشه. ( من مکتب رو در مقابل School آوردم ) اما مشکل اساسی اینه که تا ان موقع که ما فکر کنیم این عقاید حرف نهایی رو میزنن و راه نجات ما و مردممون و شاید کشور در پیروی از عقاید مدرن مثل کشورهای پیشرفته هست چه بسا که ره به بیراهه رفته باشیم چرا که در حداقل امور تفاوت های ساختاری بین ما و آنها در عمق جامعه و فرهنگ اون به قدری است که پیاده سازی اوها در چنین جامعه ای به جز ایجاد دشواری های بیشتر و ایجاد پیچیده گی های غیر ضرور راهی ندارد. پس موضوعی رو که گفتم در یاب.

والسلام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:51  توسط مجید  | 

بازم این سردر لعنتی شروع شد. کافیه یه سرماخوردگی کوچیک بگیرم تا سردر هم پشت سرش شروع شه.مسکن هم که ممنوعه در نتیجه بکشیم ببینیم چی میشه.

گاهی اوقات فکر میکنم دلیل علاقه ام به روانشناسی اینه که رو خودم مثل یه موش مطالعه میکنم تا سر نخ احساساتم رو پیدا کنم.

این سردرد هم همین نتیجه رو داره. وقتی شروع میشه اولین احساسی رو که با خودش میاره. حس بدبختی و بیچارگی و بعدش افسردگیه. برای مقابله با اون هم مجبورم تمام شوخ طبعی خودم رو در نظر بگیرم. برای همین دومین داستان رو تقدیم میکنم. هر چند که میدونم مثل اولیش میمونه.

 

داستان تولد یک کرم

 

در جایی که ما زندگی میکنیم محیط سنگینی حکم فرما است و گاهی دور و بر ما روشن میشه و گاهی تاریک. همیشه پشت سر هم منشا اونهم بالای سر ما است اما تا حالا هیچ کدوم از ما موفق نشده بره ببینه اون بالا ها چه خبره.

گاهی اوقات اون وقتی که انتظار میره محیطمون روشن باشه تاریکی حکم فرما میشه. یه بار یه باکتری رو دیدم که بهش می کفتن دانشمند. توضیح میداد که این تاریکی ها بخاطر اینه که از یه جاهایی که تو کف قرار داره  و همیشه سیاهی داغی  بیرون میاد . سیاهی زیاد میشه و باعث میشه دور و بر ما هم تاریک شه.

یه چیز دیگه هم می گفت. می گفت که اجداد باکتری ها گفتن که اولین بار که یادشون میومده دور بر همین سیاهی ها بوده که پدیدار شدن. اما نمیدونن چطوری

ما باکتری ها زندگی عجیبی داریم. همیشه تنها هستیم. اما بعد از یه مدت اتفاقی برامون میفته و توی ما که یه چیز سیاه هست شروع می کنه به بزرگ شدن و بعد به دو قسمت تقسیم میشه و بعد از اون ما هم کش میاییم و به دو قسمت از هم جدا تقسیم میشیم. اینطوری تعدادمون زیاد میشه.

ممکنه بپرسین که خوب من اینها رو از کجا میدونم. آخه من یه باکتری عجیبم و تا الان که تمام دوستای بچگیم تقسیم شدن و دوباره هم بچه هاشون تقسیم شدن من تقسیم شدم اما تقسیمات از هم جدا نشدن و همه یه تیکه هستیم اونها هم مثل بقیه باکتری ها نیستن بلکه همشون کاری رو که من میخوام انجام میدن. آخه یه بار اتفاق عجیبی برام افتاد من و چند تا از دوتامون دور و بر هم جمع بودیم که ناگهان نور آبی رنگی دیدم ( اسمش رو من نوشتم مگه نه باکتری بدبخت که نمیدونه آبی چه رنگیه ) و من از حال رفتم. بعد که به حال اومدم دیدم یکی از دوستام بالای سرمه. وقتی ازش راجع به بقیه پرسیدم گفت که چند تایی مردن و بقیه هم حالشون اونقدر بد شد که گذاشتن و حیرون ویلون رفتن. بعدش من برگشتم به محل زندگیم اما خبر جدیدی از بقیه ندارم. فقط میدونم که اون رفیقم که منو نجات داد تو حفره کناری زندگی میکنه. اما اونهم مثل من تقسیم شده. فکر کنم سرنوشت ما اینه که اینقدر همینطوری بمونیم تا بمیریم... .

