بازم این سردر لعنتی شروع شد. کافیه یه سرماخوردگی کوچیک بگیرم تا سردر هم پشت سرش شروع شه.مسکن هم که ممنوعه در نتیجه بکشیم ببینیم چی میشه.
گاهی اوقات فکر میکنم دلیل علاقه ام به روانشناسی اینه که رو خودم مثل یه موش مطالعه میکنم تا سر نخ احساساتم رو پیدا کنم.
این سردرد هم همین نتیجه رو داره. وقتی شروع میشه اولین احساسی رو که با خودش میاره. حس بدبختی و بیچارگی و بعدش افسردگیه. برای مقابله با اون هم مجبورم تمام شوخ طبعی خودم رو در نظر بگیرم. برای همین دومین داستان رو تقدیم میکنم. هر چند که میدونم مثل اولیش میمونه.
داستان تولد یک کرم
در جایی که ما زندگی میکنیم محیط سنگینی حکم فرما است و گاهی دور و بر ما روشن میشه و گاهی تاریک. همیشه پشت سر هم منشا اونهم بالای سر ما است اما تا حالا هیچ کدوم از ما موفق نشده بره ببینه اون بالا ها چه خبره.
گاهی اوقات اون وقتی که انتظار میره محیطمون روشن باشه تاریکی حکم فرما میشه. یه بار یه باکتری رو دیدم که بهش می کفتن دانشمند. توضیح میداد که این تاریکی ها بخاطر اینه که از یه جاهایی که تو کف قرار داره و همیشه سیاهی داغی بیرون میاد . سیاهی زیاد میشه و باعث میشه دور و بر ما هم تاریک شه.
یه چیز دیگه هم می گفت. می گفت که اجداد باکتری ها گفتن که اولین بار که یادشون میومده دور بر همین سیاهی ها بوده که پدیدار شدن. اما نمیدونن چطوری
ما باکتری ها زندگی عجیبی داریم. همیشه تنها هستیم. اما بعد از یه مدت اتفاقی برامون میفته و توی ما که یه چیز سیاه هست شروع می کنه به بزرگ شدن و بعد به دو قسمت تقسیم میشه و بعد از اون ما هم کش میاییم و به دو قسمت از هم جدا تقسیم میشیم. اینطوری تعدادمون زیاد میشه.
ممکنه بپرسین که خوب من اینها رو از کجا میدونم. آخه من یه باکتری عجیبم و تا الان که تمام دوستای بچگیم تقسیم شدن و دوباره هم بچه هاشون تقسیم شدن من تقسیم شدم اما تقسیمات از هم جدا نشدن و همه یه تیکه هستیم اونها هم مثل بقیه باکتری ها نیستن بلکه همشون کاری رو که من میخوام انجام میدن. آخه یه بار اتفاق عجیبی برام افتاد من و چند تا از دوتامون دور و بر هم جمع بودیم که ناگهان نور آبی رنگی دیدم ( اسمش رو من نوشتم مگه نه باکتری بدبخت که نمیدونه آبی چه رنگیه ) و من از حال رفتم. بعد که به حال اومدم دیدم یکی از دوستام بالای سرمه. وقتی ازش راجع به بقیه پرسیدم گفت که چند تایی مردن و بقیه هم حالشون اونقدر بد شد که گذاشتن و حیرون ویلون رفتن. بعدش من برگشتم به محل زندگیم اما خبر جدیدی از بقیه ندارم. فقط میدونم که اون رفیقم که منو نجات داد تو حفره کناری زندگی میکنه. اما اونهم مثل من تقسیم شده. فکر کنم سرنوشت ما اینه که اینقدر همینطوری بمونیم تا بمیریم... .
دیگه خسته شدم. اینجا هیچ کسی رو نمیشناسم. الان از وقتی که اینطوری شدم باکتری ها حداقل 50 بار دیگه هم تقسیم شدن و اینا دیگه نه منو میشناسن نه دوست دارن منو ببینن. میگن من بدشگونم.
