تبليغاتX
هذیونهای دوران دلتنگی

هذیونهای دوران دلتنگی

وقتی خسته هستی و دیوونه.

بالاخره امروز از ساعت ۹ تا ۱۲ امتحان ریاضی داشتم.خیلی براش زحمت کشیدم و کلی هم خونه دل می خوردم که آیا اصولا کار درستی کردم یا نه. از یک طرف همش با این حس درگیر بودم که اون توان ۲۰ سالگی رو ندارم و احتمالا کار درستی نکردم و از طرف دیگه به خودم میگفتم که نه اینطور نیست.

اما یک سوال رو مطمئن هستم که خراب کردم. وقتی از جلسه اومدم بیرون داشتم بهش فکر می کردم و بعد متوجه شدم که کجا رو اشتباه کردم و آه از نهادم در اومد.

حالا باید منتظر جوابش بشم اما کلی کارهای دیگه هستش که از شنبه باید شروع شه. شروع به مطالعه راجع به شبکه های عصبی مصنوعی و خوندن کتاب هوش مصنوعی و مقدمه ای بر عصب شناسی و همچنین آماده شدن برای امتحان آخر ترم دوره ۶ ماهه هواشناسی

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:8  توسط مجید  | 

خیلی ساده. بهم زنگ زدن و گفتن فلانی مرد. فردا تشییع جنازشه.

حالا این فلانی نسبتش با من خیلی دور بود و تنها ۳ تا خاطره که مربوط به کودکی من هستش ازش دارم.

اولیش موقعی بود که ۷ سالم بود. یه پسر خیلی شیطون و پر جنب و جوش که حریفم نبودن. مهمون خونشون بودیم. برای سرگرم کردنم سه تا خواهری رفتن یه چند تا اسباب بازی دوره کوچولی هاشون رو آوردن. یه گاز و ظرف و ظروف و یه بازی . بنظرم بهش میگن دبلنا. خیلی سعی کردم که اون موقع یاد بگیرم اما تو یه مهمونی فرصت کافی نبود.

دفعه بعدش تو همون ایام یه دو سه ماهی زود تر یا دیرتر. که داشتم یه کتاب رو دید میزدم که برام یه چند تا دونه قرض نعنا آورد. خیلی خوشمزه بود. هنوز یادمه که تا مدتها بعد مغازه ها رو میگشتم بینم قرض نعنا اون مدلی دارن یا نه.

سومیش تاریخ نداره اما یادمه که همیشه خیلی خوش برخورد و پر انرژی بود. نظیر همچین آدمی رو هنوز ندیدم. با اینکه همه این خاطرات مربوط به کوچیکیم میشن اما همش یادمه.

حالا امروز تو بهشت زهرا با بانو که لطف کرده بود و اومده بود منتظر بودیم که آمبولانس بیاردش و بعد ببریمش برای دفن.

سر قبرش دخترش نوجوونش واستاده بود و احساس می کردم که خیلی خودش رو شجاع نشون داده. اما واقعا صحنه منقلب کننده ای بود.

بخصوص وقتی پدرش رو دیدم.اول همسرش و حالا هم دخترش بانو میگفت که چشمات قرمز شده بودن. دیگه دلمون سنگ شده. اشکها فقط به زور خودشون رو به تحرک وا میدارن.

بعد از ۳ سال داشتن یه سرطان پیشرفته مغز و کلی عمل جراحی.... حتی سرطانش به شیمی درمانی هم جواب نمیداد.

پی نوشت. پست قبلی رو من با صدای پل آنکا دارم. تو این سن و سال از ته وجود حسش میکنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:6  توسط مجید  | 

Yesterday when I was young

The taste of life was sweet as rain upon my tongue

I teased at life as if it were a foolish game

The way the evening breeze may tease a candle flame

The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned

I always built, alas, on weak and shifting sand

I lived by night and shunned the naked light of day

And only now I see how the years ran away

Yesterday when I was young

So many drinking songs were waiting to be sung

So many wayward pleasures lay in store for me

And so much pain my dazzled eyes refused to see

I ran so fast that time and youth at last ran out

I never stopped to think what life was all about

And every conversation I can now recall

Concerned itself with me, and nothing else at all

Yesterday the moon was blue

And every crazy day brought something new to do

I used my magic age as if it were a wand

And never saw the waste and emptiness beyond

The game of love I played with arrogance and pride

And every flame I lit too quickly, quickly died

The friends I made all seemed somehow to drift away

And only I am left on stage to end the play

There are so many songs in me that won't be sung

I feel the bitter taste of tears upon my tongue

The time has come for me to pay for yesterday when I was young

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 22:14  توسط مجید  | 

فعلا وضعیت اینجوریها است:

