تبليغاتX
هذیونهای دوران دلتنگی

هذیونهای دوران دلتنگی

وقتی خسته هستی و دیوونه.

تو کتابای موفقیت می خونیم که یکی از رموز موفقیت اینه که شکست های گذشته رو صد راه آینده نکنی.

برداشت اول- اگه اینکار رو نکنیم پس چه کنیم. وقتی مثلا معدل من تو دوره لیسانی زیاد خوب نبود و عمده دلیلش ضعف بنده . نه در کسب دانش بلکه در هدف گذاری بوده و همین موضع یکسره آینده من رو خراب کرده من چطوری میتونم از این گذشته خودم رو نجات بدم

 

برداشت دوم - میتونیم اینطوری بگیم. آخه مرتیکه احمق مجبوری خودت رو و بقیه رو زجر بدی. تو که میتونی تو کار کامپیوتر مس یه نابغه عمل کنی. خوب برو تجربه و علم شبکه کاریت رو تکمیل و بروز کن بیفت دنبال پول که بقیه این حرفا کشکه.

توضیح. مورد اول نتیجه اش اثبات اینه که کتابهای موفقیت چرند میگن و مورد دوم نتیجه اش اینه نه نمیگن. اما حضرات زورشون اومده بگن که منظورشون این بوده که وقتی گذشته گذشت. نمیشه اونرو دوباره ساخت. چی بود ... چی می گفتن. میگفتن که سرنوشت را نمیتوان از سر نوشت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:53  توسط مجید  | 

خیلی حال داد.

گاهی اوقات میرفتم سایت کلوب یا جامعه مجازی ایرانیان که یکی از دوستام سال ۸۳ نوشته بود ( شایدم موتورش رو از جایی آورده بود و براش فیس نوشته بود اما فکر می کنم همشو از اول خودش ساخته باشه چون مخی بود!) بعدش اونرو به یه شرکت ایرانی فروخت.

 

به هر حال بعد از کلی گشت و گذار. موقعی که روی خروج کلیک کردم. صفحه آبی مربوطه اومد.

 

فهمید کرداحه که سایت کلوب عزیز. فیلی شده است تر 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:11  توسط مجید  | 

یه موقعی تنها دلخوشیم کتاب بود که هنوزم مثل بهشت میمونه برام. اما از اونجا که پول و پله ای که در میارم به پای ماشین و قسط خونه و این حرفها میره. متابخونه مبارکه متشکل بود از هفت طبقه قفسه سیمی در دو ردیف که از بدو ازدواج تا الان دارمشون.

اما امشب داشتم از طبقه پایینش یه جزوه رو با کمی زور بیرون می کشیدم که ناگهان طبقات بهشتی از هم گسست و از اون بالا آوار کتاب و سی دی و دی وی دی بود که بر سر من نازل شد.

اما مثل دو تا بار هم نام. همه کتاب ها و سی سی ها از دور و بر سرم گذشتن و فقط یکی از قفسه های سیمی به دستم که حائلی بود بر سرم ( احتمالا همون دست راست که خواب نرفته بود هیچوقت ) برخورد کرد.

خلاصه از هفت طبقه بهشت ما فقط طبقه اول و نیم طبقه دومش باقی موند و کتابهای ریز و درشت دور و بر من پخش و پلا گردید. هیچ تعدادی از اون سنگین هاش به پشت و پهلوی بنده اصابت نمود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:47  توسط مجید  | 

مدیریت بر کسب دانش

 

چند روشی رو که تا الان برای یاد گیری استفاده می کردم رو اینجا میارم. بیشتر این روشها از طریق طبیعی خودشون یاد گرفته شدن. یعنی آمیزه ای از سعی و خطا و همچنین خواستگاه طبیعی علاقه، یعنی جلب شدن توجه به یه موضوع یا مطلب.

 

1-روش جلب توجه و علاقه:   در این حالت یه موضوع توجهمون رو به خودش جلب می کنه. خیلی ساده سعی می کنیم تا در مورد اون بیشتر بفهمیم. این روش مبتنی بر همون کنجکاوی دوران کودکی ما است.  در نتیجه احتملا شروع می کنیم به مطالعه و بررسی اون موضوع و بر حسب توان. زمان در دسترس و اولویتهایی که به اون موضوع میدیم هر چه بیشتر برای اون موضوع زمان و انرژی می گذاریم.

