تبليغاتX
هذیونهای دوران دلتنگی

هذیونهای دوران دلتنگی

وقتی خسته هستی و دیوونه.

 

مثلا امروز باید خوشحال باشم. میگین چرا!!؟ ... فعلا بگذریم دلیل نوشتن بایدش نیست. چیز دیگه ایه.

بانو گیر میده که بریم بیرون بگردیم. میگم کجا بریم. میگه نمیدونم. میگم بریم خونه فلان دوستت. میگه چند ماهه که تماس تلفنی یه طرفه شده میخوام تحویلش نگیرم. میگم چه کنیم بریم پیاده روی. میگه باشه واستا تا حاضر شم... اول منو حاضر میکنه. میگین چرا مگه بچه ای که بخوان حاضرت کنن. باید بگم اگه بخودم باشه مثل خیلی از مردای دیگه شلوار لی رو میپوشم یه تیشرت روش میزنم بیرون. اما مگه میشه!! اول من رو تیپ مکش مرگ زدن. سر و پا سبز یشمی. خفن  بعد رفتم پایین تا خودشم حاضر شه بیاد. حتما هم باید در و قفل کنه. کرکره رو بکشه یه قفل محکم هم بزنه روش. انگار که تو خونه گنج داریم و نه اینکه مثلا طبقه آخریم و در پشت بوم هم ۶ قفله است. بالاخره اومدیم پایین. اول که بالا است تصمیم بر این بود که برمی پیاده روی حالا که اومده پایین میگه با ماشین میریم. . آخرشم قرار میشه که بریم از اون وری اول یه چیزی می خواد بخره اون رو بگیره. رفتیم خریدیم و برگشتیم تو راه برگشت. اول یه چیز منو گرفت پشت بندش اون یکی چیز. برگشتیم خونه. یه لحظه رفته تو کمد چیزی رو برداره یهو جیغش رفته هوا  که تو کمد پر مورچه است. جل و پلاس رو ریختیم بیرون میبینم که به چه خبره. اما دلیل ناقابلش. نمیدونم این مورچه ها دیگه از چه نژادی هستن.  چند لایه پلاستیک رو سوراخ کردن رسیدن به باقیمانده پسته ها که از حمله من جان بدر برده بود. فکر کنم سر جمع ۲۰ تا دونه. براش یه قشون مورچه راه افتاده بود. این مورچه ها خیلی باحال هستن. یه بار از شهرستان برام یه جور نون سنتی خشک که روش دونه های شاهدونه بود فرستاده بودن. دندون نون خوری نداشتن. اما شاهدونه ها رو از روی نون می کندن. میبردن اون طرف تر مغزش میکردن. پوستشو مینداختن دور ( اونم چه با ادب. همو رو یه جا تلنبار کردن ) هسته اش رو میبردن تو لونه شون. ... خلاصه درد سرتون ندم . بعد از اقدامات ایمنی و سم پاشی به روش بانو ( پیف پاف ضد پشه با کاربردی بر علیه مورچه ها... چه شود... ) از حال بیرون رفتن و خونه موندن افتادیم رفتیم ببینیم تلویزیون چی نشون میده.  خوبیش اینه که مسابقه ۲۰ سوالی که سهله یک سوال هم زیاده تا بگم تل... میگین بابا خاموشش کن. شبکه یک. چرند. دوم یه فیلم احمقانه ژاپنی که یه دیوونه راننده های بد بد تاکسی رو میکشته. از اون فیلمها که خوراک سال ۵۶ بود . قهرمان بازی به روش من دراوردی. شبکه ۳ مثل ۱ شبکه ۴ یه فیلم مستند علمی راجع به آب و هوای حاره ای. مثلا به رشته و کارم میخوره اما فعلا حالم از هر چی مربوط به Met باشه بهم میخوره. خلاصه شبکه پنج دعای کمیل. ... یه نفر می گفت که حضرت علی (ع) دعای کمیل رو به کمیل یاد دادن. ادعیه دیگه ای هم داریم که اینطورین. اما موضوع اینه که نگفتن اینو به کسایی دیگه هم یاد بدن. وو خلاصه نظرش این بود که هر کدوم از ما باید یه دعا داشته باشیم به اسم خودمون. نه اینکه چیزی رو که اصلا به ما مربوط نبوده هی بگیم. شبکه ۶ اخبار بو و طبق معمول یه عده آدم بد. زده بودن یه آدم خوب اوف شده بود و به خاطر این مسئله یه ملت عزادار شده بودن. خودمون رو میگم ملت...شبکه ۷ و شبکه ۸ و بگذریم بابا. زودتر این امتحان تموم شه ما هم به تکنولوژیهای روز مجهز تر شیم. خسته شدم والا...

