تبليغاتX
هذیونهای دوران دلتنگی

هذیونهای دوران دلتنگی

وقتی خسته هستی و دیوونه.

گاهی اوقات بدون هیچ دلیلی غم دلت رو میگیره!

خیلی از آدمها میگن که همینطوره و دلایلی رو که فکر می کنن درسته میگن!

اما من دقیقا می دونم که چرا غم تو دلم رخنه کرده!

فقط مشکل اینه که جسارت این رو که برای حلش کاری بکنم کم دارم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:3  توسط مجید  | 

یه بار در یه تست شخصیت شرکت کردم وقتی با متخصص مربوطه صحبت می کردم بهم گفت که از روی این تست میشه فهمید که شما در برابر دیگران دچار حس مقاومت هستید و سعی میکنید که خودتون رو بر اونها تحمیل کنید.

از اون موقع سعی کردم که این مسئله رو تعدیل کنم و با توجه به نمودهایی که از اون در خودم میدیدم. روشهایی رو برای تعدیل این حس به کار بستم.

مثلا اینکه اول که وارد یک جمع میشم سعی می کنم در ابتدا هیچ کار خاصی انجام ندم و با جمع همراه شم. اینکار باعث میشه که احساس مقاومتی در اون جمع شکل نگیره.

بعد با توجه به نظرات شخصی و مواردی که مطرح میشن جمع بندی میکنم اگر نظرات از نظرات من کامل تر بودن به فرایند یاد گیری از اونها میپردازم و اما اگه احساس کنم که بر عکس هستش سعی می کنم که نظر خودم رو به جریان بندازم

روش دوم برای جریاناتی هستش که کاری نمیتونم براشون انجام بدم. سعی می کنم از کنار اونها عبور کنم.

منتهی دیشب به ذهنم رسید که این مسئله از کیفیت کامل برخوردار نیست.

وحالا دنبال حل و فصل اونم.

به نظرتون هم وابستگی میتونه جواب این مسئله باشه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:43  توسط مجید  | 

از دوره نوجوانی این حس رو کاملا در خودم تجربه کردم. اینکه در هر حال و در جا و مکانی که باشی میتونی خودت رو به قسمت تقسیم کنی و با اون بخش دوم که مستقل از محیط هستش احساس ها رو تجربه کنی.

در اون احساسات همیشه حس تنهایی هم حضور داشته. یه موقع فکر میکردم که اون حس بخاطر تنهایی تجرد هستش اما بعد از ازدواج باز هم همون حس وجود داره.فقط با این تفاوت که اگه مراقب اوضاع نباشم این حس برای خودش توجیه وجودی هم می تراشه. بر میگرده و میگه که آره بخاطر اینکه همه اش دیگران از تو توقع دارن و کسی درک نمی کنه که تو چی می خواهی این احساس بهت دست میده.

اخیرا با یک موضوعی تو روانشناسی آشنا شدم.موضوعی به نام هم وابستگی یا Co dependency این موضوع مشکل غریب به ۹۵ درصد مردم دنیا است.حداقل ۷۰ درصد مردم با اون مستقیما و بقیه بدلیل برخورد اونها با ۷۰ درصد تحت تاثیر هستند.

من احتمال میدم این حس دقیقا به همون دلیل هستش و دلیل وجودی حس تنهایی من به خاطر اون موضوعه که باعث شده بخش وجودی من از رشد بیشتر باز بمونه و به همین خاطر دیگران رو سرزنش میکنه.

خوب امیدوارم فرصت بدست بیاد تا این مسئله رو موشکافی کنم و اگه راه حل اینه به کار ببرمش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:16  توسط مجید  | 

مدتها پیش به این نتیجه رسیده بودم که یکی از بزرگترین مشکلات بشریت در مورد دین و مذهب که نه تنها باعث اختلافات شدیدی در طول تاریخ شده جدای از عامل اول که انحرافاتی هستش که در دین بوجود آوردن و اختلافاتی که این موضوع به وجود آورده خشونت های بسیار شدیدی رو در پرونده سیاه در تاریخ به یادگار گذاشته ، همون چیزی که حضرت رسول اکرم (ص) در حدیثی فرموده اند که دو نفر (گروه ) کمر مرا شکست عالم فاسد و عابد جاهل ، که عالم فاسد و فاسق بوجود آورنده مورد اول هستش.

 

اما مورد دوم و عابد جاهل هم به قوت خودش باقیه. اما این این یکی چه برداشتی رو میشه نتیجه گرفت؟ حکایت انگور و عنب و اوزوم  مولوی که معرف حضور هست. همونطور که میدونین جهالت عباد در طول تاریخ مورد سوء استفاده علمای فاسد قرار گرفته و جنگها و خشونت های زیادی رو به جا گذاشته است.این موضوع در تمام ادیان و مذاهب پیش اومده و ترجیح میدم که به جزئیات تاریخی اونها اشاره ای نکنم.

 

اما از عباد جاهل نتیجه دیگه ای هم حاصل شده که نباید از نظر دور داشت. این پدیده به نظر من در طول تاریخ وجود داشته و آثاری هست که این حرف من رو تایید می کنه. بهرحال مثال زمان حاضر ما تاثیر عمیقی هست که تکنولوژی و فرهنگ ارتباطات در فاصله بین دو نسل بوجود آورد.