تنها نکته ای که باید بهش توجه کرد اینه که این مطلب با افزایش خلاقیت. بعضا افزایش توان استفاده از ذخیره هوشی ما و بالا بردن اون ارتباط مستقیم داره.

 

2- روش سعی و خطا: این روش هم یه روش طبیعیه، وقتی راجع به موضوعی هیچ ایده ای نداریم. شروع میکنیم تا در موردش حدس بزنیم و بعد اون حدسها رو به مرحله عمل در میاوریم. تنها دو نکته در مورد این مسئله وجود داره. اول اونکه روش سعی و خطا اکثرا بهترین روش نیست و همچنین خیلی هزینه بر هستش. برای همین کمتر به این روش میشه ادامه داد. بالاخره در یکجا استفاده از اون متوقف میشه. مواردی نظیر عصبانیت و خستگی ناشی از عدم موفقیت،  اعتراض اطرافیان  ( بخصوص پدر و مادر و یا خواهر عصبانی که سیمهای موتور سشوارشو بیرون کشیدین و یا برادری که ضبط صوتش تبدیل به یه توده آشغال شده ).

 

3- روش آموزش رسمی و سنتی: خوب همه با این روش آشنا هستیم ( البته نه کاملا!!!).روشی که مطالب مشخصی رو برای مدت زمان کوتاهی آموزش میدهند و سپس در مدت زمان مشخصی اونرو یاد گرفته شده طلب میکنن.

در یه آزمایش یه روانشناس به یک عده دانش آموز سال آخر یه دایره سیاه کوچک  رو نشون میده. بلا استثنا همه اون دانش آموزان میگن که اون یه نقطه است. همون دایره رو به داشن آموزان تازه ورود سال اول دبستان نشون میده. هر دانش آموز اون دایره کوچک رو به چیزی تشبیه می کنه. یکی به لاستیک اتومبیل، اون یکی به تکمه لباس مامانش و ... . اون روانشناس بعدا میگه که ما بچه هامون رو به شکل علامت سوال می فرستیم مدرسه و در آخر به شکل نقطه به جامعه تحویلشون میدیم.

اما به هر حال این روش ظاهرا بهترین روش ممکن برای آموزش همگانی هستش و شاید با عنایت به انقلاب تکنولوژی بشه تکنولوژی ای رو ساخت که برای هر فردی دانشی رو که مورد علاقه و نیازشه بهش آموزش داد.

 

 

اما این سه روش بالا چگونه در من تاثیر میگذاره. روش سوم چیزیه که این روزها شدیدا باهاش درگیرم. امتحانات دکترا و امتحان دوره استخدامی که تو همه اونها مجبور بودم و هستم که اطلاعات زیادی رو سریعا فرا بگیرم. منتهی حافظه جانانه من همچین با این روش موافق نیست. و اینکار فشار مضاعفی رو بهم وارد می کنه که هم خسته میشم و هم دلزده.

 

برای همین هم تصمیم گرفتم که مجموعه سیستم رو تغییر بدم و اون رو تبدیل به یه مدل مبتنی بر سوال کنم. به این مفهوم که ابتدا سوال رو برای خودم ایجاد می کنم و در مورد اون کمی مطالعه می کنم تا بفهمم که موضوع چیه و سپس به این سمت حرکت میکنم که مسائل مربوط به اون موضوع و ابزاری که در اون موضوع میتونه مورد استفاده قرار بگیره رویاد بگیرم و حل کنم. به اصطلاح مورد استفاده خودم بتونم مدلی برای کل مطلب مورد یادگیری و فراگیری بسازم تا در موقع لزوم بتونم حتی جزئیاتش رو بخاطر بیارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:37  توسط مجید  | 

هادی ها یا رساناها

 

هادی ها موادی هستند که بار الکتریکی درون آنها می تواند به سهولت حرکت کند.

اصولا ما این خاصیت رو در اجسام فلزی مشاهده کرده ایم. اما غیر فلزاتی چه در طبیعت یافت میشن و چه بصورت مصنوعی ساخته شده اند که میتوانند به راحتی بار را از خود عبور دهند. نظیر گرافیت که هادی جریان برق است.