خلاصه از حال زندگی و درس و بقیه چیزها افتادم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:51  توسط مجید  | 

 

دنیای عجیبی شده. وقتی به انسانهایی که در این دنیا زندگی می کنن نگاه می کنی میبینی که به سردرگمی بدجوری مبتلا شدن. حتی یه عده دنبال این هستن که به آرامش برسن. و نهایت زندگی رو به آرامش رسیدن میدونن. اما آیا اینطوره و چنین چیزی درسته؟ من که بد گمانم ولی اینطور آرامش منو یاد تعدادی گاو داخل طویله فوق مدرن میندازه!!! یه دوستی دارم که دستگاه خودکار فحل یاب گاو اختراع کرده بود. الان یادش افتادم!

اما مطلب جالب تر دیدگاه های ادیان و عقاید مختلف نسبت به همه. همه فقط خودشون رو قبول دارن و بقیه رو به راه ناراست میدونن. جالبه که به عقیده اصلی خودشون هم اعتقادی ندارن.

مثلا امریکا کشوریه که نسبت به سایر کشور ها مردمش به مسیحیت بیشتر بها میدن. ( شاید ظاهرا!!) اما آیا همین آمریکا بزرگترین نیروی نظامی دنیا رو نداره. در حالی که تو انجیلشون اومده که عیسی فرمود اگر کسی به یک گونه ات سیلی زد تو گونه دیگرت را هم پیش بیاور. و مگر نمیگن که عیسی پیامبر صلح بود.

قبلا گفتم که از نقطه نظر صحبتهایی که در انجیل آمده و مسیحیان به آن اعتقاد دارند. اسلام و پیامبرش نمیتواند درست باشد. ( آنها منتظر پیامبر آخر الزمان از بنی اسرائیل هستند. یهودیان منتظر تولد و مسیحیان منتظر ظهور مجدد عیسی د رحالی که پیامبر اسلام از نسل اسماعیل است و نه از بنی اسرائیل )

به هر حال در مورد اسلام هم مسئله وجود دارد. از اینکه مذاهب مختلفی در اسلام هستند بگذریم. مثلا در همین جریان اخیر فیلم ضد اسلامی نماینده هلند. تلویزیون ایران به نمایش فیلم هایی از صحنه اعتراضات کشورهایی نظیر افغانستان و بنگلادش و ... پرداخت. فیلمهایی که به نظرم خود غربی ها از این صحنه ها گرفته اند. اما مشکل اصلی این مطلب اینه که این حضرات میشن نماینده مسلمانان دنیا در دیدگاه افکار عمومی غیر مسلمانان. یعنی مسلمانان یه عده وحشی هستند که در صورت بروز هر گونه ناراحتی اعتراض خود را به صورت داد و فریاد و آتش زدن پرچم و ... نشان میدهند.

از این صحنه هم بگذریم. موجوداتی مثل القاعده به اسم اسلام مشغول کشت و کشتار مسلمان و غیر مسلمان بوده اند که باز هم همان صحنه خشونت را در دیدگاه دنیا از اسلام به نظاره می گذارد.

قسمت طنز داستان اینه که اینهمه مطلب منو یاد داستان در جستجوی دلتورا میندازه. جایی که در مورد دشمن سرزمینشون گفته. دشمن صبر طولانی داره و هزار سال هم در مقایسه با حسادت و کینه اون مثل یه لحظه میمونه.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:1  توسط مجید  | 

از حضرت رسول اکرم ( ص ) حدیث داریم که در زمان حیات شریفشون فرمودند دروغ گو بر من زیاد شده. احادیثی را که می شنوید بر قرآن عرضه کنید و راست و دروغ آنرا به اینصورت بسنجید.

البته در مورد اینکه قرآن چه معنایی دارد بحث زیاد است. حضرت علی ( ع ) در جنگ نهروان و در قرآن سر نیزه کردن یاران معاویه فرمودند که من قرآن ناطق هستم.

اما در قرآن دو تعبیر داریم که بسیار مهم است. تعبیر اول به این مسئله توجه می دهد که در روز قیامت کلیه نسب ها از بین میرود. به معنای اینکه من فامیل فلانی هستم و غیره و ذلک وجود ندارد.

دوم اینکه قرآن به این مسئله توجه میدهد که کافر شدن اعمال انسان را از بین می برد.

حال ...