حالا راه افتادم. تصمیم گرفتم برم ببینم اون دوستم که تو اون روز با من بود هنوز زنده است یا نه. برای اینکه به چاله کناری برسم حداقل 4 بار باید دور و برم روشن بشه و تاریک شه تا بتونم برسم .... .
بالاخره رسیدم. دوستم هنوز زنده است ولی اونهم مثل من میمونه. تنها و رونده شده. خیلی از دیدن دوباره من خوشحال شد. چیز جالب تری هم که وجود داشت این بود که دوستم بهم گفت یه چیز های سیاه گردی ازش جدا شده که همه اونها رو تو یه جا جمع کرده. دور و بر اونها رو هم با چند تا سنگ ثابت کرده تا یه وقت گم و گور نشن. منو برد تا اونها رو بهم نشون بده.
و چه دونه های قشنگی بودن. وقتی که اون ها رو دیدم یه حس عجیب بهم دست داد. دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. دوست داشتم برم اون دونه ها رو بغل کنم و رو تنم اونها رو حس کنم. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و رفتم به سمت اون دونه ها . دوستم شدیدا ترسید و شروع کرد به جیغ زدن تا جلوی من رو بگیره اما ...
تا یه دو سه بار که روشنایی اومد و رفت دوستم باهام حرف نمیزد. اما بعدش منو صدا کرد و گفت بیا ... بیا.. ترسیدم که چی شده اما ئر عین حال که هم نگران بودم توریش نشده باشه هم خجالت می کشیدم رفتم پیشش. اون دونه ها رو بهم نشون داد که داشتن تکون میخورن. نکون تکون میخوردن و یهو... هوپ از تو اولیشون یه چیزی شبیه ما در اومد اما چقدر ریز. دومی . سومی و همینطور همشون اومدن بیرون.
واقعا تعجب کرده بودیم. اینها دیگه چی بودن و چقدر شبیه ما بودن. در همین حین دیدم که یه نفر ما رو صدا میزنه. وقتی نگاه کردیم یه باکتری رو دیدم که داره بطرف ما میاد و وقتی به ما رسید کلی وقت صرف کرد تا نفسش جا بیاد.
وقتی فهمیدم کیه مخم سوت کشید. اون نسل 210 ام همون باکتری ای بود که به من گفت از کجا اومده {و اونهم یه باکتری دانشمند! بود}.اون بهمون گفت که چندین نسل از اجدادش اون دوستای من رو که تو اون روز خاص با هم بودیم پیدا کردن و اونها رو بررسی میکردن. بنظر میرسه که همه اونها به نوعی تغییر کردن. بعضی هاشون شکل های عجیبی پیدا کردن و میتونن خیلی سریع حرکت کنن.گفت منهم از یه تعداد از باکتری ها شنیدم که تو هم تغییر کردی و برای همین اومدم تا ببینم چی شدی.....
بگذریم. الان اسمی برای خودمون انتخاب کردم و بخومون میگیم کرم. الان که دارم این داستان رو برای نویسنده اش تعریف میکنم.نوه, نبیره, و نتیجه ام دارن تو این چاله و چاله های کناری زندگی می کنن.
راستی نویسنده هم برام تعریف کرد که به اونها هم میگن انسان و یکی از کارهایی که انسانها انجام دادن بررسی همین موضوع بوده که اون باکتری های اولی چطوری به وجود اومدن و بعد چطوری موجودی مثل من به وجود اومده. در مورد اون اتفاق هم نظر خاصی نداشت اما می گفت اتفاقی افتاده که ما رو تحت! ... تحت چی . یه نوری که اسمش چی بود ما فرارش. ماورا بش. آها ماورا بنفش. حالا چی هست من نمیفهمم. قرار گرفتیم تا اینطوری شدیم.
و اینطوری بود که ما طی یه چیزی که نویسنده گفت میگن دگردیسی و جهش ژنتیکی بوجود اومدیم.