 

دیگه خسته شدم. اینجا هیچ کسی رو نمیشناسم. الان از وقتی که اینطوری شدم باکتری ها حداقل 50 بار دیگه هم تقسیم شدن و اینا دیگه نه منو میشناسن نه دوست دارن منو ببینن. میگن من بدشگونم.

حالا راه افتادم. تصمیم گرفتم برم ببینم اون دوستم که تو اون روز با من بود هنوز زنده است یا نه. برای اینکه به چاله کناری برسم حداقل 4 بار باید دور و برم روشن بشه و تاریک شه تا بتونم برسم .... .

بالاخره رسیدم. دوستم هنوز زنده است ولی اونهم مثل من میمونه. تنها و رونده شده. خیلی از دیدن دوباره من خوشحال شد. چیز جالب تری هم که وجود داشت این بود که دوستم بهم گفت یه چیز های سیاه گردی ازش جدا شده که همه اونها رو تو یه جا جمع کرده. دور و بر اونها رو هم با چند تا سنگ ثابت کرده تا یه وقت گم و گور نشن. منو برد تا اونها رو بهم نشون بده.

و چه دونه های قشنگی بودن. وقتی که اون ها رو دیدم یه حس عجیب بهم دست داد. دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. دوست داشتم برم اون دونه ها رو بغل کنم و رو تنم اونها رو حس کنم. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و رفتم به سمت اون دونه ها . دوستم شدیدا ترسید و شروع کرد به جیغ زدن تا جلوی من رو بگیره اما ...

تا یه دو سه بار که روشنایی اومد و رفت دوستم باهام حرف نمیزد. اما بعدش منو صدا کرد و گفت بیا ... بیا.. ترسیدم که چی شده اما ئر عین حال که هم نگران بودم توریش نشده باشه هم خجالت می کشیدم رفتم پیشش. اون دونه ها رو بهم نشون داد که داشتن تکون میخورن. نکون تکون میخوردن و یهو... هوپ از تو اولیشون یه چیزی شبیه ما در اومد اما چقدر ریز. دومی . سومی و همینطور همشون اومدن بیرون.

واقعا تعجب کرده بودیم. اینها دیگه چی بودن و چقدر شبیه ما بودن. در همین حین دیدم که یه نفر ما رو صدا میزنه. وقتی نگاه کردیم یه باکتری رو دیدم که داره بطرف ما میاد و وقتی به ما رسید کلی وقت صرف کرد تا نفسش جا بیاد.

وقتی فهمیدم کیه مخم سوت کشید. اون نسل 210 ام همون باکتری ای بود که به من گفت از کجا اومده {و اونهم یه باکتری دانشمند! بود}.اون بهمون گفت که چندین نسل از اجدادش اون دوستای من رو که تو اون روز خاص با هم بودیم پیدا کردن و اونها رو بررسی میکردن. بنظر میرسه که همه اونها به نوعی تغییر کردن. بعضی هاشون شکل های عجیبی پیدا کردن و میتونن خیلی سریع حرکت کنن.گفت منهم از یه تعداد از باکتری ها شنیدم که تو هم تغییر کردی و برای همین اومدم تا ببینم چی شدی.....

بگذریم. الان اسمی برای خودمون انتخاب کردم و بخومون میگیم کرم. الان که دارم این داستان رو برای نویسنده اش تعریف میکنم.نوه, نبیره, و نتیجه ام دارن تو این چاله و چاله های کناری زندگی می کنن.

راستی نویسنده هم برام تعریف کرد که به اونها هم میگن انسان و یکی از کارهایی که انسانها انجام دادن بررسی همین موضوع بوده که اون باکتری های اولی چطوری به وجود اومدن و بعد چطوری موجودی مثل من به وجود اومده. در مورد اون اتفاق هم نظر خاصی نداشت اما می گفت اتفاقی افتاده که ما رو تحت! ... تحت چی . یه نوری که اسمش چی بود ما فرارش. ماورا بش. آها ماورا بنفش. حالا چی هست من نمیفهمم. قرار گرفتیم تا اینطوری شدیم.

