چند تا چیز. اما خودتون بهم ربطش بدین....
جسم پنبه ای یا همون corpus callosum قسمتی از مغزه که ارتباط بین نیم کره راست و چپ مغز رو برقرار می کنه. این قسمت از مغز متشکل از آکسون های تعداد زیادی از نورون ها است.
عصب شناسان عقیده دارند که نیمکره راست مغز در ارتباط با کارهای منطقی عمل میکنه و نیمکره چپ ارتباط با زیبایی شناسی و احساسات داره.
از طرف دیگه فکر می کنم این عقیده هم درست باشه که هر دو نیمکره در بعضی از کارها مشترکا عمل میکنند. اما اصولی ترین مسئله اینه که هر نیمکره. نقشی رو در مهار کردن نیمکره دیگه بازی میکنه.
برای بیمارهایی که حسم پنبه ای صدمه دیده یا توسط جراحی قطع شده. یک جور علائمی بروز میکنه که خود بیمار ازشون مطلع هستش اما نمیتونه که اونرو کنترل کنه و قسمت اسف بار ماجرا همینه. مثلا وقتی داره کتاب میخونه نیمکره چپ مغز میتونه به موضوع علاقه نشون بده در حالی که نیمکره راست مغز نسبت به اون موضوع احساس کسلی و خستگی داره از اونجا که نیمکره ها نمیتونن رفتار هم رو تعدیل یا مهار کنن. بسته به اونکه کتاب کدوم دست طرف باشه ( نمیکره ها قسمتهای مخالف سمت خودشون رو کنترل میکنن) مثلا دست راست باشه. میتونه نگهش داره اما اگه دست چپش بگیردش حتما ولش میکنه. یا بد تر از اون ممکنه با یه دست در حال پوشیدن لباسش باشه در حالی که داره با دست دیگه در همون لحظه اونرو از تنش در میاره. این یکی از تراژیک ترین انواع بیماریهای مغزیه.
Michael Flatley در اجرای سال Feet of Flames:Hyde Park نمایش بسیار جالبی رو اجرا کرد.
یکی از تم هایی کهAnne Buckley در نقش الهه ایرلند اجرا کرد. شعر زیر بود که شعر و آهنگ اجراش و همچنین صدای Anne Buckley خیلی روی من تاثیر می گذاره.
شعرش اینه:
Carrickfergus
I wish I was in Carrickfergus
Where the castle looks out to sea
I would swim over the deepest ocean
For my love to be with me
But the sea is wide and I cannot swim over
Nor have I the wings for to fly
I wish I had a handsome boatsman
To ferry me over, my love and I
I wish I was in the land of Erin
Where the mountains meet the sea
Where flowers blossom as I do remember
Where my true love came to me
But the sea is wide and I cannot swim over
Nor have I the wings for to fly
Ah to be back now in Carrickfergus
To be together, my love and I
To be together, my love and I
I wish I was in Carrickfergus
I wish I was in Carrickfergus
I wish I was back home again
من موقعی که امتحان دارم با خودم دچار مشکل میشم. موضوع فقط مشکل استرس و این حرفها نیست. مشکل از جای دیگه ای شروع میشه که خیلی اذیتم میکنه و با اینکه روی خیلی از مسائل و موانع مسلط شدم. این موضوع قابل کنترل نیست.
بعد از اونکه به اصرار بانو چشم هام رو لیزیک کردم تا از یه عینک که هر عدسیش ۶.۵ دیوپتر نزدیک بینی رو اصلاح میکرد خلاص شم. مثل ماشینی که برای تعمیرات اساسی می برینش مکانیکی. تازه مشکلات خودشون رو نشون دادن. عملا تو لیزیک بین ۳ ماه تا ۶ ماه طول میشکه تا دید کامل شه. البته به شرطی که دکتر خیلی مهارت بخرج بده و الا اگه تنبلی کنه یکم از آستیگمات باقی میمونه.
اما مشکل اساسی اینا نبودن. دکتر جراح در ماینه های بعد از عمل متوجه یه مطلب عجیب شد و منو به همکارش برای معاینه معرفی کرد. خانم دکتر بعد از معاینه مفصل بهم گفت که تو یکی از عضلات سمت چپ بالای چشم چپت از بدو تولد فلج بوده. اما تو تونستی خودت رو با این مسئله تطابق بدی و عضلات دیگه چشمت با قوی شدن در حالت عادی چشم ها رو متعادل میکنن. اما اگه بخواهی از گوشه چشم به چپ نگاه کنی چشم چپت به بالا منحرف میشه. و البته ایشون پیشنهاد کرد که اگه اذیت نمیشی باهاش کنار بیا و الا یه عمل ساده میتونه مشکلت رو حل کنه.
