<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هذیونهای دوران دلتنگی</title>
<link>http://divoon.blogfa.com/</link>
<description>وقتی خسته هستی و دیوونه. </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Jul 2008 10:24:55 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مانع!</title>
<link>http://divoon.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر میرسه که عبور قبلیمون به مانع برخورده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی وضعیت دچار تشتت شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از یه طرف قبول نشدن دکترام که فکرمو به امتحان سال بعد می بره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از یه طرف کارم که خودش جنبه تحقیقی داره اما در یه موضوع دیگه سیر می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از طرف سوم درآمد که وضعش اسفباره و نیاز به یکسری کار در زمینه ای تی داره که اونم همراه با مطالعه و تحقیقه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه موندم اصولا کارهام درسته یا نه! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 10:24:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divoon&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>divoon</dc:creator>
<guid>http://divoon.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دروغ! حیله! مکر و نهایتا نیرنگ!</title>
<link>http://divoon.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در جامعه ما رسم بر اینه که به بچه ها یاد بدن. بچه نباید دروغ بگه و دروغ گو دشمن خدا است و از این حرفها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما وقتی بچه بزرگ میشه. هم دروغ گویی بلده و هم میتونه دسیسه کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما کدومشون درستن آیا نباید دروغ گفت؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا باید بلد بود که دروغ گفت و حقه زد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیادی راست بودن تو این دور و زمونه علاوه بر اونکه از نظر دیگران پسسندیده نیست. دقیقا موجب خسارت و ضرر شخصی و همچنین به محلی که در اون کار میکنیم میشه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 16:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divoon&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>divoon</dc:creator>
<guid>http://divoon.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عبور!</title>
<link>http://divoon.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>هفته پيش ديگه جاتون خالي نگران شدم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زانوم كه درد ميكرد. هيچ رفتم وزنم رو كنترل كردم. 84 و روز بعد 85 كيلو. ديديم اينطوري نميشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه ميدون كوچولو كنار خونمون هستش رفتم شروع كردم به راه رفتن. خلاصه 40 دقيقه اي اروم اروم راه ميزرفتم و همينطوري هم سرعت راه رفتنم رو زياد ميكردم. هر وقت هم كه زانوم درد ميگرفت سرعتم رو كم ميكردم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه بعد از سه روز زانوم كمي بهتر شد و ملتفت شدم كه وزنم به 83 كيلو كاهش پيدا كرده. اين بود كه راه رفتن رو برنامه روزمره خودم قرار دادم و هر روز نيمساعت حداقل راه رفتنم ميشه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا نوبت برنامه دوم هستش كه اون رو هم مرتب كنم.&lt;br /&gt;فكر كنم اين برنامه دوم شامل انجام مطالعات درسي كاري باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس تا پخش بعدي خبر. ميريم كه برا خودمون اين موضوع رو هم عبور نماييم&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 08:17:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divoon&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>divoon</dc:creator>
<guid>http://divoon.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکم اعدام!!!</title>
<link>http://divoon.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست حس یه زندانی منتظر اعدامی رو دارم که بهشون گفتن شما تو دو مرحله ممکنه حکم عفو بهتون بخوره و تو مرحله اول اسمش در اومده و لیستشو زدن رو دیوار زندان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بهش خبر دادن که اسمش برای مرحله دوم در نیومده و باید منتظر اعدام باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز که از کنار دیوار رد میشه لیست اول رو میبینه و میبینه که اسمش هم تو اونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما منتظر لیست دومیه که بیاد و  اسمش توش نباشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی اسممو تو لیست  پذیرفته شدگان دکترای تخصصی ..... جهت آزمون مصاحبه میبینم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس همون زندانیه توم زنده میشه. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 16:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divoon&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>divoon</dc:creator>
<guid>http://divoon.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موسیقی درمانی!</title>