و اینطوری بود که ما طی یه چیزی که نویسنده گفت میگن دگردیسی و جهش ژنتیکی بوجود اومدیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 15:50  توسط مجید  | 

نیاز دارم به اینکه مجددا انسان و انسانیت رو برای خودم تعریف کنم.

تعاریف موجود که تا الان برام توسط دیگران و کتابهایی که خوندم مطرح شده به نظرم کارایی خودشون رو از دست دادن.

تا اینجا اولین مشخصه ای رو که برای اسنان در نظر میگرفتیم هوشمند بودن انسان بود و حتی در مدارس به ما آموزش میدادند که انسان موجودی است هوشمند در حالی که سایر حیوانات اینگونه نیستند.

اینکه حیوانات اینگونه نیستند مدتها است که باطل شده اما با مطرح شدن هوش مصنوعی نکته دومی نیز اضافه شده که خوب پس هنگامی که هوش میتواند بصورت مصنوعی ایجاد شود. پس تابع قوانین فیزیکی است و این به معنای آن است که هوشمندی ما نیز تابع قوانین حاکم بر اتمها و مولکولهای مغز ما است.

دومین نکته که در سمینار جدیدی یاد گرفتم اینه که حتی ریاضیات و ریاضی دانها نیز در حال مدل کردن مغز هستند و این به معنای آن است که باز هم قوانین طبیعی سلطه خودشون رو بر محدوده ای که برای روحانی بودن انسان در نظر گرفتیم تحمیل میکنن.

مشکل دیگه ای هم به چشم میخوره. حتی مواردی نظیر احساسات تابع هورمونها یترشح شده در مغز هستند و مواردی از این نوع

تا اینجا از دلایل و مدارک میشه نتیجه گرفت که انسان یک تعریف مادی است. و بقیه مسائل از اهمیت چندانی برخوردار نیستند.این تعریف دقیقا در ذهن تعدادی از افراد که در بین اونها افراد بسیار باهوشی هم وجود داشتن حاکمه

اما دو تا موضوع با این نتیجه گیری در تضاد هستش.

اولین اونها تجربه است.تجربه انسان ها در طی قرون متمادی مسائلی رو نشون داده که نمیشه فعلا اینطوری توجیه شون کرد. مواردی نظیر اینکه بار کج به مقصد نمی رسه. ممکنه فکر کنیم که در آینده بشر هم میتونه مدلی برای این مسائل پیدا کنه. منهم فکر میکنم ممکنه و اما موضوع فوق رو برای مثال گفتم و این مسئله هنوز برای من جای شک داره.

مورد دوم اینه که خوب اگه قرار باشه که قوانین طبیعی تا این حد بر ما حاکم باشن. پس پدیده جبر بصورتی شدید بر ما انسان ها حاکمه. خوب این موضوع با اصل موضوع عدالت خدا ( من بهش اعتقاد دارم ) در تضاده. پس این وسط باید اختیار باید وجود داشته باشه ولی اینکه چطوری باید گفت نه به اون حدی که ما فکر میکردیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 21:26  توسط مجید  | 

باید در روش و منش خودم وزندگی تغییرات مهمی رو اعمال کنم به تبع اون این وبلاگ و اون یکی هم تحت تاثیر قرار میگیرن. ممکنه تو اون وبلاگ دیگه مطلب ننویسم و تو این وبلاگ هم بطور جدی به یکسری مسائل خاص بپردازم.

مسائل حاشیه ای هم تعطیل.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 20:7  توسط مجید  | 