ویژگی عمومی  آنها این است که با افزایش دما قابلیت گذر دهی الکتریکی آنها کاهش میابد

اگر در یک هادی بار مثبت و یا منفی خنثی نشده ای وجود داشته باشد. در حالت الکتروستاتیک این بارها به علت نیروی دافعه بین خودشان به سطح رسانا (هادی ) رسیده و در سطح آن توزیع میشوند.

اصولا نحوه توزیع آنها باید به اینگونه باشد که میدان الکتریکی تولید شده بر سطح هادی عمود باشد. در غیر اینصورت مولفه مماسی باعث حرکت بارها ( مثبت در جهت و منفی در خلاف جهت ) مولفه مماسی میدان الکتریکی شده و این به نوبه خود باعث تولید میدانی مماسی در خلاف جهت میدان مماسی اولیه شده که مولفه مماسی اولیه را خنثی میکند.

یک نظر مبتنی بر تیزهوشی و تیزبینی این نکته را یادآور میشود که حرکت بار ها در جای دیگر موجب ایجاد مولفه مماسی جدید در نقطه ای دیگر و یا بهم خورندن تعادل در جای دیگری از سطح هادی شود. می توان به این مسئله اینگونه جواب داد که دلیل اینکه چنین اتفاقی در نهایت نمی افتد و بارها به صورتی به تعادل می رسند که میدان الکتریکی در سطح هادی عمود بر سطح هادی باشد و هادی یک سطح هم پتانسیل بسازد این است که تمام این اتفاقات به سرعت خیلی زیاد و در جهات مختلف اتفاق می افتد و این وضعیت باعث می شود که میزان جابجایی بار از یک نقطه خیلی کمتر از مقداری باشد که بدلیل وجود مولفه مماسی انتظار میرود. بلکه احیانا بخشی دیگر از هادی موثر در جبران بار مورد نیاز برای انتقال است.

به یک صورت دیگر هم میتوان به این موضوع نگاه کرد. حرکت این بارها بدیلی افزایش و کاهش سرعتشان شتاب دار است و طبق قوانین ماکسول و الکترودینامیک این بارهای شتابدار باید موحب تابش انرزی شوند که تا کنون در الکتروستاتیک چنین پدیده ای به صورت خود بخودی مشاهده نشده که علت آن در قوانین ترمودینامیک نهفته است.

 

عایق ها یا نارساناها

 

عایق ها موادی هستند که جریان الکتریکی بسهولت از آنها عبور نمی کند.

 

نیمه هادیها یا نیمه رسانا ها

 

موادی هستند که از نظر قابلیت گذر دهی الکتریکی بین هادی ها و عایق ها قرار دارند.

ویژگی عمومی  آنها این است که با افزایش دما قابلیت گذر دهی الکتریکی آنها افزایش میابد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:35  توسط مجید  | 

ایندفعه تونستم بفهمم چقدر انرژی برای انجام کارهام در اختیارم هست.

وقتی چند تا برنامه رو با هم انجام میدادم. مشخص شد که در کجا دیگه انرژی ای نمیمونه که بخوام ادامه بدم. حتی اگه وسط روز باشه و کلی وقت آزاد داشته باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:1  توسط مجید  | 

یادم نیست این شعر رو کی سروده ( مطمئنم که زن بوده ! ) میشه با یه گوگلیدن جوابشو پیدا کنم. اما میخوام همینطوری که هستم اون رو بنویسم.

 

یادمه راهنمایی بودم. با یکی از رفقا به اسم حامد . بچه خیلی باحالی بود. از اون باحال ها.

یه رمزی بین خودمون اختراع کرده بودیم. خیلی ساده که هر حرف الفبا رو با یه عدد مشخص می کرد و بعد حرفهامون رو اونطوری میزدیم. یادم نیست که اون پیشنهاد چطوری به ذهنم رسید. مطمئنا فی البداهه بود.

 

یه رمزی هم با یکی دیگه از بچه محل ها داشتیم. کلمات رو بر عکس میکردیم و با هم حرف میزدیم.

 

اما حالا... همش باید با خودم در جنگ باشم و نصفه نیمه اعتماد بنفسمو حفظ کنم.

 

اینه که شعر اون خانم وصف حال منه.

 

به سراغ من اگر می آیید.

نرم و آهسته بیایید.

مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهایی ( بخونین اعتماد به نفس! ) من....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:30  توسط مجید  | 

IQ یا به عبارتی کیفیت هوشی یا بهره مطلبی هست که کم و بیش همه با اون آشنا هستن و یا حداقل اسم اونرو شنیدن.بهره هوشی از دو طریق ژنتیکی و تاثیرات محیطی که بصورت یک حالت غیر متعارف در از کم و بیش کمتر ازبین رفتن سلولهای مغزی در نوزادان در یک سن مشخص حادث میشه

EQ یا کیفیت هیجانی که به هوش هیجانی و یا خوش عاطفی نیز ترجمه شده مقوله جدید تریه که روانشناسها در بررسی دلایل کمتر موفق بودن عده ای از افراد که از بهره هوشی بسیار بالایی برخوردار بودن نسبت به افراد عادی تر بهش پی بردن.هوش عاطفی روشهایی هستش که بصورت اکتسابی و یا تجربی برای کنترل احساسات خودمون و سپس دیگران فرا گرفته و استفاده میشن.

اما مطلب دیگه ای هستش که من در برخورد با دو مورد بالا جای اون رو خالی میبینم. حداقل در درون خودم.

علاوه بر دو مورد بالا من جای نیرویی به نام قدرت رو خالی میبینم. این قدرت علاوه بر دو مورد بالا بصورت انرژی درونی خودش رو نشون میده و دلیل و یا دلایلی رو برای استفاده از هر دو نوع هوش ایجاد میکنه.

شما میتونین اسم این رو اراده یا هر چه که دلتون خواست بگذارین. اما به نظر من با همه اینها فرق داره. شاید بشه اسمش رو همون نیروی حیاتی ای دونست که زندگی ما رو حتی در حالتیکه از شدت ناامیدی مرگ رو طلب مینیم به بقای خودش وادار میکنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 13:18  توسط مجید  | 

این مدت برام مثل یه کابوس بوده!

کسایی که امتحان دارن. میدونن که امتحان همیشه با استرس شدید همراهه.

خیلی ها هستن که برای خلاص شدن از استرس خیلی کارها انجام میدن. از تقلب و خرید سوالات و یا حتی ممتحن گرفته تا اینکه به قرض و دوا متوصل شن.

اما عده معدودی هم یاد گرفتن که چطوری با این مشکل کنار بیان.

من از عده ای هستم که نه کاملا . تونستن با برنامه ریزی و تسلط نسبی و توقع زیاد از خودم نداشتن یه جورایی با این مسئله کنار بیام . اما تحمل منهم حدی داشت. برای همین بعد از فوق لیسانس درسم رو ادامه ندادم. تا این اواخر که دیدم واقعا راهی رو که میخوام ادامه بدم نیاز به درس خوندن داره.

اما مشکلات این مسئله بر کسی پوشیده نیست.

اما مشکلات من دو چندان شد. از یک طرف نیاز به کاری و درآمدی بود و از طرف دیگه وضعیت سنی هم محدودیتهایی رو گوشزد میکرد که تاریخ اتمام فرصت خیلی نزدیک بود.

برای کار یه زمانی حدود دو سال پیش تو آزمون استخدامی یه سازمان دولتی شرکت کردم و قبول شدم.  وقتی هم که اونجا مشغول به کار شدم اعلام کردن که باید تو دوره بدو خدمت شرکت کنیم. اول فکر میردم که این دوره یه دوره فرمالیته است. اما انگار که مسئولین آموزش نه تنها موافق نبودن بلکه ... حالا به هر دلیل ... اعتقاد داشتن که دوره باید در حد دوره فوق لیسانس ( درس های اصلی ) و در ۶ ماه برگذار شه. ۵ روز هفتهُ روزی ۶ ساعت. اما این دوره همراه شد به برنامه امتحانات دکترا که تو نظر داشتم. امتحان دکترای شریف هم یه برنامه ای به این صورت داره. اول ریاضی ۱ و ۲ و معادلات دیفرانسیل و ریاضی فیزیک بعدش فیزیک و دروس لیسانس و فوق لیسانس و بعدشم که لول آخره مصاحبه. در این بین با یکی از برنامه های من تداخل داشت. من دو سال بود که برنامه ریزی میکردم تا تو رشته عصب شناسی شرکت کنم. که چون تا تابستون تهران نبودم خیلی از کارها عقیم موندن. برای همین سه تا برنامه مهم و حیاتی که یکیشون به کارم و درآمدم مربوط بود و دو تای دیگه برنامه های بلند مدت و میان مدتی رو ایجاد کرده بودن. و همگی حیاتی.