 

این موضوع برای من که متعلق به نسل گذر بودم کاملا واضح و آشکار بود. پیرزنهایی که سعی در قبولوندن نظرات مذهبی خودشون در قالب نصایح به جوون تر هایی بودن که در همون زمان با دید تمسخر و بدون بیان کلمه ای شنونده جملاتی بودن که از نظر اونها اراجیف بود.

 

خوب مشکل دیگه ای هم وجود داره. بنظر شما جهالت ناشی از چیه؟ و این واژه عابد جاهل به چه کسی اطلاق میشه؟

 

من این جواب رو برای این سوال پیشنهاد می کنم اما از شنیدن نظرات شما در این مورد استقبال میکنم.

 

من جهالت رو به این صورت تعریف میکنم. احاطه نداشتن کافی به مطلب مورد نظر یا اصطلاحا علم موضوع. به همراه کافی دونستن اطلاعات ناقصی که در اون مورد داشته و بهمراه اون خود رو مرکزیت جهان دونستن و عامل دونستن برای عمل و اجرا

 

با تعریف بالا باید یک مطلب مهم رو هم در نظر گرفت؛ آیا ما این صلاحیت رو داریم که بگیم عالم ترین ما ( منظورم افراد عامی هستن مصئله پیامبر و ائمه رو مستثنی می کنم) آیا حتی عالم ترین ما هم میتونه و صلاحیت این رو داره که بیاد و بگه بله ما به تمام حقیقت مطلب رسیدیم؟ این ادعای گزافیه و حتی اگر در طول تاریخ این ادعا شده باشه که حتما شده ( به خصوص در علوم مادی آشکار و در علوم مذهبی به صورت نه چندان واضح)

تاریخ ثابت کرده که با گذر زمان ثابت میشه که اشتباه میکردن.به طور مثال یه زمانی جبر گراهای علمی اعتقاد داشتن که با دونستن شرایط اولیه میشه آینده رو به وضوح پیش بینی کرد. در صورتیکه در ابتدای قرن بیست نظریه کوانتم مکانیک بر پشتوانه توصیف آماری واقعیت ها و همچنین اصل عدم قطعیت نشون داد که نمیشه از یک حد به مطلب نزدیکتر شد و یک عدم قطعیتی باقی میمونه و دوم اینکه یکسری از پدیده های فیزیکی هستن نظیر پدیده های جوی که معادلات توصیف کننده اونها وجود دارن اما نمیشه اونها رو کاملا تحلیل کرد و در نتیجه پیش بینی ها با یک دقتی کمتر از 100 درصد مطرح میشن.بقول یکی از همکاران بخش پیش بینی ما پیش بینی دادیم که امروز پدیده ابر داریم اما باد اومد و پیش بینی ما رو به ناحیه دیگه ای برد. من به شوخی میگم آره باد آورده رو باد میبره دیگه.

 

اما منظور چیه. ما در تمام اسلام دو واژه داریم. یکی "الله اکبر" و دیگری "لا اله الا الله". اولی رو خیلی وقت پیش به لطف خدا به ادراکی ازش رسیدم و اون یکی از مواقعی بود که اعتقاداتم به بن بست رسیده بود و کاخ ذهنیت ها م ویراتن شده بود و می باست همه چیز رو بر مبنایی جدید پایه گذاری میکردم.

 

واژه الله اکبر به معنای خدا بزرگتر است می باشد. (خدا بزرگ است غلطه. اکبر در عربی صفت تفضیلی هستش )

اما معنای اون یعنی چی. خدا از چی بزرگتره؟ چرا این صفت تفضیلی هیچ اشاره ای به شی و یا شخص دیگه ای نمیکنه ؟

 

من اعتقاد دارم زیبایی موضوع همینجا است. اون چیزی که خدا از اون بزرگتره رو میشه در دیدگاه خودم تعابیری باشن که از خدا دارم. مثلا وقتی میگم خدا چه چیزی در ذهن من میاد. نیرویی ماورایی که تمام کائنات رو خلق کرده؟ من رو خلق کرده ؟ و یا چی؟ هر چیزی که از نظر مادی میتونه در ذهن و مغز یه بشر مثل من یا افرادی خیلی باهوش تر از من نقش ببنده! این جمله نشون میده که اون ذهنیت و اون نقش خدا نیست و خدا از اون برتره؟

همین مطلب باعث میشه در هر مقطع وقتی بدونی اون چیزی که تو ذهنت هستش واقعا نمیتونه خدا باشه دنبال این میری که به درک عمیق تری برسی و این موتور محرکی برای ادامه دادن میشه برات.

 

اما این مطلب دو مشکل دیگه داره! مشکل اول اونه که بالاخره در جایی و در زمانی موعد آدم تموم میشه و یا بدتر از اون در زمانی دیگه تحمل این رو نداری که چیز جدیدی رو بفهمی! چون درک اینکه چیز جدیدی وجود داره که تا حالا نمیدونستی یکی از بزرگترین ترسها و وحشتهای بشر بوده! مشکل دوم اینه که خوب اگر ما نفهمیدیم که موضوع چیه و خدا رو نمیشه اینطوری فهمید پس چطوری میشه خدا رو فهمید؟ چطور میشه از جهتی این رو فهمید که حالا به عبارتی ( از نظر من نادرست ) شایسته اون باشه  و به عبارت دیگه ( من این رو می پسندم ) چه طور اون رو اون طور یکه خودش دستور داده بشناسیم.