<link>http://divoon.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>موضوع موسیقی اولین چیزی بود که برام مسئله شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بچه گی. دقیقا از ۵ سالگی که برادرم آهنگ گروه بونی ام رو گوش میداد. برای دفعات اول که اونها رو شنیدم بعد بطور نا خودآگاه و مرتب اونها رو زیر لبم زمزمه میکردم طوری شد که یه بار دختر همسایه که خوشگل کرده بود بره گردش سر کوچه که بهم رسید برگشت گفت چی داری با خودت بلغور میکنی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از نظر شرعی می گفتن که موسیقی حرامه. اما شما فرض کنید علاقه مندی شدید من رو به موسیقی و نهایتا یه موضوع عجیب تر. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو دوره ربیرستان یه بار می خواستم مشاقی جبرم رو که مدتها بود ننوشته بودم رو انجام بدم از اون طرف تلویزیون قرار گذاشته بود که سریال گرگها رو به طور کامل نشون بده . من هم ضبط اخوی رو برداشتم و هدفون رو وصل کردم نشستم سر درس. دقیقا به مدت ۲ ساعت و نیم تمام درسهای عقب مونده رو با سرعت بالا و بدون خستگی زیاد انجام دادم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب یه موضوع جالب پیش اومد که یه معیاری بدستم داد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه بازی جالب رو گاهی بازی می کنم. یه چیزی به نام smileys . تو حالت عادی از نظر زمانی برای اجرا تونستم به رکرود زمانی ۲۳۰۰ برسم. اما وقتی که با موسیقی این کار رو انجام دادم تغیرر کیفیت غیر منتظره بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 06:11:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divoon&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>divoon</dc:creator>
<guid>http://divoon.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افزایش حقوق سال 87!</title>
<link>http://divoon.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>امسال در ابتدا اعلام شد که قرار است حقوق ها بصورت پلکانی افزایش یابد. که بعد تغییر کرد و قرار بر ۱۰ درصد افزایش حقوق شد.که انهم نهایتا به تغییر در ضریب حقوق گردید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اعلام می کنند که رقم افزایش همان ۱۰ درصد است. اما آن افزایش تنها در حد اقل حقوق اعمال می گردد.یعنی حداقل حقوق پارسال تا به امسال از ۱۵۰ هزار تومان به ۱۶۵ هزار تومان اتفاق میفتد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از نظر آنهایی که حکم کارمندان پیمانی را ندیده باشند. حداق حقوق متشکل از حقوق مبنا. سابقه کار. تعدیل . یه فاکتور دیگه است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نهایتا بقیه فاکتورهای حقوق با این عامل سنجیده شده و پایین و بالا می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه نهایی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این افزایش ۱۰ درصدی حداقل حقوق . حکم بنده با مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه دولتی و سطح بالای مملکت از زقم ۴۷۵ به ۵۰۰ هزار تومان رسید و به عبارت دیگه بنده در سال جاری ۲۰۰ هزار تومان زیر خط فقر بسر می برم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و رقم ۱۰ درصد. در حکم بنده به ۵ درصد منتهی گردید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبی موضوع اینه که بنده حکم همترازی مربی پایه ۲ خودم رو هم اواخر ۸۶ دریافت کردهام. والا رقم توفیر فراوان دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 08:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divoon&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>divoon</dc:creator>
<guid>http://divoon.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشتيم. اما نه چندان پيروز مندانه!!!</title>
<link>http://divoon.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>فكر ميكردم كه ديگه نيازي به نوشتن وبلاگ نباشه. با اينحال شرايط چندان خوب پيش نرفت و در نتيجه اين وبلاگ هنوز كاركرد خودش رو داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ۳۰ روز گذشته اتفاقات زير رخ داد كه در نوع خودش جالبه&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;۲ خرداد بدون آمادگي زيادي در امتحان دكتري فيزيك دانشگاه علم و صنعت شركت كردم و سعي كردم تا آخر امتحان دووم بيارم.سوالات بد نبود&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;۶ خرداد ساعت ۶ بعد از ظهر در حال استراحت و رفع خستگي بودم كه مبايل زنگ زد و قافلگيرم كرد.از پژوهشكده سيستم هاي هوشمند تماس گرفته بودند و اطلاع مي دادند كه در آزمون كتبي دكتري قبول شدم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt; ما هم كلي از خودمان ذوق در وكرديم و رفتيم كه براي مصاحبه آماده شيم.&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;۹ خرداد روز مصاحبه بود. اول كه با كلي ذوق و شوق راه افتادم به سمت ميدان نياوران. اما تو راه گم شدم.خنده دارش اينه كه من هميشه يه راه براي برون رفت از گمشدگي پيدا مي كنم اما ايندفعه از ته يادگار امام و از مسير هاي ميان بر رفتم به سمت خيابون فرشته منتهي يه جا رو اشتباه پيچيدم و دفعه بعد يه جاي ديگه رو و يه دفعه يه تابلو ديدم نوشته به سمت زرگنده گفتم خوب عالي شد الان بالاي بزرگراه صدرم و اينطوري ميرم تو شريعتي يا همچين جايي. خوشحال و خندون پيچيدم و رفتم جلو و ديدم كه بله... &lt;STRONG&gt;بله!!؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt; يه تونل از زير صدر رد ميشه كه مستقيم ميره سمت زرگنده. خلاصه قيافه ام ديدني بود. نهايتا از مسير خيابان دولت و غيره خودم رو به نياوران رسوندم.&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;اما مصاحبه افتضاح كردم. فكرشو بكنين كلي در مورد كامپيوتر و مزاياش سخنوري كردم اما آخرش بهم گفتن كه شما از بخش نوروساينسش ( يعني بخش بيولوژي ) نمره اوردين.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;. خلاصه قبولي پر!&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;تعطيلات و بين التعطيلي بدك نبود. يه مسافرت فشرده با اندكي احتمال خطر ماندن در ترافيك. به معناي اينكه اونهايي كه با ۱ ساعت فاصله بعد از ما راه افتادن همه تو ترافيك موندن. درست عين روزي كه ايران استراليا رو برد و رفتيم جام جهاني. هموقع از ترمينال جنوب به سمت تجريش راه افتادم. دقيقا هر جا ميرفتم جمعيت پشت سر من راه رو ميبست&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;اما اينكه ديروز رئيسم بهم خبر داد كه سرپرست آموزش بههم خبر داده بچه ها از سختي درس دادن من بهش اعتراض كردن و ايشون هم فكر كرده من رو عوض كنه بهتره.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اينهمه مشكل به اضافه يه چند تا مطلب ريز و درشت ديگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما به كوري چشم استكبار جهاني و مشت محكم ... بنده چون هنوز زندم و دارم نفس مي كشم و فكر ميكنم كه فكر ميكنم. تصميم گرفتم كه از پا ننشينم و خودم رو براي مراحل بعدي آماده كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 05:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divoon&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>divoon</dc:creator>
<guid>http://divoon.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و ..... خدانگهدار!</title>
<link>http://divoon.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>واقعا بعضی از کارها مثل جادو میمونه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک کاری انجام میدی ولی نتیجه ای بدست میاری که اصلا قصدت نبوده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منظورم خیلی موضوع پیچیده و یا مهمی نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه روز تصمیم گرفتم که ناشناس شروع کنم به نوشتن هر چیزی که در همون لحظه بهش فکر میکردم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشکلات. ناراحتی ها. غم ها و شادی ها. ولی هدف این بود که فکرم رو از افکار مزاحم خالی کنم. بعد از یه مدت متوجه شدم که این نوشتنها داره تاثیر خودش رو روم میگذاره و تفکراتم به خودش داره شکل میده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبتر اینکه افکاری که به نوعی نمی تونستن دووم زیادی داشته باشن. یواش یواش مشخص شدن و نه اینکه کم شن. وقتی شما مزاحم ها رو میشناسی. راه کنترل اونها رو هم پیدا می کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتی بعد وقتی داشتم کتاب هوش عاطفی ( هوش هیجانی اسم دیگه این کتابه ) رو بنا به توصیه یه دوست می خوندم متوجه شدم. با انجام دادن اینکار کمک بسیار بزرگی به خودم کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما هر چیزی عمری داره. اگه شما بخواین یه آدم پیر رو که شدیدا مریض هستش زنده نگه دارین باید انرژی. زمان و هزینه مادی زیادی رو تامین و متقبل شین. همین طور هم کارهایی رو که شروع میکنین بالاخره باید یه روز تمومش کنین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای حسن ختام از جمله ای که انوشه انصاری تو وبلاگ انگلیسیش وقتی که از فضا به زمین برگشته بود استفاده می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;مثل همه چیزهای خوب دیگه این وبلاگ هم به آخر خط خودش رسیده....&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; این وبلاگ برای من محیط شخصی خوبی بود که خود رو از نگاه دیگران ببینم و تحلیل کنم. دوستیها و دشمنی های زیادی رو تو این محیط دیدم و تجربه کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستی ها و دشمنی هایی که اگه صاحبان اون ناشناس میموندن. میشدن تجربه ای در دنیای مجازی برای انکه خودمون رو محک بزنیم که آیا که هستیم و آیا اصولا راه درستی رو در زندگی پیدا و انتخاب کرده ایم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما به هر حال. چیزهای خوب عمری دارن و پس از اونکه به مرحله پختگی و رسیدن گام می گذارن. زمان ذشد اونها سپری شده و دیگه نمیشه از اونها انتظار داشت که بیشتر از اون رشد کنن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای حسن ختام . اون سه داستانی رو که به عنوان اولین تجربه نوشتن انجام شد رو اینجا قرار میدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;داستان فعلا بدون نام ( یکی از دوستان نام مینی ترمیناتور رو براش پیشنهاد کرد )&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;ساعت هفت صبح&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و من در دفتر کارم واقع در ساختمان معظم تحقیقات پیشرفته ژنتیک نشستم. ناگهان زنگ به صورت عجیبی به صدا در آمد. سه زنگ کوتاه و به دنبال اون سه زنگ بلند. سابقه نداشت کسی اون وقت صبح با من کار داشته باشه.