میدونین این کار بسیار دشواری هستش که بشه افکار رو ریشه یابی کرد. در کتاب مقدمه ای بر عصب شناسی نوشته کاندال و همکاران اشاره ای به این مسئله شده که در طول تاریخ این کار یکی از کارهایی بوده که کاملا قرین موفقیت نبوده. در کتب روانشناسی شناخت هم به این مسئله بصورت یک امر غیر ممکن اشاره شده ( بنظر من ). یکی از تلاشهای من بعد از تصادفی که در کودکی کردم همین بوده. بدون اینکه واقعا جاییم شکسته باشه اما از اون تصادف وحشتناک و بعد از چندین ماه استراحت که سوخته گیهای بدنم ترمیم بشن و اون سردرد وحشتناک که تا چندین سال گریبان گیر من بود. و بعد از اون وسواسی که بعلت کند شدن خیلی از رفلکسها تو من اتفاق افتاده بود و بدتر از همه قدرت ذهنی من که تحت تاثیر تصادف و عوارض جسمی و روانی بعد از اون شدیدا کاهش پیدا کرده بود. باید به این مسئله اشاره کنم که درک این مسائل برام تا سالهای بعد خیلی دشوار بود. درد وحشتناک سر که بصورت ضربه هایی مطابق با ضربان قلب و بصورتی که حتی الان که این سطور رو مینویسم از یاد آوری اون سردرد ها عرق سرد به تنم میشینه. کافی بود موقع راه رفتن یه تلنگر به من بخوره مثلا تنه کسی و یا حتی برخورد به دیوار و بدتر از اون برخورد کف پا به یک برامده گی اسفالت که کم هم نبوده و نیست تا یک سردر شدید پنج روزه رو به من تحمیل کنه. متاسفانه خانواده من توان درک و تحلیل این مسائل رو نداشتن و اون سردرد هیچ وقت بررسی نشد که دلیلش چیه. و من هم برای اون درمان های عجیب و غریبی پیدا کرده بودم. اوایل از چکاندن قطره استریل بتامتازون ان در چشم چپ و بعد که بی اثر شد استنشاق آب سردر تو بینی و بعد از اون فشار آوردن به خودم بصورتی که فشار داخل سرم زیاد بشه و در نهایت فشار دادن یه نقطه نزدیک به پرده گوش چپم که باعث قطع درد میشد. و حتی یه بار هم که در حین درد از مدرسه میومدم ( تو سن 11 سالگی ) با یه پسره بزرگتر دعوام شد که بدون خجالت بگم بعد از خوردن کثیری کتک و زدن اقلی از همونا که موجبات گریه من رو فراهم آورد متوجه شدم گریه کردن هم درد رو تسکین میده/ همه این داستان برای اینه که بگم واقعا در اون سنین فکر میکردم یه بیعرضه هستم و خودم رو با مطالعه داستان و حل مسائل ریاضی و این کارها سرگرم می کردم. خوب اینها موجبات بروز مشکلاتی در رشد میشن که برای منهم پیش اومد. و اینها سرمجموع باعث شد که وقتی دانشگاه قبول شدم ( در کمال تعجب خودم و خانواده و بدون هیچ برنامه ریزی قبلی ) بازم دچار مشکلات شدید از این دست بشم. بگذریم. به هرحال زمستون رفت و رو سیاهیش به ذغال موند) واقعیتش اینه که اگه شما میبینین که من تو این وبلاگ گاهی مثل بچه ها از نوشتن یه مطلب کوتاه انقدر خوشحال میشم. دلیلش همینه که واقعا انجام اونکار رو برای خودم غیر ممکن میدیدم و ناگهان متوجه میشم که اون مسئله برام به حقیقت پیوسته. شما بهش این چی میگین!؟ من نمیدونم چه طوری با این حس برخورد می کنین و آیا اصولا برای خودتون همچین چیزی رو متصور هستین. یا میگین نه بابا دیگه از ما گذشته و یا اینقدر گرفتار زندگی و بچه هستیم که دیگه نمیدونیم چکار کنیم. من اعتقاد دارم این مسئله که تو این چند سال چندین و چند بار برام پیش اومده زندگی کردنه و من مرگ خودم رو در این میبینم که دچار روزمرگی شم. خوب تو پست قبلی یه داستان کوتاه یا همون که فکر کنم بهش میگن ژانر علمی و تخیلی نوشتم که تعدادی از دوستان که برای اولین بار به این وبلاگ سر میزدن لطف داشتن و از اون تعریف کردن. در حالی که واقعا خود مطلب به نظر من چیز جدیدی نبود البته بجز اینکه واقعا تفکر من رو نسبت به اون موضوع نشون میداد. تنها نکته قابل توجه در مورد داستان این بود که داستان رو فی البداهه نوشتم فقط با این دید که یک تهدید زمین ( البته انسانها رو ) تهدید می کرده و قهرمان داستان می بایست اون تهدید رو از بین می برده.