 

اولین مشکلی که پیش آمدش بدیهیه. اضطراب زیادیه که پیش آمد میکنه. منهم بی بهره نبودم بصورتی که باعث میشد. نتونم به کارم ادامه بدم. و خیلی مشکلات دیگه.

 

برای حل این مسئله. این وبلاگ رو ایجاد کردم تا هر چیزی رو که ناراحتم میکنه اینتو بنویسم. ایده اولم این بود که قبلا یادمه هر موقع ناراحت بودم و قلم بر میداشتم ناراحتیم رو بنویسم. چیزی به ذهنم نمی رسید. ابتدا فکر می کردم که بخاطر این مسئله است که اون ناراحتی ها زیاد اهمیت ندارن. اما مدتها بعد متوجه شدم که این بخاطر اینه که اون موقع نه دست به نوشتنم خوب بود و نه کلمات مناسبی برای ناراحتیم پیدا میردم برای همین ناراحتی اغلب عقب می نشست.

اما ایده ایجاد  این وبلاگ. کار درستی بود و اخیرا متوجه شدم که یکی از بهترین راه های رفع ناراحتی های سرکوب شده است که می تونه خیلی کمک کنه.

 

اما مشکلی به وجود اومد.

یه شوخی (اونهم در زمانی که به دلیل نزدیکی به امتحان ریاضی و همچنین درسهای مختلف شدیدا تحت فشار بودم و میخواستم کمی از فشار فکری کم کنم) به کسی برخورد و به دنبال اون بحث شدیدی در گرفت.

 

البته من کوتاه نیومدم. راه حل ساده اینه که بگی ببخشید اشتباه شد و خلاص. اما اون موقع ( و الان البته ) که درحال آماده شدن بودم. حس مبارزه طلبی رو هم باید استفاده می کردم و اون رو در اوج نگه میداشتم. ( هر چند این یکی متاسفانه در من مقداری شکننده است ) و کوتاه نیومدم و چه حرفهایی که نشنیدم.

تو فکر میکنی کی هستی....آدم لوده ای هستی..... خودت رو آخر سواد و هوش میدونی .... و یکی گه از همه جالب تر بود .... من رو آدم تازه بدوران رسیده ای خطاب کرده بود. که تازه به پول و مدرک رسیدم....

 

در صورتی که  تمام این شوخی و خنده و بقولی لودگی فقط تقاضای ناگفته ای بود. که من الان به این نیاز دارم که توسط جملات محبت آمیز . تقویت روحیه بشم. ... اما بجاش تخریب روحیه شدم.

 

امروز در مورد همین موضوع با یه نفر صحبت میکردم. نظر جالبی داشت. می گفت این بخاطر اینه که تو خیلی نسبت به دیگران حساسی و خیلی راحتتر از نوشته ها و حرفهاشون میفهمی چرا ناراحتن. تا دیگران. برای همین هم متاسفانه دچار سوء برداشت شدی و تو رو و حرفهات رو اشتباه برداشت کردن. و عقیده داشت حالا که همچین وبلاگی درست کردی. بهتر بود که دقیقا می گفتی که هدفت چیه. تا این مشل پیش نیاد. اما شما رو به خدا. فکر نمیکنین اینطوری دارم گدایی محبت میکنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:33  توسط مجید  | 

زمان بچه گیم آهنگهای گروه بونی ام مد روز بود. و اخوان گرامی کاستشو داشتن. آهنگ مابرکر! خیلی دوست داشتم که معنی اون رو بفهمم. برای همین علاقه مند شدم که زبان یاد بگیرم.

 

گروه های دیگه ای هم بودن مثل پینک فلوید و دی پارپل. و نظایر اون. خیلی به آهنگ منو علاقه مند کرد.