 

اما مطلب و موضوع راجع به لا اله الا الله چیه. دیشب بعد از کارها و قبل از خواب فکرم رو پرواز دادم ببینم چی میبینه همین موضوع به ذهنم رسید. لا اله الا الله دقیقا با الله اکبر در ارتباطه. مثلا داستانی نظیر اینرو خانه ای فراسوی آسمانتان در نظر بگیرین. به نظرم نویسنده داستان سعی داشته همین مطلب رو برای خودش با توجه به نگرشهای جدید علمی بفهمه و سعی داشته که این رو بصورتی توضیح بده.اما نتیجه نهایی داستان چی شده؟ شده مثل خدایان حماسه های هومر؛ ایلیاد و اودیسه؛ (همون خدایان یونان باستان ).  منظور من اینه که اون اله هایی که در جمله وجود داره نه فقط پول و زن ( برای مردها ) و یا طلا ( اغلب برای زنها ) است همونطوری که اگه از معلم دینی بپرسین بهتون جواب میده بلکه اون اله ها همون خدا ( یانی ) هستند که ما برای خودمون در توصیف خدا ساختیم و بعد برای اون خدا زندگی میکنیم و میمیریم در صورتی که خود خدا میگه که اون اله شما است نه الله و الله بزرگتر از اون است.

 

تمام اهمیت این مطلب در اینه که همونطور که حضرت رسول اکرم(ص) فرموده اند. "قولو لا اله الا الله، توفلحو" بگویید لا اله الا الله تا رستگار شوید. این گفتن در مدت زندگی هستش نه گفتنی که هر روز صد بار و هزار بار گفته بشه. ( هر چند که گفتن ذکر هم بسیار خوبه)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 14:48  توسط مجید  | 

بالاخره  یادم اومد که موضوع چی بود و من چرا به مباحثی نظیر مغز و اعصاب و همچنین روانشناسی علاقه مند شدم.

 

به قول انیشتین که میگفت به سمت من تیرهای زهر آلود زیادی پرتاب شد اما بدلیل اینکه من در دنیای دیگه سیر می کردم هیچکدوم از اون تیر ها به من اصابت نکردن.

 

دقیقا یادم اومده که تو بچه گی و نوجوونی چی فکر میکردم و چه احساسی نسبت به دور و اطرافم داشتم.و بعد هم که رفتم دانشگاه و اون سوال مهم برام پیش اومد که چه عاملی به من کمک کرد که بتونم از اون وضعیت وحشتناکی که داشتم و محیط نه چندان دلچسب با دوستای علافی که عملا اکثرشون  موفقیت چندانی چه درسی و چه تو زندگی  به دست نیاوردن خودم رو بیرون بکشم.

 

چه عاملی باعث شد که منی که از نظر اجتماعی شدیدا بیتجربه و اصطلاحا بی دست و پا و از نظر اعتماد بنفس شدیدا داغون و لت و پار شده تونستم خودم رو از اون وضعیت بیرون بکشم و نه تنها موفقیتهای خوبی بدست آوردم بلکه تونستم زندگی معقولی رو به خصوص از نظر بقیه برای خودم دست و پا کنم و بدون کمک کسی تونستم زندگی ای رو که دوستان دانشگاهی با کمک خانوادشون ساختن یه تنه بسازم.

 

اونها از همون اول اونجا بودن. من از همون بچه گی دونیای خاص خودم رو داشتم و با مغزی که دنیا رو از نظر ریاضی می فهمید برای خودم یه دنیایی ساخته بودم که به اون پناه میبردم و تو اون دنیا بود که همه چیز رو همن طور که خواهران برونته شخصیت هاشون رو میساختن داستان هام رو و قهرمان ها م رو میساختم و خوبی کار این بود که من خودم، خودم رو قهرمان داستان هام میدونستم و با زندیگی ای که تو اون دنیا می کردم تموم اون اتفاقات رو زندگی می کردم. سوار بر اسب به جنگ پلیدی ها می رفتم و شاهزاده (Princess)  خودم رو از دست دیو نجات میدادم. غرق در اسلحه و با لشگریانم به جنگ سپاه بد میرفتم و دنیا رو از بدی نجات میدادم. سوار بر سفینه ام میشدم از بین سیارات و ستارگان پرواز می کردم. تو اتاق عمل بیماری رو که دیگران جوابش کرده بودن عمل می کردم و اون غده بدخیمی رو که تو سرش داشت در میآوردم و خیلی کارهای دیگه.

 

برای همین هستش که من از علوم مختلف و دانستنیهای اون برخلاف خیلی از دوستانم لذت میبرم. برای همینه که من داستانهای علمی تخیلی رو به کتابهای خیلی جدی جامعهشناسی ترجیح میدم. برای همینه که از داستان ها و رمانهای جنایی و پلیسی لذت میبرم.

 

اینهمه مدت همه اونها همونجا دست نخورده بودن و فقط توی دانشگاه به دلیل تفاوتهای دیگه ای که بین خودم و دیگران میدیدم و عدم وجود امکانات کافی و اعتماد بنفس پایین باعث شدم که خودم رو و دنیای خودم رو فراموش کنم و بنوبه خودش باعث شد که پشت سر هم شکستهایی رو تجربه کنم که نباید و نمیبایست برای من پیش میومد.

 

می بایست به این نکته اشاره کنم که بهترین رویداد زندگی من. ازدواجم با بانو بود. بانو ویژگیهایی رو داره که بنوبه خودشون بین زنهای دیگه اون رو شاخص میکنه. بر خلاف خیلی از زوجهای این دوره و زمونه...