و یا حتی به اون صورت عجیب زنگ رو به صدا در بیاره. با فشار دکمه الکتریکی در رو براش باز کردم و وقتی وارد اتاق شد برای لحظه ای ماتم برد. یک فرد کوتاه با حدود 50 سانتی منر قد که بر خلاف کوتوله هایی که بعضا با اونها بر خورد می کنیم و معمولا از نظر رشد طولی دچار مشکل هستن. از هیکل ظریفی برخوردار بود اما صورتش و خطوط عمیقی که بر روی اون جا داشت نشان دهنده &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;کهولت سن و اراده اش داشت.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب: پروفسور احمدی من وظیفه دارم که شما رو از بین ببرم و اگر موفق نشوم مردم من افرادی را برای از بین بردن &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;تمام افراد بزرگسال که در حال حاضر در کره زمین زندگی می کنن خواهند فرستاد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;جا داشت فکر کنم که با یک دیوانه طرف هستم. اما این دیوانه کی بود و از کجا آمده بود برای همین یک سوال بدیهی رو ازش پرسیدم. چرا؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخرین کشف علمی ای که شما انجام دادین و تصمیم دارین که مقاله اون رو همین امروز در کنفرانس مطرح کنین موضوعی است که باعث شده مردم من به من این ماموریت رو بدن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;کشف علمی . اونم کشف علمی ای که زندگی بشر رو با تحول مواجه میکنه. تولید مصنوعی سلولهای بنیادی در آزمایشگاه. فکر کردم احتمالا این فرد رو رقبا فرستاده اند. اما چگونه ممکن بود کسی به این اطلاعات دست رسی پیدا کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;پرسیدم . شما چگونه به این مسئله پی بردید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;من از آینده می آیم. دستکاری هایی که شما در طبیعت انجام دادین موجب شد که سیستم ظریف تعادل ژنتیکی در انسانها دچار اختلال بشه و این اختلال از طریق فضولات انسانی کل طبیعت رو آلوده کرد. کوچکی قد من و وضعیت فیزیکی من دلیلی بر این مدعای من است. اما دانشمند های ما متوجه شده اند که تا 20 سال کره زمین از حیات عاری خواهد شد و به همین دلیل مردمم به من این وظیفه را داده اند که یا شما را از اعلام این کشف منع کنم و یا شما را از بین ببرم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوب پس دلیل اینکه شما می خواهید بقیه بزرگسالان را از بین ببرید چیه؟ گفت ما نمیتونیم بر روی زمان گذشته مستقیما تاثیر بگزاریم مگر آنکه تمام منابع انرژی خودمان را مصرف کنیم. اگر من نتوانم شما را منصرف کنم. تنها با یک تماس شما با من به آینده خواهید آمد و آنجا با تاثیر اکتشافتان برخورد می کنید. فکر نمیکنم بعد از کشف حقیقت علاقه ای به زنده ماندن داشته باشید. اما اگر این اتفاق بیفتد کشف شما توسط همکارانتان معرفی شده و برای اینکه بتوانیم جلوی فاجعه را بگیریم می بایست با صرف منابع و در طی 5 سال تمام بزرگسالان را از بین ببریم تا نسل جدید از دانشی چنین مخرب بی بهره باشند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;و پرسیدم اگر من این کشف را مطرح نکنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;این تنها راه حل منطقی و عالی داستان ما است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;پس از کمی تفکر متوجه شدم حق با او است پس مقاله نوشته شده و گزارشات فنی دستگاه  را از کیفم در آوردم و در نابودگر انداختم. با زدن تکمه. مرد ناپدید شد. پس از کمی فکر متوجه شدم دلیلش چیه. با نابودی مقاله و گزارشات علمی مربوط تاثیرات مخرب از بین رفته بود و الان مرد در دنیای خودش در حال کار دلخواه هودش بود و به همسرش عشق میورزید و با بچه ها بازی می کرد بدون اینکه بدونه یه زمانی در گذشته خودش و حال حاضر ما کشفی خانمان براندازرو از بین برده و شایدم موجبات اون رو فراهم آورده.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;حالا وظیفه من این بود که از به اختراع مجدد این دستگاه توسط دیگران جلوگیری کنم.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;داستان تولد یک کرم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;در جایی که ما زندگی میکنیم محیط سنگینی حکم فرما است و گاهی دور و بر ما روشن میشه و گاهی تاریک. همیشه پشت سر هم منشا اونهم بالای سر ما است اما تا حالا هیچ کدوم از ما موفق نشده بره ببینه اون بالا ها چه خبره. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;گاهی اوقات اون وقتی که انتظار میره محیطمون روشن باشه تاریکی حکم فرما میشه. یه بار یه باکتری رو دیدم که بهش می کفتن دانشمند. توضیح میداد که این تاریکی ها بخاطر اینه که از یه جاهایی که تو کف قرار داره&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و همیشه سیاهی داغی &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;بیرون میاد . سیاهی زیاد میشه و باعث میشه دور و بر ما هم تاریک شه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;یه چیز دیگه هم می گفت. می گفت که اجداد باکتری ها گفتن که اولین بار که یادشون میومده دور بر همین سیاهی ها بوده که پدیدار شدن. اما نمیدونن چطوری&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;ما باکتری ها زندگی عجیبی داریم. همیشه تنها هستیم. اما بعد از یه مدت اتفاقی برامون میفته و توی ما که یه چیز سیاه هست شروع می کنه به بزرگ شدن و بعد به دو قسمت تقسیم میشه و بعد از اون ما هم کش میاییم و به دو قسمت از هم جدا تقسیم میشیم. اینطوری تعدادمون زیاد میشه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;ممکنه بپرسین که خوب من اینها رو از کجا میدونم. آخه من یه باکتری عجیبم و تا الان که تمام دوستای بچگیم تقسیم شدن و دوباره هم بچه هاشون تقسیم شدن من تقسیم شدم اما تقسیمات از هم جدا نشدن و همه یه تیکه هستیم اونها هم مثل بقیه باکتری ها نیستن بلکه همشون کاری رو که من میخوام انجام میدن. آخه یه بار اتفاق عجیبی برام افتاد من و چند تا از دوتامون دور و بر هم جمع بودیم که ناگهان نور آبی رنگی دیدم ( اسمش رو من نوشتم مگه نه باکتری بدبخت که نمیدونه آبی چه رنگیه ) و من از حال رفتم. بعد که به حال اومدم دیدم یکی از دوستام بالای سرمه. وقتی ازش راجع به بقیه پرسیدم گفت که چند تایی مردن و بقیه هم حالشون اونقدر بد شد که گذاشتن و حیرون ویلون رفتن. بعدش من برگشتم به محل زندگیم اما خبر جدیدی از بقیه ندارم. فقط میدونم که اون رفیقم که منو نجات داد تو حفره کناری زندگی میکنه. اما اونهم مثل من تقسیم شده. فکر کنم سرنوشت ما اینه که اینقدر همینطوری بمونیم تا بمیریم... .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;دیگه خسته شدم. اینجا هیچ کسی رو نمیشناسم. الان از وقتی که اینطوری شدم باکتری ها حداقل 50 بار دیگه هم تقسیم شدن و اینا دیگه نه منو میشناسن نه دوست دارن منو ببینن. میگن من بدشگونم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;حالا راه افتادم. تصمیم گرفتم برم ببینم اون دوستم که تو اون روز با من بود هنوز زنده است یا نه. برای اینکه به چاله کناری برسم حداقل 4 بار باید دور و برم روشن بشه و تاریک شه تا بتونم برسم .... . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;بالاخره رسیدم. دوستم هنوز زنده است ولی اونهم مثل من میمونه. تنها و رونده شده. خیلی از دیدن دوباره من خوشحال شد. چیز جالب تری هم که وجود داشت این بود که دوستم بهم گفت یه چیز های سیاه گردی ازش جدا شده که همه اونها رو تو یه جا جمع کرده. دور و بر اونها رو هم با چند تا سنگ ثابت کرده تا یه وقت گم و گور نشن. منو برد تا اونها رو بهم نشون بده. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;و چه دونه های قشنگی بودن. وقتی که اون ها رو دیدم یه حس عجیب بهم دست داد. دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. دوست داشتم برم اون دونه ها رو بغل کنم و رو تنم اونها رو حس کنم. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و رفتم به سمت اون دونه ها . دوستم شدیدا ترسید و شروع کرد به جیغ زدن تا جلوی من رو بگیره اما ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تا یه دو سه بار که روشنایی اومد و رفت دوستم باهام حرف نمیزد. اما بعدش منو صدا کرد و گفت بیا ... بیا.. ترسیدم که چی شده اما ئر عین حال که هم نگران بودم توریش نشده باشه هم خجالت می کشیدم رفتم پیشش. اون دونه ها رو بهم نشون داد که داشتن تکون میخورن. نکون تکون میخوردن و یهو... هوپ از تو اولیشون یه چیزی شبیه ما در اومد اما چقدر ریز. دومی . سومی و همینطور همشون اومدن بیرون. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;واقعا تعجب کرده بودیم. اینها دیگه چی بودن و چقدر شبیه ما بودن. در همین حین دیدم که یه نفر ما رو صدا میزنه. وقتی نگاه کردیم یه باکتری رو دیدم که داره بطرف ما میاد و وقتی به ما رسید کلی وقت صرف کرد تا نفسش جا بیاد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;وقتی فهمیدم کیه مخم سوت کشید. اون نسل 210 ام همون باکتری ای بود که به من گفت از کجا اومده {و اونهم یه باکتری دانشمند! بود}.اون بهمون گفت که چندین نسل از اجدادش اون دوستای من رو که تو اون روز خاص با هم بودیم پیدا کردن و اونها رو بررسی میکردن. بنظر میرسه که همه اونها به نوعی تغییر کردن. بعضی هاشون شکل های عجیبی پیدا کردن و میتونن خیلی سریع حرکت کنن.گفت منهم از یه تعداد از باکتری ها شنیدم که تو هم تغییر کردی و برای همین اومدم تا ببینم چی شدی.....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;بگذریم. الان اسمی برای خودمون انتخاب کردم و بخومون میگیم کرم. الان که دارم این داستان رو برای نویسنده اش تعریف میکنم.نوه, نبیره, و نتیجه ام دارن تو این چاله و چاله های کناری زندگی می کنن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;راستی نویسنده هم برام تعریف کرد که به اونها هم میگن انسان و یکی از کارهایی که انسانها انجام دادن بررسی همین موضوع بوده که اون باکتری های اولی چطوری به وجود اومدن و بعد چطوری موجودی مثل من به وجود اومده. در مورد اون اتفاق هم نظر خاصی نداشت اما می گفت اتفاقی افتاده که ما رو تحت! ... تحت چی . یه نوری که اسمش چی بود ما فرارش. ماورا بش. آها ماورا بنفش. حالا چی هست من نمیفهمم. قرار گرفتیم تا اینطوری شدیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;و اینطوری بود که ما طی یه چیزی که نویسنده گفت میگن دگردیسی و جهش ژنتیکی بوجود اومدیم. 
