این مدت برام مثل یه کابوس بوده!
کسایی که امتحان دارن. میدونن که امتحان همیشه با استرس شدید همراهه.
خیلی ها هستن که برای خلاص شدن از استرس خیلی کارها انجام میدن. از تقلب و خرید سوالات و یا حتی ممتحن گرفته تا اینکه به قرض و دوا متوصل شن.
اما عده معدودی هم یاد گرفتن که چطوری با این مشکل کنار بیان.
من از عده ای هستم که نه کاملا . تونستن با برنامه ریزی و تسلط نسبی و توقع زیاد از خودم نداشتن یه جورایی با این مسئله کنار بیام . اما تحمل منهم حدی داشت. برای همین بعد از فوق لیسانس درسم رو ادامه ندادم. تا این اواخر که دیدم واقعا راهی رو که میخوام ادامه بدم نیاز به درس خوندن داره.
اما مشکلات این مسئله بر کسی پوشیده نیست.
اما مشکلات من دو چندان شد. از یک طرف نیاز به کاری و درآمدی بود و از طرف دیگه وضعیت سنی هم محدودیتهایی رو گوشزد میکرد که تاریخ اتمام فرصت خیلی نزدیک بود.
برای کار یه زمانی حدود دو سال پیش تو آزمون استخدامی یه سازمان دولتی شرکت کردم و قبول شدم.
وقتی هم که اونجا مشغول به کار شدم اعلام کردن که باید تو دوره بدو خدمت شرکت کنیم. اول فکر میردم که این دوره یه دوره فرمالیته است. اما انگار که مسئولین آموزش نه تنها موافق نبودن بلکه ... حالا به هر دلیل ... اعتقاد داشتن که دوره باید در حد دوره فوق لیسانس ( درس های اصلی ) و در ۶ ماه برگذار شه. ۵ روز هفتهُ روزی ۶ ساعت. اما این دوره همراه شد به برنامه امتحانات دکترا که تو نظر داشتم. امتحان دکترای شریف هم یه برنامه ای به این صورت داره. اول ریاضی ۱ و ۲ و معادلات دیفرانسیل و ریاضی فیزیک بعدش فیزیک و دروس لیسانس و فوق لیسانس و بعدشم که لول آخره مصاحبه. در این بین با یکی از برنامه های من تداخل داشت. من دو سال بود که برنامه ریزی میکردم تا تو رشته عصب شناسی شرکت کنم. که چون تا تابستون تهران نبودم خیلی از کارها عقیم موندن. برای همین سه تا برنامه مهم و حیاتی که یکیشون به کارم و درآمدم مربوط بود و دو تای دیگه برنامه های بلند مدت و میان مدتی رو ایجاد کرده بودن. و همگی حیاتی.
اولین مشکلی که پیش آمدش بدیهیه. اضطراب زیادیه که پیش آمد میکنه. منهم بی بهره نبودم بصورتی که باعث میشد. نتونم به کارم ادامه بدم. و خیلی مشکلات دیگه.
برای حل این مسئله. این وبلاگ رو ایجاد کردم تا هر چیزی رو که ناراحتم میکنه اینتو بنویسم. ایده اولم این بود که قبلا یادمه هر موقع ناراحت بودم و قلم بر میداشتم ناراحتیم رو بنویسم. چیزی به ذهنم نمی رسید. ابتدا فکر می کردم که بخاطر این مسئله است که اون ناراحتی ها زیاد اهمیت ندارن. اما مدتها بعد متوجه شدم که این بخاطر اینه که اون موقع نه دست به نوشتنم خوب بود و نه کلمات مناسبی برای ناراحتیم پیدا میردم برای همین ناراحتی اغلب عقب می نشست.
اما ایده ایجاد این وبلاگ. کار درستی بود و اخیرا متوجه شدم که یکی از بهترین راه های رفع ناراحتی های سرکوب شده است که می تونه خیلی کمک کنه.
اما مشکلی به وجود اومد.
یه شوخی (اونهم در زمانی که به دلیل نزدیکی به امتحان ریاضی و همچنین درسهای مختلف شدیدا تحت فشار بودم و میخواستم کمی از فشار فکری کم کنم) به کسی برخورد و به دنبال اون بحث شدیدی در گرفت.
البته من کوتاه نیومدم. راه حل ساده اینه که بگی ببخشید اشتباه شد و خلاص. اما اون موقع ( و الان البته ) که درحال آماده شدن بودم. حس مبارزه طلبی رو هم باید استفاده می کردم و اون رو در اوج نگه میداشتم. ( هر چند این یکی متاسفانه در من مقداری شکننده است ) و کوتاه نیومدم و چه حرفهایی که نشنیدم.
تو فکر میکنی کی هستی....آدم لوده ای هستی..... خودت رو آخر سواد و هوش میدونی .... و یکی گه از همه جالب تر بود .... من رو آدم تازه بدوران رسیده ای خطاب کرده بود. که تازه به پول و مدرک رسیدم....
در صورتی که تمام این شوخی و خنده و بقولی لودگی فقط تقاضای ناگفته ای بود. که من الان به این نیاز دارم که توسط جملات محبت آمیز . تقویت روحیه بشم. ... اما بجاش تخریب روحیه شدم.
امروز در مورد همین موضوع با یه نفر صحبت میکردم. نظر جالبی داشت. می گفت این بخاطر اینه که تو خیلی نسبت به دیگران حساسی و خیلی راحتتر از نوشته ها و حرفهاشون میفهمی چرا ناراحتن. تا دیگران. برای همین هم متاسفانه دچار سوء برداشت شدی و تو رو و حرفهات رو اشتباه برداشت کردن. و عقیده داشت حالا که همچین وبلاگی درست کردی. بهتر بود که دقیقا می گفتی که هدفت چیه. تا این مشل پیش نیاد. اما شما رو به خدا. فکر نمیکنین اینطوری دارم گدایی محبت میکنم!