یک کاری انجام میدی ولی نتیجه ای بدست میاری که اصلا قصدت نبوده.
منظورم خیلی موضوع پیچیده و یا مهمی نیست.
یه روز تصمیم گرفتم که ناشناس شروع کنم به نوشتن هر چیزی که در همون لحظه بهش فکر میکردم.
مشکلات. ناراحتی ها. غم ها و شادی ها. ولی هدف این بود که فکرم رو از افکار مزاحم خالی کنم. بعد از یه مدت متوجه شدم که این نوشتنها داره تاثیر خودش رو روم میگذاره و تفکراتم به خودش داره شکل میده.
جالبتر اینکه افکاری که به نوعی نمی تونستن دووم زیادی داشته باشن. یواش یواش مشخص شدن و نه اینکه کم شن. وقتی شما مزاحم ها رو میشناسی. راه کنترل اونها رو هم پیدا می کنی.
مدتی بعد وقتی داشتم کتاب هوش عاطفی ( هوش هیجانی اسم دیگه این کتابه ) رو بنا به توصیه یه دوست می خوندم متوجه شدم. با انجام دادن اینکار کمک بسیار بزرگی به خودم کردم.
اما هر چیزی عمری داره. اگه شما بخواین یه آدم پیر رو که شدیدا مریض هستش زنده نگه دارین باید انرژی. زمان و هزینه مادی زیادی رو تامین و متقبل شین. همین طور هم کارهایی رو که شروع میکنین بالاخره باید یه روز تمومش کنین.
برای حسن ختام از جمله ای که انوشه انصاری تو وبلاگ انگلیسیش وقتی که از فضا به زمین برگشته بود استفاده می کنم.
"مثل همه چیزهای خوب دیگه این وبلاگ هم به آخر خط خودش رسیده...."
این وبلاگ برای من محیط شخصی خوبی بود که خود رو از نگاه دیگران ببینم و تحلیل کنم. دوستیها و دشمنی های زیادی رو تو این محیط دیدم و تجربه کردم.
دوستی ها و دشمنی هایی که اگه صاحبان اون ناشناس میموندن. میشدن تجربه ای در دنیای مجازی برای انکه خودمون رو محک بزنیم که آیا که هستیم و آیا اصولا راه درستی رو در زندگی پیدا و انتخاب کرده ایم.
اما به هر حال. چیزهای خوب عمری دارن و پس از اونکه به مرحله پختگی و رسیدن گام می گذارن. زمان ذشد اونها سپری شده و دیگه نمیشه از اونها انتظار داشت که بیشتر از اون رشد کنن.
برای حسن ختام . اون سه داستانی رو که به عنوان اولین تجربه نوشتن انجام شد رو اینجا قرار میدم.
داستان فعلا بدون نام ( یکی از دوستان نام مینی ترمیناتور رو براش پیشنهاد کرد )
ساعت هفت صبح و من در دفتر کارم واقع در ساختمان معظم تحقیقات پیشرفته ژنتیک نشستم. ناگهان زنگ به صورت عجیبی به صدا در آمد. سه زنگ کوتاه و به دنبال اون سه زنگ بلند. سابقه نداشت کسی اون وقت صبح با من کار داشته باشه.و یا حتی به اون صورت عجیب زنگ رو به صدا در بیاره. با فشار دکمه الکتریکی در رو براش باز کردم و وقتی وارد اتاق شد برای لحظه ای ماتم برد. یک فرد کوتاه با حدود 50 سانتی منر قد که بر خلاف کوتوله هایی که بعضا با اونها بر خورد می کنیم و معمولا از نظر رشد طولی دچار مشکل هستن. از هیکل ظریفی برخوردار بود اما صورتش و خطوط عمیقی که بر روی اون جا داشت نشان دهنده کهولت سن و اراده اش داشت.
بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب: پروفسور احمدی من وظیفه دارم که شما رو از بین ببرم و اگر موفق نشوم مردم من افرادی را برای از بین بردن تمام افراد بزرگسال که در حال حاضر در کره زمین زندگی می کنن خواهند فرستاد.
جا داشت فکر کنم که با یک دیوانه طرف هستم. اما این دیوانه کی بود و از کجا آمده بود برای همین یک سوال بدیهی رو ازش پرسیدم. چرا؟
آخرین کشف علمی ای که شما انجام دادین و تصمیم دارین که مقاله اون رو همین امروز در کنفرانس مطرح کنین موضوعی است که باعث شده مردم من به من این ماموریت رو بدن.