اصلا یکی بیاد بگه این حرفها برای چیه؟

فکرشو بکنین یه بابایی بیاد تو تلویزیون بگه که عباس عموی پیامبر ابولهب رو تو خواب دیده که گفته من به خاطر تکذیب پیغمبر به سختی عذاب می شوم. اما یک روز در هفته از عذاب من کم می کنند بخاطر اینکه برادر کوچک ما بچه ای نداشت و وقتی به من خبر بچه دار شدنش ( تولد پیامبر ) رو دادن از خوشحالی کنیز صاحب خبر رو آزاد کردم. به خاطر خوشحال شدنم از تولد ایشون یه روز در هفته تو عذاب من تخفیف میدن.

 

خوب. از چرندیات بالا چه نتیجه ای بگیرم خوشتون میاد. از بلاهت گوینده خبر یا چیز دیگه.

من تو بعضی صحبتهام با مسیحی ها به اونها اعتراض می کردم ک ه خدایی رو که شما دارید ازش حرف میزنید . خدای ناتوان و خیلی بدبختیه. حالا فکرشو بکنین یه همچین خدایی با اون همه جبروت که ما تو اسلام براش قائلیم اونهمه حکمت و علم رو بندازه یه طرف برای یه کار عادی که هر حیوونی هم میتونه انجام بده تو سنت خودش دست ببره.

ببینم مگه میشه اسلامی که اینقدر توش از این دم میزدن که غیرت جایگاهی نداره و بیارزشه. بخواد همچین چیزی رو قبول داشته باشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 16:42  توسط مجید  | 

این خبر رو تو سایت بی بی سی خوندم.

عمیقا از خوندن این خبر متاسف شدم.

برای من که سلامت روحی و روانی و همچنین اخلاقی اجتماعی خودم رو در دوره نوجوانی که تنهایی بزرگترین مشکل من بود مدیون کتابهایی که می خوندم هستش. آرتوز سی کلارک غنیمتی بود که با کتابهایش آشنا شدم.

کتابهایی نظیرمجموعه  اودیسه ها- راما - کتاب های روشنایی زمین و سایر کتابهایی که از این نویسنده خونده بودم جزو گنجینه های ذهن من هستند. داستانهایی که از درون اونها به سرچشمه های خرد دست پیدا می کنم.

از سایت ویکی پدیا مطلبی را که به عنوان سه قانون کلارک معروف هست در اینجا می آورم.

سه قانون کلارک

  1. «هرگاه دانشمندی برجسته، اما سالخورده بگوید چیزی ممکن است، به احتمال قریب به یقین درست گفته‌است. اما آنگاه که بگوید چیزی غیرممکن است، به احتمال زیاد اشتباه می‌کند.»
  2. «تنها راه کشف محدودهٔ ممکن از غیرممکن، کمی پیشروی از ممکن به درون غیرممکن است.»
  3. «هر فناوری وقتی به حدی از پیشرفت برسد، دیگر نمی‌توان آن را از جادو تفکیک کرد.»

 

روحش شاد

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12:30  توسط مجید  | 

به نظر میرسه که ناف ما رو امسال با این موضوع بریدن که همش دچار غم و غصه های قدیمی باشم.

روز اول عید خیر سرشون فیلم اخراجی ها رو گذاشته. بانو با دیدن اون بخش که چند نفر برای باز کردن میدون مین خودشون رو روی مین ها پرت می کنن رو که دید دیگه تحملش تموم شد.

 

اما من باز یاد خاطرات قدیمی افتادم و باید داغ دلم تازه بشه...

 

سه تا برادر من دو تا شون اول جنگ سربازیشون جبهه بودن و سومی آخرای جنگ.

منم شیطون و شر همیشه دفتر خاطرات داداش سومی رو یواشکی می خوندم و در جریان کلیه داستانهاش از دوره دیبرستان بودم....

اما برادر سوم من زیاد خوش شانس نبود که دو سه روز مونده بود به عملیات مرصاد تو یه عملیات زخمی میشه. بعد از مدتها ما خبر دار میشیم. چون من با مادر و پدر مریض و خواهر کوچکم رفته بودیم شهرستان تا هم در جریان موشک باران تهران تنها نباشیم و هم اینکه مادر بزرگم مریض بود که بعد از مدتی فوت کرد از اون نگهداری بشه.

این بود که تا چند ماه بعد که به تهران برگشتم خبر نداشتم برادرم مجروح شده. تو عملیات ترکش خمپاره از نزدیک شاهرگ گردنش تا پشت گردنش رو می بره که هنوزم بعد از این همه سال. ( خرداد 67 تا الان ) تو گردنش اونقدر ترکش داره که وقتی میره فرودگاه دستگاه ها یه بار براش زنگ بزنن.

اما بعدها فرصت شد تا خاطرات آخرش رو بخونم. که الان با دیدن فیلم اخراجی ها یاد اون موضوع افتادم و اونقدر که حافظه ام یاری می کنه عین اونها رو همینجا می نویسم. محض خالی نبودن عریضه. ممکنه اسما رو یادم نیاد که جاشون رو خالی میزارم.