و مواردی که در داستان در نظر گرفتم این بود که پیوستگی داستان از بین نره که فکر کنم از نثر بد و غلط های تایپی اون بگذریم. به عنوان چارچوب یک داستان برای هر مطلب دلیل قانع کننده در نظر گرفته شده. اما من اون داستان رو بر اساس چند مطلب زیر نوشتم: 1- کلام خدا در قرآن که میفرماید عده ای که سر به کفران نعمتها برداشتند. امکان تغییر در خلقت رو میده که این حرف خدا نشوندهنده خطرناک بودن این مسئله است. اما دقیقا این کاریه که امروزه به عنوان نکته مثبت تو افکار ما تلقی میشه. حتی اگه دقت کنین مواردی نظیر لواط و زنا و ... موجبات نازل شدن عذاب الهی رو فراهم می آورده در حالی که الان همه اون کار ها داره انجام میشه ولی تحت پوشش یه سری اسم قشنگ 2-مسئله تکامل انواع که داروین اون رو مطرح کرد به نظر من موضوع بسیار جالبیه و البته من به اون اعتقاد دارم. این مسئله مخالفهایی بین دانشمندان و متدینین هم داشته ولی من فکر میکنم دید اونها مثل دید کلیسای زمان گالیله بوده که گرد بودن زمین رو به این دلیل قبول نداشتن که فکر می کردن در اینصورت آسمان جای کافی برای بهشت نداره. 3- حالا ژنتیکی که در طول میلیارد سال حیات روی کره زمین تکامل پیدا مرده دست خوش تغییره. نتیجه همونطور که آرتور سی کلارک در 4 گانه راما نوشته میتونه خیلی مخرب و خارج از کنترل باشه.( من به شوخی به خانمهای فمینیست عرض کردم با همین منوال تا 200 هزار سال دیگه ژن های مذکر از بین میرن و حیات برای ادامه خودش روشهای دیگه ای رو پیش میگیره. مثلا مثل قلمه زدن. ) 4- نکته دیگه ای هم هست که در آخر داستان از اون بهره گرفتم. اعتقاد عجیبی راجع به متغیر های پنهان وجود داشته و احتمالا هنوز هم هست. یکی از موارد طرح اون این حقیقت بوده که وقتی زمان ایجاد اختراعی میرسیده حتی اگه مخترع اون قبل از تکمیل اختراع میمرده تا چند سال ( مثلا 5 سال ) بعد اون اختراع توسط یکی دیگه انجام می شده. با توجه به موارد بالا و اینکه خط سیر ایجاد اون داستان رو ترسیم کردم. من نوشتن اون داستان رو برای خودم یک موفقیت ناب میدونم. دقیقا بدلیل اینکه واقعا اون اولین داستانی بود که من در عمرم نوشتم و دوم اینکه واقعا تونستم خط سیر ایجاد اون داستان رو از همون اول برای خودم ترسیم کنم و سوم پس از ترسیم نه چندان خود آگاه داستان رو فی البداهه با ایجاد قهرمان های فرضی نوشتم و این به من نشون میده که میتونم بنویسم و میتونم این نوشتن رو در مسیر هایی که علاقه دارم هدایت کنم. من واقعا و از اعماق قلبم از اینکه تونستم یکی دیگه از محدودیت های خودم رو پشت سر بگذارم خوشحالم و این موفقیت رو به خودم تبریک میگم. این پیروزی راه رو برای پیروزیهای بعدی هموار تر می کنه و علاوه بر اونکه به یکی از آرزوهای من جامعه عمل میپوشونه. این آرزوی بسیار بزرگ رو در من زنده تر میکنه که بتونم نبوغ رو در خودم به جریان بیندازم. هر چند که ناگفته نیست. در این موفقیت مثل سایر آنها بیشتر مدیون وجود همسرم هستم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 22:16  توسط مجید  | 