 

این ازدواج باعث شد که همون دنیایی که در دوره لیسانس و فوق لیسانس پنهان شده بود بطور ناخود آگاه کنترل رو دستش بگیره و موفقیتهایی رو که تا به حال داشتم ایجاد کنه.

 

فقط در طی این چند سال من مونده بودم که چرا اینطوری و این موفقیت ها از کجا اومده و منشا اونها چیه. در صورتی که اینها از همون اول اونجا بودن و این موفقیتها بصورت تصادفی و یا با دخالتهای یک شخص پنهان بوجود نیومده بودن.

 

به عبارت دیگه:

                          من ،همون منم                    همون من، منم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:21  توسط مجید  | 

هنوز هم که هنوزه با اینکه میدونم سر منشا این احساسات کجا است و چه چیزهایی این احساسات رو تحریک و تقویت میکنه هنوز هم این احساسات برانگیخته میشن و ناراحتم میکنن.

تنها شانس بزرگ و موثری که در تمام زندگیم داشتم این بود که من از بچه گی مغز ریاضی داشتم. یعنی اینکه دنیا رو بصورت ریاضی درک میکردم و می کنم.همین تنها مطلب باعث شد که ریاضی و بعد فیزیک و شیمی من تو مدرسه بهتر از بقیه درسام باشن.(همینش هم خوب بود چون تنها چیزی که برادرام خوب نمیفهمیدن ریاضی بود و برای همین هم زیاد نمیتونستن مثلا چیزی یادم بدن اونم بزور حداقل خودم که یاد میگرفتم بهتر در اومد)

اما فارسی و به خصوص اون بخش که مربوط به آیین نگارش میشد از راهنمایی برام معضل بود ( انشا رو که نگو و نپرس) تمام اواقت درسهای فارسی رو با حفظ کردن معنای کلمات و ترجمه اشعار و احیانا سال تولد و مرگ شعرا و نویسندگان قبول میشدم تا بقیه چیزها.

آموزش و پرورش رو تو اون سالها که قربون برم. دستور العمل مدارس کوتاه کردن موی سر با نمره ۴ بود ( گاهی اوقات به خودم میگم. اون موقع که مدرسه نذاشت حالا هم که کچل قلی هستم پس هیچ وقت نشد یه دل سیر به موی سرمون برسیم )حالا دلیلش رو هر چی بررسی کردیم نفهمیدیم. من فکر کنم که تنها دلیلش بهداشتی بود چون آقایون از زمان رضا شاه برای اینکه مردم بهداشت رو رعایت نمیکردن و کچلی و شپش و این حرفها رو میگرفتن دستور بوده تو مدارس بچه ها رو کچل کنن وگرنه همون سالهایی که من راهنمایی میرفتم  تو مدارس شمال شهر همچین خبرایی نبود که بچه ها موهاشون رو حتی کوتاه کنن همه جور مدل مویی داشتن.

سال سوم و چهارم دبیرستان کشف کرد که آیین نگارش و همچنین گرامر زبان انگلیسی هم ساختار ریاضی داره و مثل فرمول که از یک طرف به متغیر هات مقدار میدی از طرف دیگه جواب میگیری میتونی مسائل رو بدست بیاری. تصور کنین کار چقدر راحت میشد. به جای حفظ کردن کلی وضعیت مختلف کافی بود یه وضعیت کلی با یکسری استثنائات رو بدونی و به کار ببری تا اونها رو یاد بگیری.

از اون سال به بعد زبان انگلیسی و فارسی من بهتر شد و یواش یواش تونستم تو نوشتن و صحبت ماهر تر شم. هر چند که تو کنکور اون سالها موفقیتم میتونست خیلی بیشتر و بهتر باشه اما نشد.

حالا از خودم می پرسم تو خانواده کسی سواد ریاضی نداشت ( خدا رو شکر ) کمکم کنه. انگلیسی هم که برادر بزرگم توش ماهر بود یه بار اومد مثلا کمکم کنه ( راهممایی بودم ) ازم پرسید I am going یعنی چی. گفتم که من رفتم ( من دارم میرم درسته ) اونم کلاس گذاشت که بهت یاد نمیدم.

فارسی رو که دیگه همتون بلد بودین. نمیشد بفهمین که ایراد چیه که من اینقدر توش ضعیفم.

اما کی دلش برای این حرفها میسوزه. همه تو حال خودشون هستن. مامان که فقط فکر و ذکرش کلاس قرآن و دعا و شبهای احیا بود که هر چی بهش میگفتم میگفت میرم اونجا ترجمه قرآن و حدیث و احکام یاد میگیرم اما تو اونهمه سالی که من یادم میاد رفت .....

.....

خلاصه وضع اینطوری بود که گفتم.

تمام این خاطرات تلخ هم یا این کار یادم اومد که خواستم امروز گرامر انگلیسی رو دوره کنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:19  توسط مجید  | 

تو یکی دو پست قبل درد دلی کردم برای خودم که مشکل جامعه ما نبود و کمبود علم در حوزه های مختلف هستش.

فردی ایراد گرفته بود که نخیر علم در این مرز و بوم زیاد هستش و بقولی فرغون فرغون می برنش منتها این علم در دست گروهی خاص قرار داره که برای ایدئولوژی خاصی مصرف میشه.

خوب ما یه تفاوتی بین علم و تکنولوژی داریم.