کشف علمی . اونم کشف علمی ای که زندگی بشر رو با تحول مواجه میکنه. تولید مصنوعی سلولهای بنیادی در آزمایشگاه. فکر کردم احتمالا این فرد رو رقبا فرستاده اند. اما چگونه ممکن بود کسی به این اطلاعات دست رسی پیدا کند.
پرسیدم . شما چگونه به این مسئله پی بردید.
من از آینده می آیم. دستکاری هایی که شما در طبیعت انجام دادین موجب شد که سیستم ظریف تعادل ژنتیکی در انسانها دچار اختلال بشه و این اختلال از طریق فضولات انسانی کل طبیعت رو آلوده کرد. کوچکی قد من و وضعیت فیزیکی من دلیلی بر این مدعای من است. اما دانشمند های ما متوجه شده اند که تا 20 سال کره زمین از حیات عاری خواهد شد و به همین دلیل مردمم به من این وظیفه را داده اند که یا شما را از اعلام این کشف منع کنم و یا شما را از بین ببرم.
خوب پس دلیل اینکه شما می خواهید بقیه بزرگسالان را از بین ببرید چیه؟ گفت ما نمیتونیم بر روی زمان گذشته مستقیما تاثیر بگزاریم مگر آنکه تمام منابع انرژی خودمان را مصرف کنیم. اگر من نتوانم شما را منصرف کنم. تنها با یک تماس شما با من به آینده خواهید آمد و آنجا با تاثیر اکتشافتان برخورد می کنید. فکر نمیکنم بعد از کشف حقیقت علاقه ای به زنده ماندن داشته باشید. اما اگر این اتفاق بیفتد کشف شما توسط همکارانتان معرفی شده و برای اینکه بتوانیم جلوی فاجعه را بگیریم می بایست با صرف منابع و در طی 5 سال تمام بزرگسالان را از بین ببریم تا نسل جدید از دانشی چنین مخرب بی بهره باشند.
و پرسیدم اگر من این کشف را مطرح نکنم.
این تنها راه حل منطقی و عالی داستان ما است.
پس از کمی تفکر متوجه شدم حق با او است پس مقاله نوشته شده و گزارشات فنی دستگاه را از کیفم در آوردم و در نابودگر انداختم. با زدن تکمه. مرد ناپدید شد. پس از کمی فکر متوجه شدم دلیلش چیه. با نابودی مقاله و گزارشات علمی مربوط تاثیرات مخرب از بین رفته بود و الان مرد در دنیای خودش در حال کار دلخواه هودش بود و به همسرش عشق میورزید و با بچه ها بازی می کرد بدون اینکه بدونه یه زمانی در گذشته خودش و حال حاضر ما کشفی خانمان براندازرو از بین برده و شایدم موجبات اون رو فراهم آورده.
حالا وظیفه من این بود که از به اختراع مجدد این دستگاه توسط دیگران جلوگیری کنم.
داستان تولد یک کرم
در جایی که ما زندگی میکنیم محیط سنگینی حکم فرما است و گاهی دور و بر ما روشن میشه و گاهی تاریک. همیشه پشت سر هم منشا اونهم بالای سر ما است اما تا حالا هیچ کدوم از ما موفق نشده بره ببینه اون بالا ها چه خبره.
گاهی اوقات اون وقتی که انتظار میره محیطمون روشن باشه تاریکی حکم فرما میشه. یه بار یه باکتری رو دیدم که بهش می کفتن دانشمند. توضیح میداد که این تاریکی ها بخاطر اینه که از یه جاهایی که تو کف قرار داره و همیشه سیاهی داغی بیرون میاد . سیاهی زیاد میشه و باعث میشه دور و بر ما هم تاریک شه.
یه چیز دیگه هم می گفت. می گفت که اجداد باکتری ها گفتن که اولین بار که یادشون میومده دور بر همین سیاهی ها بوده که پدیدار شدن. اما نمیدونن چطوری
ما باکتری ها زندگی عجیبی داریم. همیشه تنها هستیم. اما بعد از یه مدت اتفاقی برامون میفته و توی ما که یه چیز سیاه هست شروع می کنه به بزرگ شدن و بعد به دو قسمت تقسیم میشه و بعد از اون ما هم کش میاییم و به دو قسمت از هم جدا تقسیم میشیم. اینطوری تعدادمون زیاد میشه.