  • حساب دیفرانسیل و انتگرال. نوشته توماس سه جلد. خوانده شده.
  • معادلات دیفرانسیل. سیمونز. خوانده شده.
  • روشهای ریاضی در فیزیک. آرفکن. فصل دوم تمام شد.فصول باقیمانده ۳-۵
  • Neural Networks فصل اول تا نیمه خوانده شده می بایست برای هر فصل معادل اونهم برنامه نویسی شبکه عصبی با Matlab رو بخونم که هنوز هیچی.
  • کتاب شش کلاه برای فکر کردن. دوبونو پنج فصل اول
  • کتاب مدیریت و آموزش فکر دو فصل اول
  • مقاله نتایج اجرای عملیاتی تحلیل عینی به روش کرسمن خوانده شده.

خوب کارهایی که از شنبه تا آخر هفته می بایست انجام بدم

  • تست ریاضی 1 و 2
  • تست معادلات دیفرانسیل
  • روشهای ریاضی در فیزیک فصول 3 و 4 و 5
  • حداقل تا یکشنبه 2 فصل اول شبکه های عصبی و معادل متلب اون رو تموم کنم
  • یه فکری برای تست های ریاضی فیزیک 1 که ندارم بکنم.
  • برنامه نویسی فرترن رو که مرور می کنم تموم کنم.
  • تا آخر هفته تا آخر فصل چهارم ( اگه فصل دو رو حذف کنم تا فصل 5 بهمراه متلب ) شبکه عصبی تموم شن
  • روشهای عددی پیش بینی هواشناسی رو تموم کنم.
  • حداقل فصل اول هواشناسی دینامیکی هولتون رو بخونم.
  • لینوکس رو تمرین کنم. چون هفته بعدش امتحان دارم.
  • گرتس رو هم تمرین کنم.
  • هواشناسی سینوپتیک تمرین نقشه کشی داره انجامش بدم.
  • مراقب برنامه هواشناسی فیزیکی هم باشم.
  • برنامه هفته بعد سمینار رو مرتب کنم.
  • حتما برای جلوگیری از قاطی کردن یه چند تا مطلب چرند برای همین وبلاگ بنویسم. کلی بخندم بهشون.

 

پی نوشت 1. اینها رو برای این نمی نویسم که بهم بگین آفرین. هر چند اگه بگین هم بیراه نیست. اینها برای اینه که هم بدونم قراره چکار کنم و هم اینکه بعد از انجام اونها احساس رضایت خاطر بهم دست بده. من اینطوری به خودم کمک می کنم.

پی نوشت 2.اگه میبینین که الان تمام فکر و ذکر من شده خودم و بنظرتون میرسه که خیلی خود خواهانه مینویسم باید بگم که درست فکر می کنین. من عقیده دارم که نباید خودم رو عقب صف قرار بدم و اول خودم بعد بقیه. و در ضمن اگه من نتونم بخودم کمک کنم هکذا به بقیه نمی تونم. پس فعلا زنده باد خودم تا بعد که زنده باد بقیه اما بازم اولش خودم

پی نوشت 3. همونطور که بدرستی حدس زدین الان مغز و تشکیلات همه پیاده شدن. رفتن صف نون زیر بارون دارن خنک میشن. بنابر این فعلا تا اطلاع ثانوی از هرگونه مطلب قابل فهم در این وبلاگ اثری نخواهد بود. یا مطلب خیلی عادی و پیش پا افتاده است. یا اینکه جوری نوشته شده که فقط خودم میدونم چی نوشتم و سر و ته مطلب کجا است.

پی نوشت 4. خسته شدین!!؟ خیلی خوشحالم که تو این عالم بیکاری تونستم یه کار آفرین نمونه باشم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 21:1  توسط مجید  | 

خوب خدا رو شکر. یکشنبه گذشته با یک نفر آشنا شدم که قبول کرد در زمینه شبکه های عصبی و کاربرد اون توعلوم شناختی بهم کمک کنه.

کتاب زیر رو فعلا دارم میخونم.

Neural Networks

A Comprehensive Foundation,2nd ed

Simon Haykin

امیدوارم بتونم تو این کار موفق شم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:39  توسط مجید  | 

خوب برای امتحان دکترا فعلا آزمون ریاضی دارم.