یه کاریکاتور معروف هستش که انسانهای عصر هجر رو نشون میده که یکی روی کاغذ یه طرح از چرخ سنگی کشیده منتها اون یکی با قلم و چکش سنگش رو تراشیده که سطح مقطعش به همه جور شکلی شبیه بودش بجز دایره.

خوب حرفی هم که اون بنده خدا زد در همین راستا بود. اونچیزی که الان تو این مملکت زیاد پیدا میشه از نوع تکنولوژی هستش و نه علم. مثلا در یک صحبت بحث بر سر این بود که چه طوری کابل برق فشار قوی رو میشورن. اون رو با آبی که تحت فشار خیلی زیاد پمپ میشه میشورن. حالا همه میدونن که آب میتونه رسانای برق باشه . چه طوری ممکنه؟ به این صورت که اون آب تحت شرایط خاصی که تحت فشار زیاد قرار بگیره خاصیت رسانایی خودش رو از دست میده ( تا اینجاش رو بهش میگن علم ) بعد فرنگیها اومدن دستگاهی رو ساختن ( تکنولوژی ) و اون رو به قیمت خون باباشون فروختن به جهان سومی ها و ما هم صاحب تکنولوژی شده ایم. اونم فقط برای استفاده.ممکنه که در حال حاضر مهندسین توانیر با روش مهندسی معکوس تونسته باشن این دستگاه رو بسازن. که من در جریان نیستم. منتها تا چند سال آینده که تکنولوزی مبتنی بر نانو وارد بشه دیگه همچین کاری از محالاته چون فیزیک نانو اینطوریه که اگه شما بخواهین اون رو تحت مهندسی معکوس قرار بدین وسیله ساخته شده نخریب  میشه و امکان مهندسی معکوس وجود نداره ( این قسمت از صحبت نقل قولی از دکتر رفیعی تبار بود  من شخصا احتمال میدم که ممکنه برای بعضی از سیستم ها این کار امکان پذیر باشه چنانکه در مورد کوانتم کامپیوتر ها مشکل ایجاد چندین نسخه یکسان از کیوبیت ها بود که طبق قوانین احتمالی کوانتم مکانیک مستقیما امکان پذیر نیست اما چندین آدم بسیار باهوش راه هایی برای اون پیدا کردن که حتی اولین پردازنده از این نوع ساخته شد) . این موضوع از قوانین لایتغیر کوانتمی پیروی می کنه.

در مورد امنیت سیستمهای کامپیوتری هم موضوعی بیان شد. فقط همین اشاره رو بکنم که در چندین کتاب به مقاله ای بسیار معروف ارجاع دادن که در اون ثابت کرده بود ایجاد امنیت ۱۰۰ در ۱۰۰ در یک شبکه کامپیوتری امکان پذیر نیست. منتهی بر خلاف روال این یکی مقاله رو تونستم در موقعی که راجع به امنیت مطالعه می کردم پیدا کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 21:46  توسط مجید  | 

هفته پیش از کتابخونه محل کتاب برخورد تمدن ها رو گرفتم با این پیش داوری ذهنی که آیا هانتینگتون از چه جهتی به مسئله تمدن نگاه میکرده . که نتیجه گرفته برخورد بین تمدن ها باید پیش بیاد و بعد از اون خاتمی در حقیقت یه پیش نهاد داده که برای این موضوعی که از نظر طبیعی میتونه پیش بیاد و هانتینگتون به اون اشاره کرده میشه یه راه حل انسانی ای با توجه به نعمت آزادی که انسانها دارن پیدا کرد و با این پیش نگرش بالاخره فرصتی دست داد تا کتاب رو ورق بزنم.

پیش بینی! درست از آب در اومد. هانتینگتون از همون منظری به موضوع نگاه می کنه و تعمق می کنه که من شخصا در موردش مطمئن نیستم. اینکه بیاییم و انسان رو صرفا یه حیون خیلی پیشرفته در نظر بگیریم.با این پیش فرض تمام اونچیزی که هانتینگتون گفته درست در میاد و فکر می کنم خاتمی حرف درستی زده که باید بیاییم و برای این مشکل راه حلی پیدا کنیم.

اما از طرف دیگه سوالاتی هم برام مطرح شد. مثلا ایشون اسلام رو صرفا یه تمدن در نظر گرفته که برای رسیدن به رشد خودش از همون روشی استفاده می کنه که مسیحیت برای توسعه خودش در نظر گرفته بود.مشکل من در اینجا است که بین اسلام و مسیحیت از نظر بنیادی تفاوت مهمی وجود داره. اما مهمتر از اون که به نظر من میرسه اینه که در داخل خود اسلام تفاوتهای بارزی بین فرق مختلف اون وجود داره که برای رسیدن به اون چیزی که هانتینگتون بهش اشاره کرده باید خیلی از موارد مطرح در هر فرقه صرفا تبدیل بشه به یک مسئله شخصی  و فردی و یکسری موارد مهمتر کلی که به اشتراک بین این فرقه ها وجود داره برای یجاد این تمدن اسلامی شکل بگیره. این مورد به نظر من نقض غرضه و مشکلات خیلی زیادی رو بعدا به وجود میاره که میتونه به راحتی چندین نسل طول بکشه تا رفع بشه.

اما موارد دیگه ای هم وجود داشت. مثلا من به یک تعریف مشخص از مفاهیمی مثل تمدن . تمدن ها و فرهنگی که ایشون در کتابش مورد استفاده قرار داده نرسیدم.