ممکنه بپرسین که خوب من اینها رو از کجا میدونم. آخه من یه باکتری عجیبم و تا الان که تمام دوستای بچگیم تقسیم شدن و دوباره هم بچه هاشون تقسیم شدن من تقسیم شدم اما تقسیمات از هم جدا نشدن و همه یه تیکه هستیم اونها هم مثل بقیه باکتری ها نیستن بلکه همشون کاری رو که من میخوام انجام میدن. آخه یه بار اتفاق عجیبی برام افتاد من و چند تا از دوتامون دور و بر هم جمع بودیم که ناگهان نور آبی رنگی دیدم ( اسمش رو من نوشتم مگه نه باکتری بدبخت که نمیدونه آبی چه رنگیه ) و من از حال رفتم. بعد که به حال اومدم دیدم یکی از دوستام بالای سرمه. وقتی ازش راجع به بقیه پرسیدم گفت که چند تایی مردن و بقیه هم حالشون اونقدر بد شد که گذاشتن و حیرون ویلون رفتن. بعدش من برگشتم به محل زندگیم اما خبر جدیدی از بقیه ندارم. فقط میدونم که اون رفیقم که منو نجات داد تو حفره کناری زندگی میکنه. اما اونهم مثل من تقسیم شده. فکر کنم سرنوشت ما اینه که اینقدر همینطوری بمونیم تا بمیریم... .
دیگه خسته شدم. اینجا هیچ کسی رو نمیشناسم. الان از وقتی که اینطوری شدم باکتری ها حداقل 50 بار دیگه هم تقسیم شدن و اینا دیگه نه منو میشناسن نه دوست دارن منو ببینن. میگن من بدشگونم.
حالا راه افتادم. تصمیم گرفتم برم ببینم اون دوستم که تو اون روز با من بود هنوز زنده است یا نه. برای اینکه به چاله کناری برسم حداقل 4 بار باید دور و برم روشن بشه و تاریک شه تا بتونم برسم .... .
بالاخره رسیدم. دوستم هنوز زنده است ولی اونهم مثل من میمونه. تنها و رونده شده. خیلی از دیدن دوباره من خوشحال شد. چیز جالب تری هم که وجود داشت این بود که دوستم بهم گفت یه چیز های سیاه گردی ازش جدا شده که همه اونها رو تو یه جا جمع کرده. دور و بر اونها رو هم با چند تا سنگ ثابت کرده تا یه وقت گم و گور نشن. منو برد تا اونها رو بهم نشون بده.
و چه دونه های قشنگی بودن. وقتی که اون ها رو دیدم یه حس عجیب بهم دست داد. دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. دوست داشتم برم اون دونه ها رو بغل کنم و رو تنم اونها رو حس کنم. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و رفتم به سمت اون دونه ها . دوستم شدیدا ترسید و شروع کرد به جیغ زدن تا جلوی من رو بگیره اما ...
تا یه دو سه بار که روشنایی اومد و رفت دوستم باهام حرف نمیزد. اما بعدش منو صدا کرد و گفت بیا ... بیا.. ترسیدم که چی شده اما ئر عین حال که هم نگران بودم توریش نشده باشه هم خجالت می کشیدم رفتم پیشش. اون دونه ها رو بهم نشون داد که داشتن تکون میخورن. نکون تکون میخوردن و یهو... هوپ از تو اولیشون یه چیزی شبیه ما در اومد اما چقدر ریز. دومی . سومی و همینطور همشون اومدن بیرون.
واقعا تعجب کرده بودیم. اینها دیگه چی بودن و چقدر شبیه ما بودن. در همین حین دیدم که یه نفر ما رو صدا میزنه. وقتی نگاه کردیم یه باکتری رو دیدم که داره بطرف ما میاد و وقتی به ما رسید کلی وقت صرف کرد تا نفسش جا بیاد.
وقتی فهمیدم کیه مخم سوت کشید. اون نسل 210 ام همون باکتری ای بود که به من گفت از کجا اومده {و اونهم یه باکتری دانشمند! بود}.اون بهمون گفت که چندین نسل از اجدادش اون دوستای من رو که تو اون روز خاص با هم بودیم پیدا کردن و اونها رو بررسی میکردن. بنظر میرسه که همه اونها به نوعی تغییر کردن. بعضی هاشون شکل های عجیبی پیدا کردن و میتونن خیلی سریع حرکت کنن.گفت منهم از یه تعداد از باکتری ها شنیدم که تو هم تغییر کردی و برای همین اومدم تا ببینم چی شدی.....
بگذریم. الان اسمی برای خودمون انتخاب کردم و بخومون میگیم کرم. الان که دارم این داستان رو برای نویسنده اش تعریف میکنم.نوه, نبیره, و نتیجه ام دارن تو این چاله و چاله های کناری زندگی می کنن.