 

عملیات ایضایی

"... موقع شروع عملیات داشیم میرفتیم جلو که تیربارچی عراقی ها ما رو زمین گیر کرد. بچه ها داد میزدن آرپی جی زن. خاموشش کن ... یکی از بچه ها با آر پی جی بلند شد که تیر دوشکا میخوره تو سینه اش و میفته زمین. زیر نور منور و خس خس نفسش که با خون  از سینه اش میزد بیرون ... یکی از بچه ها چهار پنج تا آر پی جی رو گذاشته بود توی کیسه گونی با سیم تلفن ارتشی بسته بود به خودش.... که ترکش یه خمپاره میگیره به خرج آر پی جی. در دو ثانیه پسره جزغاله میشه. ... موقع سوختن داد میزده مامان ...

 ... گروه بانها می گفتند بچه ها سنگرتون رو بیشتر بکنین.... خورشید تازه داشت طلوع می کرد و خوشحال بودم که اونقدر زنده موندم که صبح روز جمعه رو ببینم....." ظاهرا پشت سرشون میدون مین بوده و بعد از عملیات موقع برگشتن گیر کرده بودن ... " یکی از درجه دار ها زخمی میشه و دوتا از بچه ها اون رو می برن عقب که پای یکیشن میره روی مین. اون یکی با هر بد بختی بوده زخمی رو میبره. اما این یکی افتاده بود و مرتب کمک می خواست. آخرش که دید کسی کمک نمیاد پای خودش رو با بند پوتین بست و کشون کشون رفت عقب. تو همین هیر و بیر یکی دیگه زخمی میشه  و من و دوستم اونرو می بریم عقب. همینطور که می رفتم عقب هر لحظه انتظار داشتم پام بره روی مین...."

تو عملیاتی که مجروح میشه

" ... عراقی ها آتیش تهیه ای رو ما ریختن که دهنمون باز موند. ماشین ما رو رسوند دم خاکریز و به اسم تکاور فرستادنمون جلو... همین طور که جلو میرفتیم تعداد کشته های ایرانی و عراقی زیاد تر میشد. ... رسیدم به یه ایرانی که عین آبکش سوراخ سوراخ شده بود و همینطور که ازش معذرت خواهی می کردم ار پی جی رو گذاشتم اونجا و ژ3 اون رو برداشتم و رفتم تو کانال... کانال رو برو عراقی ها بودن.. نصفه های شب بود ...  خشاب رو عوض کردم و پریدم تو کانل رو برو و عین فیلمها ی آرتیستی شروع به تیراندازی کردم و بچه ها هم سریع رسیدن و تا ساعت 3 صبح کانال رو از وجود سگ های عراقی پاک کردیم... بعد از اون عراق آتیش تهیه ای ریخت رو سرمون که زمینگیر شدیم. یه پسره بود که برام نارنجک تفنگی میاورد و من تا 48 ساعت فقط نارنجک شلیک میکردم که بعد نفهمیدم چی شد... "

داستان بعد از مجروحیتش دردناکه. نه بخاطر جراحت. از اینکه تو بیمارستان کرمونشاه گذاشته بودنش بمیره..و اینکه ملاقاتی هم تختیش زنگ میزنه تهران به همسایمون. ( خدا رحمتش کنه ) شبونه پسرشو می فرسته کرمونشاه دنبال برادرم و اونم میاردش تهران

از اینکه بعدا برام تعریف کرد یکی از دوستاش موقعی که نارنجک میفته جلوی پاش میاد برش داره پرتش کنه بیرون تو دستش می ترکه و سرش نا پدید میشه. از اینکه یکی از بچه هاشون رو موج انفجار خمپاره 120 عراقی می کشه.  یا اینکه تعریف میکرد تو همون عملیات وقتی میرفته جلو دم سنگر جنازه پودر شده یه ایرانی رو میبینه. که به نظر میرسه موقع حمله اومده از سنگر بیاد بیرون خمپاره همون موقع خورده کنارش.

و از این بگم که با اون زخم شدید گردن که هنوز هم بعد از 20 سال داره می کشه. دکتر مسئول بدون دیدن زخم گردن براش فقط 5 درصد بریده در حالی که بعضی ها 60 درصد گرفتن در حالی که احتمالا.....

 

نمیدونم و نمی خوام دیگه چیزی بگم. غصه ایه که خیلی ها کم و بیش باهاش درگیرن. بودن و هستن و خواهند بود و خوب بدتر از اینها هم هست. مگه نه!!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 22:13  توسط مجید  |