دلیل دیگه ای هم داشت از بچه گی دوست داشتم خلبان شم ( مثل خیلی بچه های دیگه!!! نه؟ ) اما وقتی فهمیدم بخاطر ضعف چشمام نمیتونم خلبان شم. علاوه بر حال گیری تو عالم بچگی به یکسری بازی و از جمله اینکه چطوری میشه صدای هواپیما رو در آورد علاقه مند شدم

 

تلویزیون یکسری فیلمهای علمی نشون میداد. مثلا فیلمی که در اون چگونگی بسته شدن رگهای قلب رو نشون میداد ( یادم میاد که ۵ سالم بود ) . از همون موقع هم به پزشکی علاقه مند شدم و هم از سیگار متنفر!

 

یه مشکل کوچیک تو نفس کشیدن از دماغ در دوران بچه گی و یه تصادف بد باعث شد که فکر کنم از نظر جسمی نسبت به بقیه بچه ها ضعیف ترم و همین باعث شد که بتدریج منزوی شم.

تو همون دوران راهنمایی و دبیرستان مثل خیلی از پسر های دیگه از یه دختره تو محلمون خوشم میومد. اما بدلیل خجالت و سایر مسائل هیچوقت نرفتم باهاش صحبت کنم. اما بخاطر حس مسئولیت پذیری ( نسبت به رویاهام ) یه خورده درس خوندم تا دانشگاه قبول شدم.

 

سالها بعد و بعد از ازدواج ( با بانو )فهمیدم اون نتیجه گیریهای  بچه گی برای زندگی کافی نبود. برای همین تصمیم گرفتم که از نظر اقتصادی هم پیشرفت کنم. انصافا هم خوب بود. اما از نظر اینکه تجربه رفتاریم با بقیه و بخصوص پسر ها کم بود. کارهای گروهی ای که می خواستم انجام بدم به نتیجه نرسید. و فقط یکسری کارهای ساده باقی موند.

 

بیماری پدرم که پارکینسون تشخیص داده شده بود و دیدن وضعیت اون باعث شد که به طرز کار مغز علاقه مند شم. یکی از کارهام تو دوران دانشگاه زمانهای غیر مشخصی بود که برای دنبال کردن خطوط فکریم می  گذاشتم و مثلا سعی میکردم که بفهمم یا احساس کنم که نحوه یه تفکر چطوریه! البته نتیجه ناموفق بود منهای اینکه قدرت تشخیص مراحل استدلالی رو بهم داد. بعدا و در حین خوندن کتاب مقدمه ای بر عصب شناسی فهمیدم اصولا اون کاری که میخواستما نجام بدم غیر ممکنه.

 

جالب ترین و به نظر خودم مسخره ترین دلیلی که خواستم ادامه تحصیل بدم این بود که در حین کار متوجه شدم که کامپیوتر و شبکه (از نظر تکنولوژی ) داره به سمتی پیش میره که هر فردی بدون نیاز به تحصیلات دانشگاهی میتونه اون کار رو انجام بده برای همین تصمیم گرفتم که ادامه تحصیل رو در اولویت قرار بدم. البته مسئله خود علم هم برام مهم بود.

 


 

اما نتیجه گیری. دو پهلو از عبارات بالا.

امروز تو صف نانوایی یه دوقلو دیدم. دو تا دختر ۴ یا ۵ ساله. اما مطلب جالب این بود. چیزی که از همون اول نظرم رو جلب کرد. یکشون خیلی تو دار و اون یکی خیلی اجتماعی. اولی رفته بود جلو و زل زده بود به سینی گردون ماشین نون پزی و اون یکی که بعدش اومد تو مرتب این طرف و اونطرف رو و مردم رو نگاه می کرد و زبونش رو هم تو دهنش اینور اونور می کرد و مثلا لوله میکرد!! از پدرشون پرسیدم که اینها دقلو هستن. گفت آره اما ما خانوادگی دوقولو هامون با هم فرق دارن. بعد از گرفتن نوون و دنباله افکار جمع بندی بالا حاصل شد.

 

بخودم میگفتم که ببین همین آرزوهای و علاقه های کوچیک چطوری تونستن که یه زندگی رو بسازن و جهت بدن. این همون آرزوهایی بود که به من کمک کرد دوران وحشتناک بلوغ و نوجوانی و اویل جوانی رو بگذرونم.

 

از طرف دیگه بخودم میگفتم  که اگه این آرزوها بزرگ تر از این بودن چه اتفاقی می افتاد.