آهنگ و صدای Anne Buckley موجب نواخته شدن تارهای ظریفی در ذهنم میشن که همنوا با موسیقی ارتعاش می کنن و موجب میشن که ذهن من به سمتی متوجه بشه که اون مشکل بالا رو نشون بده.
سال اول و دوم ابتدایی. سالهای ۵۸ و ۵۹. من مثل خیلی دیگه از بچه های هم سن و سال میرفتم مدرسه . دبستان سال اول و دوم. بعد از اونکه میومدم خونه. میرفتم کوچه روبروی خونمون و تا آخر شب فوتبال با بچه ها بازی میکردیم. شب هم میومدم خونه و لالا.. معمولا من تو نوشتن مشق و درس خیلی تنبل بودم. اما معمولا من شاگرد اول یا دوم میشدم.
موضوع این بود که من سر کلاس چنان تمرکز بالایی داشتم که وقتی معلم درس میداد. همه مطلب رو یادم میموند و دیگه یادم نمیرفت.
این موضوع دقیقا یادم میاد. یه بار خونه پسر خاله ام مهمون بودیم. خانمش برای بانو تعریف میکنه که مجید سال دوم دبستان بود که اومده بود خونه ما و یکی از اقوام ما که کلاس پنجم دبستان بود شدیدا ناراحت بود از اینکه نمیتونه مسئله ریاضیش رو حل کنه و اونوقت مجید رفت و پرسید چی شده. وقتی از داستان مطلع شد و مسئله رو دید گفت که خوب اینکه کاری نداره و نشست براش حل کرد.
موضوعی رو که دقیقا یادمه اینه که الان که مطلب بالا رو براتون نوشتم یادم اومده بود که تو کلاس دوم نشسته بود م و خودم رو تصور میکردم که دارم برای کلاسهای سوم و چهارم و پنجم ریاضی درس میدم.
سال ۶۰ و ایام امتحانات خرداد ماه. من طبق معمول داشتم میرفتم کوچه روبرو که یه پسره احمق با سن ۱۶ سال که مثل خیلی دیگه از هم سن و سالهای احمق و بیمغز فکر میکرده مردونگی فقط تو اینه که سوار موتور باباش بشه و بره تو خیابون گاز بده. ( الان مدل عوض شده شوار ماشین مدل بالا میشن ) با موتور از سمت مخالف حرکت ماشینها با سرعت میزنه به من که داشتم از خیابون رد میشدم. بر اساس گفته های دیگران نتیجه گرفتم که موتور میخوره به من و منو از اینور خیابون پرت میکنه اونور و بعد از اونکه میفتم توی جوب موتور میفته روی هیکل من. و لوله اگزوز داغش پشتم رو میسوزونه.
این به یه طرف. شدت ضربه اونقدر بوده که تا ۴۸ ساعت بیهوش بودم و مامانم میگفته که دکترا ازم قطع امید کرده بودن.
یادگار این تصادف. خونریزی مغزی و یه سردرد مزمن بود که بعد از تصادف تا مدتها بصورت متناوب و بعد از اون تا سالها به صورت دوره ای همراه من بود. سردردی که انگار دارن با پتک میزنن تو سرم و الان که دارم این افکار رو مینویسم. حالم از به یاد آوردنشون بد میشه.
گفتن این حرفها چه فایده ای داره...
بزرگترین تاثیری که این تصادف تو زندگی من گذاشت و واقعا من رو نمیگم بدبخت چون نیستم. اما از چیزی که میدونم چیه و میتونستم بشم محروم کرد. این بود که اون حافظه بی نقص از بین رفت. اون تمرکز بالا نابود شد و مصیبتهای دیگه ای برام پیش اومد که من فقط بخاطر یه حسن تصادف و اینکه خیلی شدید و دیوانه وار به موسیقی علاقه دارم از خیلی هاشون نجات پیدا کردم.
اما حافظه هنوز هم مشکل داره. من تا مدتها و در دبیرستان برای اینکه درسام یادم بمونه اونها رو خط به خط چندین بار مینوسم و الان سعی می کنم بفهمم آیا ممکنه که دیگه این کار رو نکنم.
من بخصوص تو اسامی مشکل دارم و بقدری زود و سریع یادم میره که حد نداره. و باعث دلخوری دیگران در هر محیطی شده و الان تنها با سنگینی وزن سوابق کاری و تجربی مانع از دلخوری بقیه میشم و بهشون یادآوری می کنم که این مشکل برام وجود داره ولی به نحوی که هم بدونن و هم نتونن از اون به عنوان یه عامل منفی برام استفاده کنن.
آخر مطلب....
گور بابای همه چی...