برای این منظور کتاب های زیر انتخاب شدن:

  •  حساب دیفرانسیل و انتگرال. نوشته توماس سه جلد
  • معادلات دیفرانسیل. سیمونز
  • روشهای ریاضی در فیزیک. آرفکن

تا امروز ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر کتابهای زیر رو خوندم:

  •  حساب دیفرانسیل و انتگرال. نوشته توماس سه جلد. خوانده شده.
  • معادلات دیفرانسیل. سیمونز. خوانده شده.
  • روشهای ریاضی در فیزیک. آرفکن. فصل اول تا نیمه خوانده شده.

فعلا تا آخر این هفته امیدوارم آرفکن هم به جای مناسبی برشه. همزمان شروع به زدن تست برای دروس ریاضی خواهم کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:33  توسط مجید  | 

من هنوز یه موضوعی رو درست نفهمیدم. چرا ما انسانها از کودکی از طرد شدن و اینکه توسط گروه های دیگه مورد پذیرش قرار نگیریم هراسناکیم.

این مسئله از بچه گی قابل آزمایش هستش. اگه شما به یه بچه کوچیک سه ساله که تو خواب هستش بگین مامان بابا دارن میرن. واقعا با چنان سرعتی از خواب می پره که دل آدم کباب میشه. ( توصیه می کنم شما اینکار رو نکنین چون ممکنه الان بخندین. اما صدماتی که به بچه و روانش وارد میشه خیلی شدید و خطرناک می تونه باشه)

به هر حال ما در بچه گی دچار این نیاز هستیم که باید بهمون توجه بشه و ازمون نگهداری کننو بهمون محبت کنن. میگن در زمانهای قدیم یه پادشاه برای آزمایش دستور میده که یه تعداد نوزاد رو تو یه اطاق قرار بدن و پرستارها فقط به نیازهای مادی اونها توجه کنن ( چند تا پادشاه اینکار رو کردن اما برای یکشون پرستارها نتونستن مقاومت کنن و بچه هارو محبت کردن ولی دومیشون نه. اصل آزمایش هم برای  تشخیص این بوده که حرف زدن بچه ها ذاتی هستش یا اکتسابی.) اما متاسفانه بچه ها علی رغم توجهات غذایی و دارووی دق کردن و مردن.

بهر حال اگه بخوام با روش فروید به موضوع نگاه کنم باید بگم که ریشه حس ترس از طرد شدگی در کودکی ما نهفته است. اما هنوز متقاعد نشدم که واقعا موضوع چیه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:8  توسط مجید  | 

گاهی اوقات می خواهیم با کسی قرار ملاقات بگذاریم. اما اینکار رو نمیکنیم.

گاهی اوقات تصمیم به انجام کاری میگیریم. اما هیچوقت اون کار رو انجام نمیدیم.

گاهی اوقات برای انجام یک کار برنامه ریزی میکنیم. اما زمان می گذرد و کاری پیش نمیرود.

مرتب از خودمان می پرسیم مشکل کجا است!!؟

آیا من از اون خوشم نمی یادش؟

آیا اون تصمیم من نیست؟

آیا من اراده تصمیم گیری ندارم؟

آیا ...؟

یکی از عمده ترین دلایل این مسئله فقط یک حس پنهان هستش. بعضی اعتقاد دارن که اون حس حس ترس از شکست هستش.

من براش اسم دیگه ای دارم.

حس ترس از طرد شدن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:40  توسط مجید  | 

یه ۲۵ سالی می شد که اینقدر تب نکرده بودم. دمای بدن من در حالت عادی بین ۳۶ تا ۳۶.۵. اما در بهترین حالت دما سنج ۳۹ رو نشون میداد. دقیقا سه روز کامل منو زمین گیر کرد. یادم میاد دفعه قبل که اینطوری مریض شدم ۱۰ سالم بود که آنفولانزا گرفتم یه هفته خونه خوابیدم!

اما از فواید تب کردن بین بود که تمرکز کامله قوای فکری و مغزی بهم دست داد. اینقدر که بدبخت درگیر فشار بالا بود تمام فعالیتها و اصوات جانبی رو تعطیل کرده بود و با یه خط فقط کار می کرد.

خوب منم همچین که داشتم ایمیل ممد رضا رو میخوندم و به افاضات ایشون فکر می کردم. یاد یه چیزی افتادم و برای اینکه جزو مدارک به تاریخ به پیونده با ذکر سند براتون تعریف می کنم.