&lt;HR&gt;
&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;-سلام چت چطوری!؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-سلام فری. من خوبم تو چطوری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-عالی. امروز با مژ ( دوست دخترم )قرار دارم. می خوام ازش خواستگاری کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-تبریک می گم. خیلی بهم میایین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-راستی بهت بر نخورد که دیروز اونطوری ازت بردم. آخه تو تا دیروز قهرمان درخت نوردی ما بودی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-نفهمیدم چکار کردی؟ تا خواستم تکون بخورم ۵ تا درخت رو رد کرده بودی. تازه تو میتونی رو زمین هم رو دو تا پاهات راه بری. هیچکدوم از افراد این قبیله و سایر قبیله ها نمیتونن اینکار رو بکنن! تازه اون لونه ای هم که ساختی خیلی جالبه. بجای اینکه رو درخت باشه. رفتی تو دل ان سنگ سیاه جا گرفتی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-مرسی از لطفت. آره بعد از اون روز که من و چته اون گیاه عجیب رو خوردیم خیلی مریضی کشیدیم و اگه تو و قبیله از ما نگهداری نکرده بودین حتما می مردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوب آره تو خیلی خوب بودی و هستی و همه بخاطر محبتهایی که بهشون داشتی دوست داشتن. اگه طوریت میشد هممون متاسف میشدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوب من برم. میترسم به قرارم با مژ دیر برسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- سلام فری. خبرو شنیدی!!؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-سلام توک. آره خیلی وحشتناک بود. میگن چت و مژ زیر درخت نشسته بودن که صاعقه مستقیما می خوره بهشون و جزغاله میشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-آره من رفتم دیدمشون. حسابی سوخته بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آره خیلی حیف شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;( ۵۵۰ هزار سال بعد )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;( گوینده اخبار علمی ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانشمندان اخیرا در منطقه سیبری روسیه بقایای دو موجود عجیب رو یافته اند. تحقیقاتی که توسط زیست شناسان انجام شده حاکی از این هستش که این موجودات از دی ان آ با ژنهایی که شباهت بسیار زیادی با ژن های انسان داشته است برخوردار بوده اند.توضیحات بیشتر رو همکارم در مصاحبه با پروفسور زارامیشوف به اطلاعتون میرسونه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... بله. مرسی تام. پروفسور اونطور که از گفته های شما متوجه شدم این موجودات از سیستم دی ان آ بسیار پیشرفته تر از انسان برخوردار بودن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-بله. مطالعات ما نشون داده که این موجودات سیستم سلولی بسیار پیشرفته ای داشته اند که از انسان پیشرفته تر بوده. و در اینصورت می بایست نتیجه گرفت که اونها بسیار بسیار از انسان باهوش تر بوده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-پروفسور به نظر شما دلیل انقراض اونها چی بوده!؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-خوب. برای پاسخ به این سوال می بایست تحقیقات دامنه داری انجام بشه و باید بررسی های بیشتری انجام بشه تا معلوم شه که آیا از این موجود تعداد بیشتری پیدا میشن.اما اگه نظر من رو بخواهین با بررسی هایی که تیم دانشگاه ما و سایر دانشگاه ها سالها است که در این مکان انجام دادن ما بجز باقیمانده حیواناتی که شبیه نوعی میمون فعلی به نام چیتا بوده اند موجود دیگری پیدا نکرده ایم و عقیده شخص من این است که این دو موجود از خانواده همان چیتا بوده اند که بدلیلی دچار جهش ژنتیکی شده اند و تبدیل به این ابر موجود شده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-خوب پس به نظر شما دلیل انقراض اونها چی بوده!؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-تنها کلمه ای که میشه برای این تراژدی عنوان کرد فقط یه کلمه است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدشانسی 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;o:p&gt;بعضی ها که داستان رو خوندن. میگفتن که این داستانها به نظرشون دستکاری شده داستانهای دیگرانه.