با اینحال من با یه پیش فرضی این کتاب رو خوندم که خود این پیش فرض در این کتاب اشاره ای بهش نشده بود و هیچ نکته ای رو هم راجع به اینکه اصلا ایشون چنین پیش فرضی رو قبول داره یا اصلا شنیده وجود نداشت.

به نظر من ادیان اللهی این ظرفیت رو داشتن که مطلبی رو برای انسانها مطرح کنن به نام نفس انسانی و در ادامه اون نفس اللهی. یکی از دلایلی که برای انتخاب رشته ای مثل هوش مصنوعی و اعصاب شناختی برای خودم دارم همینه. چون تا اینجای کار تمام مطالعات راجع به انسان حول نفس حیوانی اون دور میزنه و همانطور که یه بار گذرا در یه پست بهش اشاره کردم شدیدا نیاز به تعریف جدیدی از انسان و انسانیت دارم.

این موضوع بماند تا بعد.

اما مطلب دیگه ای هم هست.

موقعی که خاتمی ریاست جمهوری ایران رو به عهده گرفت در سال 86 من دانشجوی فوق لیسانس بودم و شدیدا علاقه مند شدم که موضوعات سیاسی و اجتماعی رو دنبال کنم و انصافا مقالات جالبی رو تو اون دوره خوندم که خیلی چیزها رو بهم یاد داد.

اما یه نکته تاسف بار هم این وسط پیش اومد که هنوز هم باهاش مواجهم. یکسری از روزنامه های اون موقع رو که می گرفتم اینطوری نشون میدادن ( چیزی که بهش میگم تکنیک های ژورنالیستی ) وضع مملکت خیلی خرابه و دیگه چیزی نمونده که همه چیز بهم بریزه و سنگ رو سنگ بند نمیشه. این وضع ادامه داشت و مطالب به نا امیدی من دامن میزد تا اینکه برای دفاع از تز یه مدت دو سه ماهه فرصت خوندن هیچ چیز اضافه ای رو نداشتم. و تو اون مدت با خیالی آسوده به کارها میرسیدم و جالبش اینه که تو اون مدت هیچ اتفاق اضافه ای هم نیفتاد ( این حرف معنای دیگه ای داره به جز اون چیزی که ظاهرش میگه منتها الان به اون نمیپردازم ) و همه چیز امن و امان.

البته هنوز هم همین روش ژورنالیستی وجود داره و هر چند کمتر بصورت چاپ شده در دست رس قرار دارن اما روش به تصویر کشیدن خاکستری و سیاه هنوز هم به قوت خودش باقیه.

حالا این مطلب باعث میشه یه عده بیفتن به جون من و بگن که تو طرفداری و چشم و گوش بسته ای و از این حرفها. اما این نکته توضیحی راجع به مسئله کلیدی پست قبلی بود که اشاره کردم مشکل مملکت ما کمبود علم مولد تو سطح جامعه است و گرنه ایرانی های عزیز که در وادی سخن کم نمیارن و ما شا الله همگی متخصص و کارآزموده هستن و تو یه صحبت 5 دقیقه ای با راه برد هاشون تو صف اتوبوس و توی تاکسی و یا ... . مشکلات ایران و جهان رو در ایکی ثانیه حل میکنن.

اما همین ملکت کارآزموده هنوز بلد نیستن که اگه مشکلی براشون بوجود اومد مثل مباحثی نظیر بنزین و سایر اونها راه حلی بجز لمپمیسم برا یرفع مشکلاتشون پیش بگیرن.

پی نوشت. تو یه سمیناری که برای یاد گیری مطالب عملی جدید شرکت میکنم و بعد هم مثل تازه کارایی که میخوان قمار یاد بگیرن تو بحث های حاشیه ای کنار اساتید وای میستم و به تمام صحبت ها گوش میدم یه بحثی در گرفت راجع به یک فرد فرانسوی که کارش تحقیق در مورد فرهنگ فوتبال دوتان در تمام کشور ها است. اگر سایر بحث ها رو کنار بگذاریم. مطلبی که این فرد در مورد ایران گفته خیلی جالبه که من از همون در پارگراف بالا استفاده کردم.ایشون می گفته که در هیچ کشوری مثل ایران فرهنگ لمپمیسم و طرفداری از تیم های فوتبال در کنار هم وجود نداره. بر خلاف اینجا مثلا در انگلستان که طرفدارای فوتبال خیلی معروفن بین اونها حتی دکتر و مهندس هم پیدا میشه. اما در اینجا!!! اگه طرفداران موقع برگشت جای نشستن رو صندلی نداشته باشن . جورشو صندلی اتوبوس میکشه که باید بشکنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 21:44  توسط مجید  | 

من الان خیلی عصبانی هستم.

فکرشو بکنین وسط یک سری برنامه اسیر یه موضوع احمقانه بودن چقدر درد آوره. بخصوص که قرار باشه یه عده آدم نفهم هم نظراتشون رو به آدم تحمیل کنن.

از طرف دیگه برای خودم یه دلخوشی درست کردم که همین وبلاگ نیمبند باشه. اما انگار بعضی ها با خودشون هم مشکل دارن. نمیتونن ببینن که کسی از خودش تعریف کنه (به زعم خودشون!) کاری هم که به کسی نداره انواع و اقسام حرف ها رو بهش میزنن.

اما برای اینکه دلم خنک شه:

امروز یه موضوعی برام روشن شد و جوانب مسئله که خیلی وقته تو ذهنم وجود داره بهم متصل شدن و مسئله رو کامل کردن.