یو هو. اولین داستانم رو نوشتم. منی که فکر میکردم هیچ وقت حتی دو خط نامه هم نمیتونستم بنویسم.داستان نوشتم. از وقتی که تو چند تا پست قبلی گفتم که علاقه مند شدم تا امشب ( یا امروز خیلی صبح ! ) مرتب این آرزو باهام بود. تجربه کردم وقتی این اتفاق میفته باید حتما انجامش بدم والا بعدش خیلی بدتر از قبل میشه و دیگه حتی همون چند خط هم نخواهد شد. ( مثل بچه ها قهر می کنه و دیگه آشتی بی آشتی) خوب بعد از این مقدمه تقدیم می شود

داستان فعلا بدون نام

ساعت هفت صبح  و من در دفتر کارم واقع در ساختمان معظم تحقیقات پیشرفته ژنتیک نشستم. ناگهان زنگ به صورت عجیبی به صدا در آمد. سه زنگ کوتاه و به دنبال اون سه زنگ بلند. سابقه نداشت کسی اون وقت صبح با من کار داشته باشه.و یا حتی به اون صورت عجیب زنگ رو به صدا در بیاره. با فشار دکمه الکتریکی در رو براش باز کردم و وقتی وارد اتاق شد برای لحظه ای ماتم برد. یک فرد کوتاه با حدود 50 سانتی منر قد که بر خلاف کوتوله هایی که بعضا با اونها بر خورد می کنیم و معمولا از نظر رشد طولی دچار مشکل هستن. از هیکل ظریفی برخوردار بود اما صورتش و خطوط عمیقی که بر روی اون جا داشت نشان دهنده  کهولت سن و اراده اش داشت.

بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب: پروفسور احمدی من وظیفه دارم که شما رو از بین ببرم و اگر موفق نشوم مردم من افرادی را برای از بین بردن  تمام افراد بزرگسال که در حال حاضر در کره زمین زندگی می کنن خواهند فرستاد.

جا داشت فکر کنم که با یک دیوانه طرف هستم. اما این دیوانه کی بود و از کجا آمده بود برای همین یک سوال بدیهی رو ازش پرسیدم. چرا؟

آخرین کشف علمی ای که شما انجام دادین و تصمیم دارین که مقاله اون رو همین امروز در کنفرانس مطرح کنین موضوعی است که باعث شده مردم من به من این ماموریت رو بدن.

کشف علمی . اونم کشف علمی ای که زندگی بشر رو با تحول مواجه میکنه. تولید مصنوعی سلولهای بنیادی در آزمایشگاه. فکر کردم احتمالا این فرد رو رقبا فرستاده اند. اما چگونه ممکن بود کسی به این اطلاعات دست رسی پیدا کند.

پرسیدم . شما چگونه به این مسئله پی بردید.

من از آینده می آیم. دستکاری هایی که شما در طبیعت انجام دادین موجب شد که سیستم ظریف تعادل ژنتیکی در انسانها دچار اختلال بشه و این اختلال از طریق فضولات انسانی کل طبیعت رو آلوده کرد. کوچکی قد من و وضعیت فیزیکی من دلیلی بر این مدعای من است. اما دانشمند های ما متوجه شده اند که تا 20 سال کره زمین از حیات عاری خواهد شد و به همین دلیل مردمم به من این وظیفه را داده اند که یا شما را از اعلام این کشف منع کنم و یا شما را از بین ببرم.

خوب پس دلیل اینکه شما می خواهید بقیه بزرگسالان را از بین ببرید چیه؟ گفت ما نمیتونیم بر روی زمان گذشته مستقیما تاثیر بگزاریم مگر آنکه تمام منابع انرژی خودمان را مصرف کنیم. اگر من نتوانم شما را منصرف کنم. تنها با یک تماس شما با من به آینده خواهید آمد و آنجا با تاثیر اکتشافتان برخورد می کنید. فکر نمیکنم بعد از کشف حقیقت علاقه ای به زنده ماندن داشته باشید. اما اگر این اتفاق بیفتد کشف شما توسط همکارانتان معرفی شده و برای اینکه بتوانیم جلوی فاجعه را بگیریم می بایست با صرف منابع و در طی 5 سال تمام بزرگسالان را از بین ببریم تا نسل جدید از دانشی چنین مخرب بی بهره باشند.

و پرسیدم اگر من این کشف را مطرح نکنم.

این تنها راه حل منطقی و عالی داستان ما است.