 

من نتیجه خودم رو قبلا گرفتم و این حرفا رو برای این نوشتم تا ببینم شما چه برداشتی ازشون می کنین

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:27  توسط مجید  | 

خوب به سلامتی و میمنت لول یک تموم شد رفتم لول دوم.

امتحان ریاضی شریف رو قبول شدم. و حالا میرم برای امتحان فیزیک

این موفقیت رو اول به بانو که این مدت منو که عینهو یه دیو بی شاخ و دم بودم و از شلوغی اتاق کارم در حال انفجار بود تبریک میگم و برای خودم صبر جزیل بهمراه همت بلند آرزو مندم.به بقیه دوستان و آشنایان هم به همچنین

از خدا هم طبق معمول مقدار متنابعی شانس همه منظوره تقاضامندم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:5  توسط مجید  | 

بعضی اوقات موقع دیدن یه فیلم بدجوری تو مضمون اون فیلم غرق میشیم. حالا موضوع و محتوی اون فیلم مد نظرم نیست. اما حالتی که ازش صحبت میکنم. طوریه که انگار خودتون در همون صحنه قرار گرقتین. فشار خونتون بالا میره و آدرنالین توی خونتون به جریان افتاده ضربان قلب بالا میره و احتمال داره که کاملا در حالت نیمه نشسته قرار بگیرین و آماده باشین که از جا بپرین!

این حالت درست مثل حالتی میتونه باشه که خودتون واقعا در همون شرایط وخیم قرار گرفته باشین. تو این حالت اگه کسی بخواد شما رو از این وضعیت خارج کنه. خیلی ساده و بدون فکر و منطق اونرو به عنوان یه تهدید قلمداد می کنین و ممکنه شدیدا واکنش نشون بدین و یا عصبانی شین.

این وضعیت میتونه برای اطرافیانتون ناراحت کننده بشه. اما شاید بهتره که اطرافیان توجه کنن این موضوع جزو شخصیت طرفه و بهتره که بهش احترام بزارن. یا شاید هم بهتر باشه بگم ...

یه بحثی رو میخوندم که از قول روانشناس ها میگفت. هیجاناتی این چنین برای سلامت جسم و روان خیلی مفیده! البته این مورد رو برای مسابقه فوتبال که در اون هیجان به اوج خودش میرسه گفتن. اما فکر کنم که این مطلب برای فیلم هم صادق باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:19  توسط مجید  | 

بچه بودم. فکر کنم دوم دبستان. تو اون سن و سال. به بچه های مثلا درس خون جایزه میدادن.

یادمه یکی از بچه های کلاس دیگه دوم که تمام پنج شنبه و جمعه مشق نوشته بود. بهش یه بسته دفتر و مداد جایزه دادن. یادمه تو اون سن و سال خودمو میگذاشتم جای اون و کلی تو خیالات دفتر ها رو خط خطی میکردم.

اما درس و مشق خودم... واقعیت اینه که من از مشق نوشتن بدم میومده و الان هم از کار یک نواخت متنفرم.

اونموقع چنان حافظه ای داشتم که درس رو سر کلاس یاد میگرفتم و بقیه وقتم به فوتبال با بر و بچ کوچه روبرویی میگذشت. یه بار هم رفته بودیم یه کوچه دیگه یهو معلمم از خونشون در اومد و تا منو دید گفتو تو هم که داری بازی میکنی. خلاصه با همون حافظه هر چی میخوندم و یاد میگرفتم و اگه نه شاگرد اول. دوم و یا سوم میشدم.

یه روز معلممون از کلاس رفت بیرون و سپرد که بچه ها سرو صدا نکنین . تو عالم بچگی نمیدونم یکی از بچه ها چکار کرد که با هم دعوامون شد. البته نه خیلی شدید. فکر کنم اوایلش بود که معلم رسید و ماهم شروع کردیم به اینکه تقصیر رو بندازیم گردن هم. معلم بدون اینکه گوش کنه رفت سر ادامه درس فقط بهم گفت که بعد از کلاس ( زنگ آخر بود ) بمون کارت دارم.