&lt;/o:p&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;o:p&gt;واقعا نمیدونم که در برابر این حرف چه چیزی رو بگم. &lt;/o:p&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;o:p&gt;کاملا درسته که نویسندگان داستانهای علمی و تخیلی داستانهایی به مراتب قوی تر. مستدل تر و قانع کننده تر نوشتن و عمق فکر و بلندای پرواز تخیلشون خیلی برتر و بلند تر هستش که حتی بخوام به مقایسه و یا تا این حد هم که بگم خودم رو با اونها مقایسه نمیکنم پیش برم.&lt;/o:p&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;o:p&gt;تنها موضوع اینه که این داستانها برداشتها و نظرات من راجع به اینه که دنیا چطوری خلق شده. این رو از نظر داروین. داستانهای علمی تخیلی و برنامه های تلویزیون راجع به دیرین شناسی برداشت کردم.به همین دلیل بهشون افتخار میکنم. هر چند که از نظر نگارش و یا معنای داستانی ارزش زیادی نداشته باشن.&lt;/o:p&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;o:p&gt;خوب به هر حال دوستان. تنها چیزی که باقی میمونه اینه&lt;/o:p&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;o:p&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=5&gt;خدا نگهدار&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 19:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divoon&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>divoon</dc:creator>
<guid>http://divoon.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هذیون های دم م... نه بهتره بگیم همون دلتنگی</title>
<link>http://divoon.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلا امروز باید خوشحال باشم. میگین چرا!!؟ ... فعلا بگذریم دلیل نوشتن بایدش نیست. چیز دیگه ایه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بانو گیر میده که بریم بیرون بگردیم. میگم کجا بریم. میگه نمیدونم. میگم بریم خونه فلان دوستت. میگه چند ماهه که تماس تلفنی یه طرفه شده میخوام تحویلش نگیرم. میگم چه کنیم بریم پیاده روی. میگه باشه واستا تا حاضر شم... اول منو حاضر میکنه. میگین چرا مگه بچه ای که بخوان حاضرت کنن. باید بگم اگه بخودم باشه مثل خیلی از مردای دیگه شلوار لی رو میپوشم یه تیشرت روش میزنم بیرون. اما مگه میشه!! اول من رو تیپ مکش مرگ زدن. سر و پا سبز یشمی. خفن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt; بعد رفتم پایین تا خودشم حاضر شه بیاد. حتما هم باید در و قفل کنه. کرکره رو بکشه یه قفل محکم هم بزنه روش. انگار که تو خونه گنج داریم و نه اینکه مثلا طبقه آخریم و در پشت بوم هم ۶ قفله است. بالاخره اومدیم پایین. اول که بالا است تصمیم بر این بود که برمی پیاده روی حالا که اومده پایین میگه با ماشین میریم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;. آخرشم قرار میشه که بریم از اون وری اول یه چیزی می خواد بخره اون رو بگیره. رفتیم خریدیم و برگشتیم تو راه برگشت. اول یه چیز منو گرفت پشت بندش اون یکی چیز. برگشتیم خونه. یه لحظه رفته تو کمد چیزی رو برداره یهو جیغش رفته هوا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; که تو کمد پر مورچه است. جل و پلاس رو ریختیم بیرون میبینم که به چه خبره. اما دلیل ناقابلش. نمیدونم این مورچه ها دیگه از چه نژادی هستن.  چند لایه پلاستیک رو سوراخ کردن رسیدن به باقیمانده پسته ها که از حمله من جان بدر برده بود. فکر کنم سر جمع ۲۰ تا دونه. براش یه قشون مورچه راه افتاده بود. این مورچه ها خیلی باحال هستن. یه بار از شهرستان برام یه جور نون سنتی خشک که روش دونه های شاهدونه بود فرستاده بودن. دندون نون خوری نداشتن. اما شاهدونه ها رو از روی نون می کندن. میبردن اون طرف تر مغزش میکردن. پوستشو مینداختن دور ( اونم چه با ادب. همو رو یه جا تلنبار کردن ) هسته اش رو میبردن تو لونه شون. ... خلاصه درد سرتون ندم . بعد از اقدامات ایمنی و سم پاشی به روش بانو ( پیف پاف ضد پشه با کاربردی بر علیه مورچه ها... چه شود... ) از حال بیرون رفتن و خونه موندن افتادیم رفتیم ببینیم تلویزیون چی نشون میده. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; خوبیش اینه که مسابقه ۲۰ سوالی که سهله یک سوال هم زیاده تا بگم تل... میگین بابا خاموشش کن. شبکه یک. چرند. دوم یه فیلم احمقانه ژاپنی که یه دیوونه راننده های بد بد تاکسی رو میکشته. از اون فیلمها که خوراک سال ۵۶ بود . قهرمان بازی به روش من دراوردی. شبکه ۳ مثل ۱ شبکه ۴ یه فیلم مستند علمی راجع به آب و هوای حاره ای. مثلا به رشته و کارم میخوره اما فعلا حالم از هر چی مربوط به Met باشه بهم میخوره. خلاصه شبکه پنج دعای کمیل. ... یه نفر می گفت که حضرت علی (ع) دعای کمیل رو به کمیل یاد دادن. ادعیه دیگه ای هم داریم که اینطورین. اما موضوع اینه که نگفتن اینو به کسایی دیگه هم یاد بدن. وو خلاصه نظرش این بود که هر کدوم از ما باید یه دعا داشته باشیم به اسم خودمون. نه اینکه چیزی رو که اصلا به ما مربوط نبوده هی بگیم. شبکه ۶ اخبار بو و طبق معمول یه عده آدم بد. زده بودن یه آدم خوب اوف شده بود و به خاطر این مسئله یه ملت عزادار شده بودن. خودمون رو میگم ملت...شبکه ۷ و شبکه ۸ و بگذریم بابا. زودتر این امتحان تموم شه ما هم به تکنولوژیهای روز مجهز تر شیم. خسته شدم والا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه از حال زندگی و درس و بقیه چیزها افتادم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Apr 2008 18:21:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divoon&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>divoon</dc:creator>
<guid>http://divoon.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسلام ستیزی!!!</title>
<link>http://divoon.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنیای عجیبی شده. وقتی به انسانهایی که در این دنیا زندگی می کنن نگاه می کنی میبینی که به سردرگمی بدجوری مبتلا شدن. حتی یه عده دنبال این هستن که به آرامش برسن. و نهایت زندگی رو به آرامش رسیدن میدونن. اما آیا اینطوره و چنین چیزی درسته؟ من که بد گمانم ولی اینطور آرامش منو یاد تعدادی گاو داخل طویله فوق مدرن میندازه!!! یه دوستی دارم که دستگاه خودکار فحل یاب گاو اختراع کرده بود. الان یادش افتادم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما مطلب جالب تر دیدگاه های ادیان و عقاید مختلف نسبت به همه. همه فقط خودشون رو قبول دارن و بقیه رو به راه ناراست میدونن. جالبه که به عقیده اصلی خودشون هم اعتقادی ندارن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلا امریکا کشوریه که نسبت به سایر کشور ها مردمش به مسیحیت بیشتر بها میدن. ( شاید ظاهرا!!) اما آیا همین آمریکا بزرگترین نیروی نظامی دنیا رو نداره. در حالی که تو انجیلشون اومده که عیسی فرمود اگر کسی به یک گونه ات سیلی زد تو گونه دیگرت را هم پیش بیاور. و مگر نمیگن که عیسی پیامبر صلح بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبلا گفتم که از نقطه نظر صحبتهایی که در انجیل آمده و مسیحیان به آن اعتقاد دارند. اسلام و پیامبرش نمیتواند درست باشد. ( آنها منتظر پیامبر آخر الزمان از بنی اسرائیل هستند. یهودیان منتظر تولد و مسیحیان منتظر ظهور مجدد عیسی د رحالی که پیامبر اسلام از نسل اسماعیل است و نه از بنی اسرائیل )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال در مورد اسلام هم مسئله وجود دارد. از اینکه مذاهب مختلفی در اسلام هستند بگذریم. مثلا در همین جریان اخیر فیلم ضد اسلامی نماینده هلند. تلویزیون ایران به نمایش فیلم هایی از صحنه اعتراضات کشورهایی نظیر افغانستان و بنگلادش و ... پرداخت. فیلمهایی که به نظرم خود غربی ها از این صحنه ها گرفته اند. اما مشکل اصلی این مطلب اینه که این حضرات میشن نماینده مسلمانان دنیا در دیدگاه افکار عمومی غیر مسلمانان. یعنی مسلمانان یه عده وحشی هستند که در صورت بروز هر گونه ناراحتی اعتراض خود را به صورت داد و فریاد و آتش زدن پرچم و ... نشان میدهند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این صحنه هم بگذریم. موجوداتی مثل القاعده به اسم اسلام مشغول کشت و کشتار مسلمان و غیر مسلمان بوده اند که باز هم همان صحنه خشونت را در دیدگاه دنیا از اسلام به نظاره می گذارد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قسمت طنز داستان اینه که اینهمه مطلب منو یاد داستان در جستجوی دلتورا میندازه. جایی که در مورد دشمن سرزمینشون گفته. دشمن صبر طولانی داره و هزار سال هم در مقایسه با حسادت و کینه اون مثل یه لحظه میمونه.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Apr 2008 17:30:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=divoon&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>divoon</dc:creator>
<guid>http://divoon.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