من یه واژه رو به شوخی برای خودم ساختم که از نظر دستوری احتمالا غلط هستش با اینحال برای خودم جالب بود.

می گفتم که مردم ما اکثرا دچار بی سوادی نهادینه شده هستن. به این معنی که از نظر علمی ما نقص فراوانی داریم منتها برامون مهم نیست. نه درسهایی که یاد میگیریم خیلی بدرد اکثریت میخوره و نه راه دیگه ای پیدا می کنیم. میشه حل تمرین و حل المسائل.

امروز همین مطلب برام یهو کامل شد. ببینین.

ما از زمان قدیم و انقلاب مشروطه تو این مملکت دنبال تغییرات و بهینه کردن مسائل بودیم. هر کسی با یک ایده.

یه زمان رضا شاه اومد و گفت که مذهب مایه درد ما است و افتاد دنبال اینکه چادر رو از سر زنها برداره و از این کارها که هم ملت رو با خودش دشمن کرد و هم اینکه مشکلات فراوانی رو تو ممکلت درست کرد که کارهای خوبش رو پنهان کرد.

بعد از اون محمد رضا انقلاب سفید رو علم کرد و نتیجه اون بدبختی بیشتر برای مملکت بود. به خیال خودش می خواست که با از بین بردن ارباب رعیتی و بر قراری عدالت ! مملکت رو آباد کنه اما بدتر ویرونه شد.

یه زمان هم بعد از اون کسایی مثل شریعتی می گفتن که درد ما درد سیاست هستش و سیاست تو مملکت ما از نون شب واجب تره.( یادم نیست تو کدوم کتابش این رو خوندم اما از کتاب خودش و از حرفهاش خطاب به یکی از دوستهای دانشمند غربیش بوده)

خوب نتیجه. امروز تو اخبار اعلام  می کنن که مردم گاز کمتر مصرف کنین که نقاطی از مملکت گازشون قطعه و دارن یخ میزنن.

عین همین مطلب قبلا در جای دیگه پیش اومد. تو یه پروژه بزرگ قرار بود خط فیبر نوری از شمال کشور به جنوب کشور بکشن اما جالبش اینه که خط بعد از اتصال تو همون موقع ظرفیت تکمیل شد.

فکرشو بکنین اون حضراتی که شبکه رو طراحی میکردن احتملا فکر کردن که بجای خرج پول بیشتر برای خرید کابل های با تعداد رشته بیشتر صرفه جویی کنن در حالی که کسایی که تو کار فیبر هستن میدونن که خرج فیبر خیلی کمتر از خرج نصب و کانال کنی اونها است.

اینجا است که داد من در میاد. آقا به خدا تو این مملکت مشکل اساسی ما کم سوادیه. مشکل ما این نیست که درد دین یا درد سیاست نداشته باشیم. ما واقعا کم سوادیم. و همین مطلب باعث شده که در طول این همه مدت از انقلاب مشروطه به آرمان هامون نرسیده باشیم و یا اینکه فقط بخش کمی از اون ها بدست اومده باشن.

دریابید علم رو که دوای درد ما در اونه

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 22:7  توسط مجید  | 

دوستان تو یکی دو هفته گذشته خیلی بهم محبت داشتن من رو از نظرات و انتقاد های دوستانشون بهره مند کردن.

اما نکاتی لازم بذکر هستن.

اول اینکه سلیقه من تو کتاب خونی با ۹۹ درصد آدمها فرق داره و منم ککم نمیگزه که چرا فرق داره یا این وسط من مقصرم یا اون ۹۹ درصد!

دوم اینکه مثل همون که گفتم من اصلا با کتابهایی نظیر جنگ و صلح. جنایت و مکافات و یا دکتر ژیواگو حال نمیکنم. اونهم بهمون روش بالا به این در.

سوم اینکه سلیقه من کتابهای تخیلی. افسانه و هکذا رو میبره و البته مطالبی که برام قابل تجربه باشن.

خوب نتیجه گیری. همون طور که من بدوستان عرض کردم. مشکل پیش آمده فقط از سر اختلاف سلیقه بود در حالت کلی و در جزئیت اون بر میگشت به اینکه بعضی ها فکر میکنن الان دارن تو قعر آمریکا و اروپا زندگی میکنن و از روشی تو برخرود استفاده میکنن که نه با فرهنگ ما و نه با عرف جامعه ما همخونی داره. برای همین هم دیگرانی بجز شخص من که به نحوی با من در ارتباطات نزدیک تری هستن. به بعضی ها محرمانه گوشزد کردن که این طریق صحبت و چاکرم مخلصم برای این بابا یی که شما دارین بکار میبرین مناسب نیست. برای اشخاص خاص دیگه ای خوبه. منتهی عده دیگه ای چون در جریان قرار ندارن بجای اینکه بتونن خط رو بگیرم. افسار رو گرفتن هی ومیتازن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:24  توسط مجید  | 

اسطوره های مذهبی اینطور میگن که دلیل اختلاف بین هابیل و قابیل یکیش این بوده که قابیل قل هابیل رو می خواسته اما قرار بوده اون قل نصیب هابیل بشه!

و اینطور هم میگه: برای توجیح اینکه چطوری اونهمه بنی آدم میبایست روی زمین باشن تعداد وضع حمل های حوا رو که همشون هم دو قلو بودن چقدر اعلام کرده؟ خیلی زیاد. هزر سال حداقل حوا عمر کرده و هر سال هم بگیریم دو قلو میشه به عبارتی ۹۸۰ قل یا ۱۹۶۰ نفر! هیچ کدوم نمردن. حوا هم که سر زا نرفت و الخ.