بعد از کلاس منو برد دفتر و علیرغم خیالات اولیه کاشف به عمل اومد که قرار بوده بهم جایزه بدن. منم اومدم کلی خودمو مودب و منظبت نشون بدم محکم دست بسینه نشسته بودم که یه کادو دادن بهم و وقتی بازشون کردم دیدیم که یه همچین چیزیه

 

بله. خوب نه کاملا. یه جعبه با ۲۴ عدد ماژیک مثل ماژیکهای بالا

کلی ذوق زده شدم و اومدم خونه. یه بچه ۸ ساله رو فرض کنین که جایزه گرفته و از خوشحالی انگار که رو ابر ها است. دم در خونه مامانم رو دیدم که منتظرم بود و تا منو دید ژرسید چی شده مگه جایزه گرفتی!!!؟  اونموقع نفهمیدم منظورش چی بود. بعدا برادرم سر یه کل کل به گفت که آره مامان بوده که جایزه رو خریده و کاشف به عمل اومد که اون جایزه ها در اصل چیزهایی بودن که مامانها میخریدن و میدادن به مدرسه تا از طرف مدرسه به نظر برسه که جایزه دادن.

خلاصه امروز با دیدن وبلاگ یه بنده خدا و دیدن عکس بالا دقیقا همه اون جریانات یادم افتاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:10  توسط مجید  | 

بازارش گرم شده. تو هر وبلاگی میری میبینی که تبلیغش هست.

اینترنت هوشمند!!! مفت و مسلم و دقیقه ای ۵ تومان . تازه اینکه چیزی نیست دو ماه دیگه. متوجهی دو ماه دیگه پولشو  میدی!!

اما معنی هوشمندی چیه؟ چیزی که تقریبا روش توافق شده و شامل ۴ ویژگی متفاوته دستگاه هایی که بتونن مثل انسان فکر کنن. بتونن مثل اون عمل کنن. بتونن منطقی فکر کنن و ... . که کتابهایی نظیر هوش مصنوعی راسل و نورویگ تو فصل اول اونرو کاملا توضیح دادن.

اما آیا این سیستمها هوشمند هستن؟ کاری که این سیستمها انجام میدن بصورت خیلی ساده اینه که وقتی با این شماره تماس میگیرین شماره تماستون رو سیستمهای اونها ( اصولا مخابرات ) به همراه مدت ارتباطتون ذخیره میشه ( تو بانک اطلاعاتی ) و موقعی که میخوان براتون صورتحساب صادر کنن. مبلغ به همراه مبلغ تماس و مالیات مربوطه رو قبض براتون میفرستن.اینطوری یه بانک اطلاعاتی ساده و یه نرم افزار مرتبط با اون میتونن هوشمندی خودشون رو براتون به نمایش بزارن. یکی دیگه از ویژگی های این سیستم اینه که هنوز که هنوزه نتونستم تو خونه جدید با این سیستمها درست کار کنم. پهنای باندشو ۵۶ کیلوبیت میزنه اما عملا ۵ کیلو بیت هم اطلاعات بیرون نمیده. فکر کنم مسئول مخابرات اینجا فیلتر رو با همه تنظیمات از جمله پکت اسنیفینگ گذاشته باشه!!

خلاصه معنی هوشمندی رو فهمیدیم. شایدم منظورشون مثل قدیمه که یه عده اپراتور پشت دستگاه بودن و شماره ها رو وصل میکردن حالا هم نرم افزار داره همون سویچینگ رو انجام میده و همون طور که اپراتور ها هوشمند بودن. پس نرم افزار هم هوشمنده!!!

اما مسئله بازار یابی شاید این رو توجیح کنه. حضرات دارن اینترنت رو با خواهش و تمنا میفروشن. قیمت ساعتی ۱۰۰ تومن خط ای ۱ با پهنای ۵۰ کیلوبیت که فشردگی سخت افزاری هم روشه و میتونین قشنگ تا ۷ الی ۸ کیوبایت در ثانیه دانلود کنین. تازه همون ساعت هم شبونه اش مجانیه اما میرین اینترنت هوشمند استفاده میکنین که کلی منت سرتون میزارن که دو ماه دیگه پولشو میدین. اینترنتش کنده ( مال من بود) قیمتش بالا است. ( ساعتی ۳۰۰ تومن ) با مالیات متعلقه و ....

یکی از راه هایی که مردم رو به پول خرج کردن تشویق میکنن اینه که میگن الان بخر بعدن پولشو بده. مشتری کم نداره این کار ها ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 14:5  توسط مجید  | 

فکر میکردیم چی هستش. چی بود!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 13:42  توسط مجید  |