پس از کمی تفکر متوجه شدم حق با او است پس مقاله نوشته شده و گزارشات فنی دستگاه  را از کیفم در آوردم و در نابودگر انداختم. با زدن تکمه. مرد ناپدید شد. پس از کمی فکر متوجه شدم دلیلش چیه. با نابودی مقاله و گزارشات علمی مربوط تاثیرات مخرب از بین رفته بود و الان مرد در دنیای خودش در حال کار دلخواه هودش بود و به همسرش عشق میورزید و با بچه ها بازی می کرد بدون اینکه بدونه یه زمانی در گذشته خودش و حال حاضر ما کشفی خانمان براندازرو از بین برده و شایدم موجبات اون رو فراهم آورده.

حالا وظیفه من این بود که از به اختراع مجدد این دستگاه توسط دیگران جلوگیری کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:16  توسط مجید  | 

"زمانی که باد بوزد" یا یک همچین چیزی عنوان داستانی علمی تخیلی بود که نوینده اون با بهره گیری از راهنمایی تعداد زیادی از متخصین علوم مختلف و به خصوص ژنتیک اون کتاب رو نوشت.

ساختار اون کتاب مبتنی بر یک دانشمند مثل دکتر دیوانه فیلم دوران کودکیم بود با این تفاوت که انگیزه ها واقعی تر جلوه می کرد.

دانشمند این داستان با استفاده از روشهای ژنتیکی و بخصوص شبیه سازی و در جهت کسب ثروت البته دست به تولید نمونه هایی انسانی با ویژگیهای بسیار بالای هوشی و حسی و البته تغییراتی هم در آنها بوجود آمده بود که امکان داشتن بالهایی مانند ÷رندگان و در نتیجه پرواز را داشتند.موضوع دیگر هم توان و مقاومت بالای آنها در برابر بیماری ها و البته عمر بسیار طولانی تر بود.

نکته دوم داستان هم تولید اندام بدن انسانی بود که میتوانست اعضای بدن مردم بیمار را با آنها تعویض کرد. موضوعی که برای اکثریت انسانها و به خصوص ثرمت مندان حایض اهمیت فراوان است.

خوب تا اینجا مطالبی که نوشتم با پیشرفتهای علمی موجود همخوانی دارند. اما پس مشکل در کجا بود.

مشکل اساسی در اینجا این است که در عالم واقعیت بشر هنوز به تکنولوژی ای دست پیدا نکرده است که بتواند جنینی را در آزمایشگاه پرورش دهد. درست مثل اون چیزی که تو فیلم اول ماتریکس و مزرعه تولید جنین توسط کامپیوتر ها بود. حتی عملی هم که به اسم جنین آزمایشگاهی در چند سال اخیر معروف بوده در اصل فقط لقاح مصنوعی بوده که می بایست تخمک های لقاح پیدا کرده رو سریعا در رحم زنی که تقاضای مادر شدن رو می داشته قرار می گرفته ( یا پیوند زده میشده)

برای همین هم در اون کتاب و به درستی ( از نظر علمی ) تولید جنین ها چه جنین های تغییر یافته و چه جنین هایی که در اصل برای پیوند اعضا مورد استفاده قرار می گرفتن توسط زن ها ( انسانهای واقعی ) انجام می شده.

برای تولید جنین های تغییر یافته آزمایشاتی رو بدون اطلاع مادر انجام میدادن و بعد از زایمان به مادر اعلام میکردن که بچه فوت شده و برای قسمت دوم هم ...

در کتاب دیگری به نام عقرب ( اگه اسمشو اشتباه نکنم ) مسئله شبیه سازی پیشرفته تر بیان شده. قانون اجازه داده که شبیه سازی انجام بشه اما برای اینکار از گاو ماده استفاده می کردن اما قانون پرورشگاه رو موظف کرده بوده که بعد از تولد شبیه مغز اون رو با تزریق ماده ای از کار بندازن که در عین حال که اون موجود زنده بوده ویژگی انسانی نداشته باشه. با اینحال یکی از تولید کنندگان مواد مخدر ترجیح میداده که شبیه های خودش از زندگی عادی برخوردار باشن تا لحظه ای که بخاطر نجات نفر اصلی بمیرن که داستان حول این مطلب و احساسات قهرمان و حامی اون دور میزده.