اما آیا میشه باور کرد!؟

یادمه سالی که قرار بود برم دوم راهنمایی طبق معمول رفتم پیش پسر خاله جان و کتاب دوره مدرسه اش رو گرفتم. کتاب سال ۲۰۳۵ و یا العجب. دوزاریمون بعدش افتاد که هذا الکتاب سه الی چهار برابر اونیه که قراره بخونم.

یکی از فصلهاش که کلا تو کتاب مدرسه ما نبود دوره های زمین شناسی و فکر کنم راجع به حیواناتی هم که تو اون دوره ها بودن نوشته بود.

از همون موقع یه سوال برام ایجاد شد ( عین ایجاد آرزوهای بالتازار باستین بوکس تو فانتازیا) که چرا خدا اینهمه موجود رو خلق کرد اما آخرش همشون رو زد و درب و داغون کرد و بعدش آدم رو خلق کرد و اصلا موضوع چی بود.

از اون طرف کتابهای مذهبی هم که ماشاء الله تو مملکت ما پر و پیمونه و تو هر خونه ای ( قدیمها رو میگم) یه دو سه تایی پیدا میشه. کتابی بدون جلد گیرم افتاد که از فحواش فکر کنم قصص القرآن بود.

توش در مورد خلقت آدم و حوا عجب نوشته بود!!!؟ آدم رو از گل خلق کرد و گذاشت اول یه چند سالی هوا بخوره خشک شه. بعدش براش حوا رو از دنده چپ آدم خلق کرد و آدم هم ولو بود اومد از این پهلو به اون پهلو شه . چشمتون روز بد نبینه دید یه موجودی کنارش ولو شده که قلبش اومد تو دهنش . بعد خدا بهش گفت که نترس بابا این حوا است قراره زنت بشه که مثلا تنها نباشی و ...

عجب اراجیفی. اما تنها حسنش این بود که من تا مدتها بعد فکر میکردم دنده های چپ مردها یکیش کمتر از سمت راته و آزمایشاتم در زمینه شمردن دنده های خودم به دلیل قلقلکی بودن با شکست مواجه می شد ( ها ها ها ). بالاخره هم دنده های اسکلت آزمایشگاهی به کمکم اومد !!

خوب اگه بخواهیم روده درازی رو متوقف کنم باید بگم که نهایتا سه تا تئوری میتونه وجود داشته باشه.

۱- همونی که بالا براتون گفتم و دیگه مفت نمیرزه تکرارش کنم.

۲- اینکه خدا واقعا آدم و حوا رو از گل خلق کرد. اما انسانها روی زمین بودن ( یعنی همون میمونهای سوپر مدرن ) و بچه های آدم و حوا با اونها وصلت کردن و زیاد شدن. اما این فرض مشکلاتی هم بهمراه داره. مثلا اینکه طبق علم زیست شناسی. سلول نر هر حیوونی فقط میتونه با سلول ماده از همون نوع حیوون لقاح پیدا کنه. و خوب این یعنی اینکه اون آدم و حوا و هکذا بچه هاشون باید ژنتیکی معادل ابر میمون ها داشته باشن که این یعنی کار فرشته های مودی خلقت خیلی سخت می شده و می باید می رفتن خیلی کتاب و جدول نگاه میکردن که کار اشتباه در نیاد و مثلا بچه کرگدن این وسط به وجود نیادش.

۳- اینکه مثل ادیسه ۲۰۰۰ آرتور سی کلارک . در حقیقت بنای تکامل به اینجا رسیده و یا رسوندنش که همون ابر میمونها تحت آموزش یا هر چیز دیگه قرار گرفتن و  در حقیقت آدم و حوا که به هر صورت اسم خاص هستن عملا یا به گروهی از اینها اطلاق میشده و جنبه سمبلیک داشته و یا اینکه فقط دو تا از اونها به اون درجه رسیدن.

خوب فعلا من توی ذهنم با فرض سوم موافقم و فکر میکنم که منطقی ترین اونها این باشه.

و الا همون طور که عنوان پست میگه شما تو حیونات رده بالا کمتر چند قلو زایی میبینین ( البته فکر میکنم اینطوری هست) و در مورد انسانها که این امر از روزگار قدیم هم بدیهی بوده که تعداشون زیاد تر از انگشتای دست نباید میشده!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 15:41  توسط مجید  | 

گاهی اوقات چند تا رویداد با هم رخ میدن.

بعضی باید خوشحالت کنن. بعضی سعی می کنن غم رو تو دلت خونه بدن.

میخواهی خوشحال باشی. اما همون مایه خوشی ناراحتت می کنه.

میخوای غمگین شی اما میگی شاید...

چی بهتره؟

بگیم عزت زیاد و مثل قدیمی :"نه شیر شتر خواهیم و ..."

ادامه بدیم با وضع قدیمی؟

یا شاید هم باز باید نو بشیم؟

از نو. نو بشیم یا از کهنگی در بیاییم؟

اما بگذریم. من میدونم چی میخوام و چی نمیخوام. میدونم چی درسته و چی غلط. چیزی که جور در نمیادش اونه که فکر میکنی مدیونی.

سوال اینه که این دین تا کجا است. تا آخر دنیا!؟ یا تا همین نزدیکی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 22:13  توسط مجید  |