دو تا برادر بزرگم سال ۵۹ و ۶۹ رفتن خدمت مقدس سربازی اولی نیروی هوایی دزفول و دومی نیروی زمینی گیلان غرب  ( سومی هم ۶۶ رفت گیلان غرب اما کمی تا قسمتی افقی برگشت اما نه ۱۰۰٪)

خوب اون موقع به سربازها حقوق زیادی نمیدادن اما جیره مناطق جنگی بود روزی ۶۰ تومن که در مدت دوسال و یا ۷۰۰ روز میشد تقریبا ۴۲ هزار تومن.

سال ۶۲ بعد از اتمام خدمت هر دو رفتن و با همون جیره جنگی برا خودشون یه ضبط خریدن و به عنوان سوغاتی یه نوار طنز هم که تازه منتشر شده بود رو خریدن. ( اسمش یادم نیست اما بعدش توقیف شد. فکر کنم زیادی سیاسی شده بود !)

اما مطلبی که اینقدر براش حرف و حدیث نوشتم. یه شعر توش بود که بنظر من در کوتاه مدت و حتی میان مدت تمام آرزوهای امثال ممد رضا رو به باد میده:

"من جزو حزب بادم"                       "من جزو حزب بادم"

"از هر طرف که باد بیادبادش میدم"   "من جزو حزب بادم"

حالا ماهم بریم کشکمونو بسابیم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:37  توسط مجید  | 

صفرم - بگم که خدا چکارت کنه ایرج. اینقده سر کلاس پشت سر من سرفه و عطسه کردی تا منم سرما خوردم. بی کلاس بی برچسب. نمیگی من منع دارویی دارم نمیتونم یه مسکن بخورم. حالا با حال تب و لرز باید منتظر شم تا خوب شم. میمردی نمیومدی سر کلاس. تازه بهت چیزی هم بگم بهت بر میخوره!

 

اول- داستان زیر اولا واقعیه دوما مربوط به خودم نیست سوما مربوط به یکی از همسایه های آپارتمانه و زنش. چهارما داستانو بگم خسته نشین

روزی بود روزگاری بود. یه شوالیه بود که دنبال یه شازده می گشت. خلاصه از دهشون در اومد و رفت ده بغل دست.دید خبری نیست. رفت ده بعدی اونجا هم خبری نبود. خلاصه تو ده آخر که رسید دید شازده ای که دنبالش میگشته رفته خرو تو طویله ببنده. خره از در نمیره تو لای در گیر کرده و شازده مربوطه تو طویله مونده. خلاصه دست بکار میشه و میره خر رو در میاره و شازده رو نجات میده. بعد دست همو میگیرن و میان تهرون وازدواج می کنن. (شایدم اول تو دهشون ازدواج می کنن و بعد میان تهرون !) و شازده خانم دو تا بچه تر گل ورگل هم برای شوالیه ما میاره.

تا اینجاش قصه به خوبی و خوشی بود. اما ظاهرا موقعی که شوالیه میره که خره رو در بیاره خره یه گاز از شوالیه میگیره یه جفتک میزنه به شازده خانم این میشه که صفحه جفتشون خط میفته و سوزن (گرامافون !) شون میفته تو دور تکراری. شازده خانم هر موقع که مشکلی براش پیش میومده. این حس بهش دست میداده که تو طویله گیر افتاده و شوالیه هم حس میگرده که بیرون طویله است. اینه که این دو تا عاشق و معشوق هر ماهی یکی دوبار با بقیه همسایه ها کمی تا قسمتی کنتاکت دارن و تا الان ۱۵ مرتبه رفتن کلانتری شکایت. ۵/۱۵ مرتبه ازشون شکایت شده به جرم ایجاد مزاحمت.

خلاصه بگم خدمتتون که یادم نیست داستان رو کجا خوندم. اما در روزگار قدیم یه بازرگان ثروتمند یه کنیز بسیار زیبا می خره و بعد شدیدا عاشقش میشه. اما این کنیز بسیار زیبا بسیار بل هوس بوده و بازرگان رو به خاک سیاه مینشونه. بعد هم که بازرگان ورشکسته و بسیار مغروض بوده انقدر تحقیرش میکنه که بازرگان خودشو میندازه رو شمشیرش و خودکشی میکنه و اما بعد کنیز بسیار زیبا از درد وجدان میره و خودشو غرق میکنه.

امشب از یکی از همسایه ها شنیدم که یکی از مستاجرها  که پیه دعوا به تن اونهم مالیده شده بوده گفته این زن ( منظور همون شازده است ) بالاخره اون مرد  (شوالیه رو ! برای خالی نبودن قافیه نوشتمش ) رو بکشتن میده.

ببخشیدا. این بود هذیان دم تب!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 2:4  توسط مجید  |