فکری که ذهن من رو به خودش مشغول کرده اینه که آیا این مسئله انجام شدنی نیست. در ظاهر آزمایشگاه های دنیا از شبیه سازی جنین انسانی منع شده اند. در این کار مسائل مذهبی و احساسی ( و از انسانی اون بگذریم ) نقش داشته. من فکر میکنم مسائل پلیسی هم دخیل بوده فرض کنین شما رو به جرم قتل بگیرن و آزمایش ژنتیک هم این رو ثابت کنه در حالی که شما در اون موقع اصلا اونجا نبودین بلکه فقط شبیهی از شما که براتون ناشناس بوده در اونجا قرار داشته.

اما چه عاملی میتونه جلوی این مسئله رو بگیره. از کنجکاوی ساده گرفته تا منفعت طلبی مادی ( که در این مورد خیلی هم وسوسه انگیزه) . تا اینکه افرادی که از نفوذ و قدرت بسیار بالا برخوردار هستند برای حفظ خودشون و قدرتشون از این علم سوء استفاده نکنن.

به هر حال خدا تو قرآن در دو آیه اشاره ای داشته که اولی اون به آرزوی بعضی ها برای داشتن عمر هزار ساله است و دومی اونها که خیلی عجیبه به این اشاره میکنه که کسانی رو تخطئه می کنه و میگه که بخاطر کارهای ناشایست اونها به اونها این توان داده شده که در خلقت خدا تغییر ایجاد کنن.( آیه دوم رو یادم نیست که در کدام سو ره است. اما سوره و آیه و همچنین تفسیر اون رو به امید خدا در پست های بعدی می نویسم)

و در آخر به اعتقاد من این موضوع قابل پیشگیری نیست. چون نیاز به اون احساس میشه و در نتیجه باید گفت اولین افرادی که به تکنولوژی تولید جنین ( همون سلولهای پایه ) در آزمایشگاه بشه بازار فروش اندام انسانی رو باز می کنه که خوب البته کاملا قانونی و اخلاقی هستش . ولی تا آن روز و حتی بعد از آن تعدادی از پرسشهای اساسی هنوز باقی است.

و مهمترین آونها اینه که

واقعا انسان چیه!؟ یک ماشین که در اثر تاثیرات طبیعی و شرایطی رو که طبیعت فراهم کرده بر روی زمین ایجاد شده. یا یک موضوع ماورای طبیعی که در یک سیستم طبیعی نمود پیدا کرده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:15  توسط مجید  | 

فکر کنم در یکی از اولین پستها تو این وبلاگ یا تو وبلاگ http://divoon.blogspot.com راجع به نظریم در مورد جبر و اختیار و اینکه دیدگاه عمومی که تو پارادوکس زمان و علم مطلق خدا راجع به بنده ای که خلق کرده و علم بهشتی یا جهنمی بودن اون هست گفتم که به چه دلیل و چه اشتباهی این مسئله بوجود اومده و وقتی شما خدا رو خالق زمان و محیط بر زمان ( یعنی زمان بر خدا حاکم نیست البته ) بدونین متوجه میشین که اصولا این موضوع محلی از اعراب نداره.

با اینحال موضوع دیگه ای ذهن من رو بخودش مشغول کرده.

تقریبا چند سالی هست که متوجه شدم افکار دوره نوجوانی و جوانی ) البته اوایلش منظورمه ( که یکسری از مسائل نظیر سادی و غم و غصه و نهایتا عشق رو مواردی روحی میدونستیم . اشتباهه و اون ها سرمنشا ژنتیکی و مادی دارن. مثلا در مورد غم و غصه یکسری از ترشحات هورمونی و در مورد احساس شعف هورمون لئودوپا مسئوله ) همون که سلول های بوجود آورنده اش اگه خراب بشن بیماری پارکینسون بوجود میاد و اگه ترشحش خیلی زیاد باشه . دانشمندها اعتقاد دارن مسئول اسکیزوفرنی هست)

خوب حالا موضوع  دیگه ای برام مطرحه. اونم اینه که آیا ما انسانها و یا مثلا حیوانات کاملا تابع فیزیک سلولها و مولکولهای مغزمون هستیم و یا نه. و معنی اینکه خدا در قرآن می فرماید ما همه چیز را در لوح محفوظ نوشتیم و اون رو حفظ می کنیم یعنی چی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 21:34  توسط مجید  |