راستی نویسنده هم برام تعریف کرد که به اونها هم میگن انسان و یکی از کارهایی که انسانها انجام دادن بررسی همین موضوع بوده که اون باکتری های اولی چطوری به وجود اومدن و بعد چطوری موجودی مثل من به وجود اومده. در مورد اون اتفاق هم نظر خاصی نداشت اما می گفت اتفاقی افتاده که ما رو تحت! ... تحت چی . یه نوری که اسمش چی بود ما فرارش. ماورا بش. آها ماورا بنفش. حالا چی هست من نمیفهمم. قرار گرفتیم تا اینطوری شدیم.
و اینطوری بود که ما طی یه چیزی که نویسنده گفت میگن دگردیسی و جهش ژنتیکی بوجود اومدیم.
-سلام فری. من خوبم تو چطوری؟ -عالی. امروز با مژ ( دوست دخترم )قرار دارم. می خوام ازش خواستگاری کنم. -تبریک می گم. خیلی بهم میایین. -راستی بهت بر نخورد که دیروز اونطوری ازت بردم. آخه تو تا دیروز قهرمان درخت نوردی ما بودی. -نفهمیدم چکار کردی؟ تا خواستم تکون بخورم ۵ تا درخت رو رد کرده بودی. تازه تو میتونی رو زمین هم رو دو تا پاهات راه بری. هیچکدوم از افراد این قبیله و سایر قبیله ها نمیتونن اینکار رو بکنن! تازه اون لونه ای هم که ساختی خیلی جالبه. بجای اینکه رو درخت باشه. رفتی تو دل ان سنگ سیاه جا گرفتی. -مرسی از لطفت. آره بعد از اون روز که من و چته اون گیاه عجیب رو خوردیم خیلی مریضی کشیدیم و اگه تو و قبیله از ما نگهداری نکرده بودین حتما می مردیم. - خوب آره تو خیلی خوب بودی و هستی و همه بخاطر محبتهایی که بهشون داشتی دوست داشتن. اگه طوریت میشد هممون متاسف میشدیم. - خوب من برم. میترسم به قرارم با مژ دیر برسم. - .... - سلام فری. خبرو شنیدی!!؟ -سلام توک. آره خیلی وحشتناک بود. میگن چت و مژ زیر درخت نشسته بودن که صاعقه مستقیما می خوره بهشون و جزغاله میشن. -آره من رفتم دیدمشون. حسابی سوخته بودن. - آره خیلی حیف شد. ... ( ۵۵۰ هزار سال بعد ) ( گوینده اخبار علمی ) دانشمندان اخیرا در منطقه سیبری روسیه بقایای دو موجود عجیب رو یافته اند. تحقیقاتی که توسط زیست شناسان انجام شده حاکی از این هستش که این موجودات از دی ان آ با ژنهایی که شباهت بسیار زیادی با ژن های انسان داشته است برخوردار بوده اند.توضیحات بیشتر رو همکارم در مصاحبه با پروفسور زارامیشوف به اطلاعتون میرسونه.... ... بله. مرسی تام. پروفسور اونطور که از گفته های شما متوجه شدم این موجودات از سیستم دی ان آ بسیار پیشرفته تر از انسان برخوردار بودن! -بله. مطالعات ما نشون داده که این موجودات سیستم سلولی بسیار پیشرفته ای داشته اند که از انسان پیشرفته تر بوده. و در اینصورت می بایست نتیجه گرفت که اونها بسیار بسیار از انسان باهوش تر بوده اند. -پروفسور به نظر شما دلیل انقراض اونها چی بوده!؟ -خوب. برای پاسخ به این سوال می بایست تحقیقات دامنه داری انجام بشه و باید بررسی های بیشتری انجام بشه تا معلوم شه که آیا از این موجود تعداد بیشتری پیدا میشن.اما اگه نظر من رو بخواهین با بررسی هایی که تیم دانشگاه ما و سایر دانشگاه ها سالها است که در این مکان انجام دادن ما بجز باقیمانده حیواناتی که شبیه نوعی میمون فعلی به نام چیتا بوده اند موجود دیگری پیدا نکرده ایم و عقیده شخص من این است که این دو موجود از خانواده همان چیتا بوده اند که بدلیلی دچار جهش ژنتیکی شده اند و تبدیل به این ابر موجود شده اند. -خوب پس به نظر شما دلیل انقراض اونها چی بوده!؟ -تنها کلمه ای که میشه برای این تراژدی عنوان کرد فقط یه کلمه است. بدشانسی
-سلام چت چطوری!؟